۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

غرب ستیزی پروفسور مولانا در دل آمریکا(3)

می دانم که مشغلهء شما فراوان است. کلاس درس و تحقیق و سمینارهای فراوان و مراسم اهداء جوایز رنگارنگ و سخنرانی های آتشین علیه امپریالیسم آمریکا دیگر فرصتی برای شما نمی گذارد که نیم نگاهی هم به ایران بیاندازید.
خیلی دلم می خواست بدانم که اگر برای یکی از این مصاحبه هایت علیه نظام آمریکا به اتهام اقدام علیه امنیت ملی آمریکا بازداشتت می کردند، در زندان هم پس از شکنجه های فراوان، چند اتهام دیگر از جمله جاسوسی و روابط نا مشروع جنسی به آن می افزودند، چه حالی می شدی.
اما تو آزادی. آزادی تا به عنوان یک ایرانی در دانشگاه آمریکا تدریس کنی، علیه حکومت آمریکا سخن برانی و تازه جایزه هم بگیری.

می دانم جناب پروفسور. می دانم که وقتی قرار نباشد کسی از خواب بر خیزد، هرگز برنخواهد خواست.

نه جناب پروفسور! زحمت نکشید. اصلا سر خودتان را هم بلند نکنید. بر خلاف آمریکا که همه چیزش نمایشی و صوری است در عوض اینجا همه چیز حقیقی است. ایران در دریایی از آزادی شناور است. مردم مرفه آن در سایهء یک حکومت دموکرات آن هم از نوع اسلامی اش به زندگی مشغولند. ای کاش فریدون مشیری بود و می دید که سقف معبد هستی فرو ریخته و طنین ناقوس آزادی از بامهای ایران به گوش می رسد. شما حواستان به امپریالیسم غرب باشد. ایران زمین به داشتن فرزندانی چون شما به خود می بالد.

جناب پرو فسور! اصلا می دانید من از کدام ایران صحبت می کنم؟

من از ایرانی صحبت می کنم که حاکمان آن بر ثروت مردمانش چوب حراج زده اند و از برای معاشقه با حزب الله و حماس، خزر و خلیج را به پشیزی می فروشند.

من از ایرانی صحبت می کنم که تخت جمشیدش امروز نماد ستم گشته و بقایای 8 سال جنگ و خونریزی سمبل افتخار.
من از ایرانی صحبت می کنم که معنای امنیت اجتماعی اش، پوشاندن چند تار موی دخترکانش است.
من از ایرانی صحبت می کنم که پاسخ مطالبات کارگر کارخانه و رانندهء اتوبوس و معلم مدرسه اش را با زندان می دهند.
من از ایرانی صحبت می کنم که پایه های سست حاکمیتش با سایت « اورکات» هم به لرزه می افتد.
ایران امروز، ایران سانسور، فیلترینگ و سرکوب است.
یادم هست که از جذابیت انتخابات آمریکا می گفتی که به سان یک مسابقهء فوتبال است.
جناب پروفسور! دیدن آن مسابقهء نمایشی حتی در رویاهای ما هم نیست. باور کن که ما به یک فوتبال سالنی با یک توپ کم باد هم راضی هستیم. اما آنچه که از میراث سالها مبارزهء پدرانمان از برای آزادی برایمان مانده، تنها یک بالماسکه است به نام دموکراسی. که هر بار به گاه انتخاباتش عده ای با ماسک مخالف بر صورت، معرکه گردان نمایشی می شوند از برای ریختن چند رأی بیشتر به کیسهء خود. بی هیچ شناسنامه و هویت مشخص، بازاری را گرم می کنند و دیگر هیچ. نه رقابتی، نه نظارتی و نه عدالتی.

نه! باور نمی کنم! باور نمی کنم که تو فرزند ایرانی! آخر مگر می شود که ایرانی باشی، مدرکت دکترا باشد، عنوان پروفسور را یدک بکشی، در دانشگاه آمریکا تدریس کنی و ببینی که در انتخابات کشورت صلاحیت افراد را دسته دسته رد می کنند، آن هم نه به دلیل مخالفت با ساختار نظام، نه به دلیل عدم التزام به قانون، نه به دلیل عدم اعتقاد به قانون، بلکه تنها به دلیل اینکه اعتقاد آنها به ولایت فقیه احراز نشده( دقت کنید فقط احراز نشده)- آن هم کسانی که سالها در این مملکت مدیر و وکیل و وزیر بودند- و آن وقت تو زانوی غم بغل بگیری که چرا حزب دموکرات آمریکا نمایندهء حزب خود را تنها با رأی 10 درصد مردم انتخاب می کند؟ و اینکه چرا هیچ یک از احزاب آمریکا اصول مسلم آن کشور را زیر سوال نمی برند؟

واقعا که آدم دلش می گیرد از این همه نابسامانی ملت آمریکا.

در شهر تهران و با رأی 3 درصد مردم تهران یک شهردار انتخاب شد به عظمت احمدی نژاد. خبرگان این مملکت که قرار است رهبری انتخاب کنند با اختیاراتی به طول و عرض اصل 110 قانون اساسی، می توانند حتی با رأی یک نفر از مردم استان خود انتخاب گردند. شورایی در این مملکت وجود دارد که قبل از هر انتخابات مخالفان خود را همانند نخود و لوبیا پاکسازی می کند، آن وقت تو، توی ایرانی، نگران مشروعیت حکومت آمریکا هستی؟

می دانم، می دانم که:
گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالهء من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر