ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

خواجگان دربند نقش ایوان

نیک می دانستم که اگر زبان به شکوه باز کنم که چرا واکنش یک ملت به تغییر نام خلیجش بسیار بیشتر از واکنش آنان به حقوق زایل شدهء انسانهای آن مرز و بوم است و اینکه چرا کسی برای حرمت چکمهء دختران، حکم سنگسار، نداشتن حق طلاق زنان، نداشتن حق حضانت مادران، حجاب اجباری بانوان، مقام دوم اعدامیان در دنیا و انتخابات آزاد، یک میلیون امضاء جمع نمی کند و آیا تغییر نام یک خلیج، از فارس به عرب، از همهء اینان مهمتر است، پارسیان غیرتمند این مرز بوم پای حکم تکفیر مرا امضاء می کنند.
آخر می دانید، هنوز پایمان را از ایران بیرون نگذاشته، غیرت ایرانی و حس وطن پرستی ما نم کشیده. فریب ظواهر غرب را خورده ایم، از سوئدی ها همین بی تعصبی شان به همه چیز را یاد گرفتیم. از نظر این سوئدی های بی تعصب وطن یعنی آدمهای موجود در آن، همه اش دنبال برابری زن و مرد و این چرندیات هستند.
روزهای اول، وقتی شنیدم که در روزگار نه چندان دور، یک فرانسوی، شاه کشور سوئد شده و در تمام دوران سلطنتش زحمت سوئدی حرف زدن را هم به خود نداده، از معلم سوئدی خود دلیل بی غیرتیشان را پرسیدم، بندهء خدا بر و بر به من نگاه کرد و گفت که چرا فکر می کنی این قضیه خیلی مهم است؟ وقتی به آنها از قدمت هزاران سالهء تمدن خود می گفتم، و آنها با انگشت اشارهء خود صف طولانی متقاضیان پناهندگی سوئد را به من نشان می داد که با هزاران بدبختی خود را به اینجا رسانده اند تا در پناه کشور بی تعصب سوئد از شر تمدن 2500 سالهء خود رها شوند، وقتی که به آنان از منشور 2500 سالهء حقوق بشر خودمان می گفتم و آنها با لبخندی بر لب وضع فعلی دو کشور را مقایسه می کردند... کم کم با خودم فکر می کردم که چرا برای ما ایرانیان، پیشینه و خاطراتمان، تا این حد مهم تر از حال است؟ و چرا فکر می کنیم که روزی این گذشتهء تاریخی نجاتمان می دهد؟
اینجا و از میان این همه ایرانی پراکنده در دور و بر ما، از مسلمان گرفته تا نامسلمان، از مذهبی گرفته تا لامذهب، از اصولگرا گرفته تا اصلاح طلب، هر کدامشان و با هر فکر و اندیشه، وقتی به چنگ یک سوئدی کنجکاو می افتند که می خواهد از ایران بداند، به جای سخن گفتن از ایران امروز، از هخامنشیان می گویند.
گویا همه میخواهند که در پناه شکوه پیشین پارسیان، فراموش کنند که ابتدایی ترین حقوق امروز یک دنیای آزاد، برایشان رویایی دست نیافتنی است. به گذشته نگاه می کنند تا حال را نبینند. آنانی که توان ستاندن "نانشان" نیست، از برای ستاندن "نام" بلوایی به پا کرده اند.
باز هم می گویم که "اگر قرار است از آن همه شکوه و عظمت پارسیان فقط یک اسم برایمان بماند، بگذار همان هم نماند..."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر