ه‍.ش. ۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

فرهاد نظری و رویاهای ناتمام اصولگرایان

بیش از یک سال به انتخابات ریاست جمهوری مانده، اما بازی مرگ و زندگی برای هر دو جناح آغاز گشته. محور این بازی سید محمد خاتمی است. سران اصولگرایان را یارای مقابلهء مستقیم نیست. از این رو با تحریک نوچه های خود جایی را نشانه رفته اند که پاشنهء آشیل خاتمی است. این پاشنهء آشیل همان "آبروی خاتمی" است.
محبوبیت فراوان خاتمی نزد مردم، اجماع همهء اصلاح طلبان بر وی، جایگاه بی نظیر او در بیرون از مرزهای ایران، در کنار 4 سال تجربهء ریاست جمهوری احمدی نژاد، از وی برگ برنده ای ساخته است که در فاصلهء یک سال به انتخابات ریاست جمهوری، لرزه بر اندام کسانی انداخته که در طول سالیان اخیر از مرگ اصلاحات سخنها رانده اند. این ترس و تردید را به خوبی می توان از سکوت مرگباری که بر اردوی اصولگرایان حکمفرما گشته، فهمید. از همین رو سیاست چراغ خاموش اصولگرایان که چند سال پیش محصولی با نام احمدی نژاد را به جامعه عرضه کرد، این بار با رویای حذف کامل نام خاتمی از عرصهء سیاست آغاز گشته.
شکایت فرهاد نظری از محمد خاتمی، تنها یک پرده از نمایشنامه ای است که قصدش تکرار این هشدار است که در صورت ورود خاتمی به کارزار ریاست جمهوری، پیش از آنکه پایش به سالن مناظره های انتخاباتی برسد، وی را وادار به رویارویی با لمپن ترین پیاده نظام های جناح راست خواهند کرد.
حتی هدف، پیروزی فرهاد نظری در دادگاه نیست. هدف، تحقیر شخصیت خاتمی است. حتی حضور خاتمی در دادگاه با شکایت کسی چون فرهاد نظری و پاسخ گویی به اتهامات وارده از طرف وی، برایشان یک پیروزی است.
اصلاح طلبانی که همهء بخت خود را در آمدن خاتمی به صحنه می بینند، باید بدانند که اگر در این بزنگاه تاریخی سینهء خود را برای حمایت از خاتمی سپر نکنند و هجمه های نوچه های اصولگرایان را به سبک و سیاق خودشان پاسخ نگویند، شاید خاتمی عطای حضور در انتخابات را به لقای همکلامی با بی فرهنگان گستاخ ببخشد و کام اصولگرایان را شیرین گرداند چرا که خاتمی اگر اهل به چالش کشیدن بی فرهنگان بود، شکایت خود را از نشریهء شلمچه و بانیان کارناوال عصر عاشورا پی می گرفت. اما خاتمی مرد شعر و فرهنگ و ادب است و همکلامی با رجاله هایی که هنرشان راه اندازی کارناوال عصر عاشوراست و از فردا یکی پس از دیگری، با سودای تحقیر این شخصیت به مبدان خواهند آمد، آدم خودش را می طلبد.
درخواست بازگشایی مجدد پروندهء کوی دانشگاه و قتلهای زنجیره ای از سوی اصلاح طلبان، پاتک درستی به اقدام رذیلانهء کسانی بود که استفاده از ناجوانمردانه ترین روشها، شیوهء مرسومشان است.
اگر آن روز که فاجعهء کوی دانشگاه -که خود من تلخ ترین روزهایم را با آن سپری کرده ام- با اتهام مضحک دزدیده شدن یک ریش تراش خاتمه یافت، با سکوت محافل اصلاح طلب همراه نمی گشت، امروز کسی چون فرهاد نظری که تخم نفرتش در دلهای صدها دانشجوی آن روزگار به یادگار مانده، به خود اجازه نمی داد که دیگر نامی از آن روزها به میان آورد چه رسد به اینکه در جایگاه شاکی بنشیند و چه بسا ترجیح می داد که آن واقعه در پس غبار روزگاران به فراموشی سپرده گردد.
اما حال که متهمان اصلی آن داستان پیراهن عثمان بر دست گرفته اند، جای آن دارد که اصلاح طلبان این فرصت بی نظیر را پاس بدارند تا ابهام از ابعاد داستانی بگشایند که بی تدبیریشان در دومین سال حضور خاتمی، آغاز گر شمارش معکوس اصلاحات گشت.
کوی دانشگاه و قتلهای زنجیره ای دو واقعه ای است که اگر اصلاح طلبان توفیق روشنگری تنها درصدی از ابهامات آن را بیابند، نیمی از راه بازگشت اصلاحات را پیموده اند.
پر واضح است که جناح اصولگرا از برای حفظ غنیمت ریاست جمهوری -که این همه از برایش انتظار کشیده اند- از توسل به هیچ روشی فروگذار نخواهد کرد واین جنگ روانی که علیه خاتمی آغاز گشته به شدیدترین وجه ادامه خواهد یافت.
تنها راه غلبه بر چنین فضایی این است که به جای پرداختن به نیروهای تاریخ مصرف گذشته ای که ورودشان به کارزار، تنها از برای تحلیل توان نیروهای اصلاح طلب است، قلب فرماندهی اصولگرایان را هدف بگیرند. همان جا که پروژهء تخریب خاتمی همