ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

روز تولد من

می دانم که نوشتن از زادروز خود در چهارمین دههء زندگی، غم نامه ای می شود که با نگاهی حسرت بار، آرزوی بازگشت روزهایی را دارد که هرگز باز نخواهند گشت.
اما می نویسم. می نویسم که شاید زنده کردن این روز ، آنهم در اولین سال غربت، به یادم بیاورد که هنوز خونی در رگهایم جاری است.
سرنوشت من از همان روزی رقم خورد که زادروزم همزمان با روز کارگر شد. سرنوشتی که در 33 سالگی ام مرا وادار به نوشتن از روزهایی کرده که طعم تلخ حقارت را با تک تک سلولهایم تجربه کردم.
اما امیدی که شاید ناشی از حس خرافه پرستی ام باشد مرا امیدوار به تحولی شیرین در 33 سالگی ام می کند. حسی که به من می گوید که وقتی رقمهای سن انسان شبیه هم گشت، او باید چشم انتظار تحقق رویایی شیرین باشد.اتفاقی که باید برای دیدنش 11 سال به انتظار نشست.
در 11 سالگی ام بزرگترین رویای روزهای کودکی ام که داشتن یک برادر بود، به همت پدر و مادرم جامهء عمل پوشید. برادری که هم اکنون تکیه گاه مادر رنج کشیده ام شده. برادری که تنها میراث من برای او، رویاها و کارهای نیمه تمام من در ایران است.
22 سالگی ام با روزهای آمدن خاتمی عجین گشت. همان روزهایی که برای اولین بار طعم تلخ بازداشت را چشیدم، ولی لذت پیروزی خاتمی بیش از آن بود که این تلخی ها خرابش کند. روزهایی که برای نخستین بار قلم به دست گرفتم و برای نخستین بار نوشتم.
و اینک در 33 سالگی ام انتظار تحولی شگرف را می کشم که نمی دانم چیست؟ همین قدر می دانم که اگر 33 سالگی ام آسان از کف برود، باید 11 سال به انتظار روزهای 44 سالگی ام بنشینم. روزهایی که نمی دانم آیا هرگز خواهد آمد؟
روزها می آیند و می روند و تنها خاطراتی می ماند که رهایم نمی کند. خاطرهء 11 اریبهشت 30 سالگی ام در رشت، 31 سالگی ام در تهران، 32 سالگی ام در مشهد و اینک 33 سالگی ام در گوتنبرگ....

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر