ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

پاسخی بر نقد نوشتهء "من به خلیج عربی رأی می دهم"

منظور نهفته در مطلب(من به خلیج عربی رأی می دهم) به حدی واضح و آشکار بود که هیچ نیازی به ارائهء توضیحی بیشتر در این باره نمی دیدم. ولی اگر کسانی همچون جناب خشایار به باورشان رسیده که پس از نوشتن این مطلب، با مراجعه به دفتر گوگل رأی خود را به اردوی اعراب ریختم، ناچارم که با عرض تأسف از چنین برداشت سطحی، توضیحاتی در این باره ارائه کنم.
جناب خشایار در مطلبی که در نقد مطلب من نوشته شده(آنهم نقد کیهان گونه)، بنده را متهم کردند که چون نفسم از جای گرم بلند می شود! حق ندارم که با نوشتن مطالبی این چنین موجبات آزردگی بیش از این هموطنانم را فراهم آورم. به دو پاراگراف از گفته های ایشان دقت کنید:

«گروهی از ما به انگیزه مسایل سیاسی و گروهی اجتماعی و گروهی زندگیمان را در اینجا بهتر دیده و به اینجا امده ایم .از اینکه از ازادیهای دمکراتیک نیم بند و کم بند که اینجا هست استفاده کردو و ندای مردم ایران را به جهانیان برسانیم هم میهنان ما سپاسگزارند ولی ما که در اینجا ازادیهای بیشتری از ایرانیان درون مرزی داریم نمیتوانیم چپ و راست به انها خرده بگیریم که چرا در سرنگونی رژیم تاخیر میکنند.»

«ایران ما زیباست و نازیبایی های ان از بین رفتنی است مردم ان به اندازه کافی درد دارند و نیازی به اینکه من و شما فرنگ نشینان که پس از یک لیوان ابجو خنک در یکی از باغهای ابجو خوری به رهنمودها و اشتباهات مردم میپردازیم ندارند.»

من باور نمی کنم که ایشان حتی یکی از نوشته های من را به طور کامل خوانده باشد. محض اطلاع ایشان عرض می کنم که من به صنف فرنگ نشینان آبجو به دست تعلق ندارم. من چند ماهی بیشتر از آمدنم نمی گذرد. و چند صباحی بیشتر مهمان این دیار نیستم. همهء دغدغهء این روزهایم، گرفتن یک مدرک و گرسنه نخوابیدن است. نه وقتی برای باغ آبجو خوری می ماند و نه پولی. من از ایرانی حرف می زنم که منزل اول و آخر من است. تنها راه نجات میهنم را نیز اصلاحات می دانم. لذت سرنگونی و انقلاب های رنگارنگ، باشد برای همان آبجو بدستانی که رویای سرنگونی نظام را در چند صد سال آینده در خواب می بینند.

ایشان در جای دیگر نوشته:

«بگذارید بگوییم : چون در کشور ما سنگسار است از فردا خرابهای پارسه را نابود کنیم و کار اسکندر را تمام کنیم.چه ارزشی دارد هنگامی که در کشور ما سنگسار است تخت جمشیدی باشد...»

به یاد ندارم که گفته باشم که به خاطر سنگسار، تمام نشانه های تمدن ایرانی را نابود کنیم، اما معتقدم که ملتی که اسم میهنشان را از جان مردمانش دوست تر دارند، شایستهء ترحمند. ما امروز تبدیل به ملتی گشته ایم که همه میخواهند که در پناه شکوه پیشین پارسیان، فراموش کنند که ابتدایی ترین حقوق امروز یک دنیای آزاد، برایشان رویایی دست نیافتنی است. به گذشته نگاه می کنند تا حال را نبینند. آنانی که توان ستاندن "نانشان" نیست، از برای ستاندن "نام" بلوایی به پا کرده اند.
من شرمم می آید که بگویم در میهنم امضاهای تغییر نام خلیج دهها برابر امضاهای برابری حقوق زن و مرد است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به زندگی در دنیای آزاد و عدم تبعیض است، یک جای دنیا افتخارشان به داشتن آزادی در هزاران سال پیش است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به اجرای اعلامیهء جهانی حقوق بشر است، یک جای دنیا افتخارشان به نوشتن اولین منشور حقوق بشر در 2500 سال پیش.
جناب خشایار مشکل ما در گوگل و نشنال جغرافی نیست. اگر راه درستی برای پاسداری از میراث خود نیابیم، مسیری که برای تغییر نام خلیج فارس آغاز شده، در آینده ای نزدیک به محو کامل نام خلیج فارس می انجامد. کمی چشمان خود را باز کنید. نام این خلیج سالهاست که دیگر فارس نیست. سالهاست که معتبرترین خبرگزاری های دنیا از لفظ خلیج و خلیج عربی استفاده می کنند. مردم دنیا عادت ندارند که برای دانستن نام این خلیج صفحات نشنال جغرافی را تورق کنند. آنان به رادیو و تلوزیونی گوش می دهند که از بام تا شام، اخبار دنیا را به نقل از خبرگزاریهایی نقل می کنند که مدتهاست که نامی از خلیج فارس نمی برند.
راه مقابله با این هجمهء جهانی طومارنویسی نیست. عرصهء تاریخ و فرهنگ، میدان طبل کوبیدن و شیپور زدن نیست. اولین لطمهء طومار نویسی برای چنین هدفی که بی ثمر بودن آن از همان ابتدا هویدا بود، دلسردی مردم از چنین فراخوانهایی در آینده است.
من در مطلب "ما گدایان خیل گوگلیم" نوشتم که قدرتهای نو ظهور دنیا را -همچون شرکت گوگل- نشناخته ایم. و اعراب بسیار زیرکانه تر از ما از ابزار قدرت در قرن 21 بهره می گیرند. و در مطلب "درخت هرز تحریم، میوهء اقندار نمی دهد" نوشتم که که تنها راه پاسداری از میراث یک ملت، داشتن حاکمیت قدرتمند و مشروعی است که از یک دیپلماسی قدرتمند در دنیا بهره جسته و از توان چانه زنی برای حفظ منافع ملی برخوردار باشد. و داشتن چنین حاکمیتی در تعارض با خواستهء تحریم گران انتخاباتی است که به امید خیزش یک جنبش انقلابی، از انتخاب یک رئیس جمهور ضعیف و بی پشتوانه و ماجراجو به شعف آمده بودند. و تنها راه رسیدن به حاکمیتی قدرتمند را هم، ادامهء راه اصلاحات می دانم.
اما اصلاحات را هم بی هزینه نمی دانم و معتقدم که:
اگر ملتی، حاضر به پرداخت هزینهء اصلاحات نباشند، به ناچار هزینهء استبداد را می پردازند.
به یغما رفتن آب و خاک مملکت، ثمرهء حکومت مستبدان بی لیاقت است. و گناه خیال پردازان برانداز را در تحکیم پایه های استبداد، بیش از مردم بی تفاوت یک جامعه می دانم.
نتیجه آنکه ما حصل انزوای ایران در جامعهء جهانی، به خطر افتادن نام یک خلیج بود، پیش از آنکه سازندهء جنبشی مدنی در درون باشد.
داستان خلیج فارس و خلیج عربی، میوهء بی مغز تئوری انتخاب حاکمی ضعیف، از برای رویش انقلابی بزرگ است.
و حتی اگر پس از حماقتهای روز افزون دولت مطلوب مخالفان نظام، رویای خام ساقط کردن حکومت ایران جامهء عمل بپوشد، ایران باقی مانده از پس این حوادث، دیگر شبیه گربه نیست. و کشورکهای فراوانی با سابقه ای کمتر از این کشور عربی ما را احاطه خواهند کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر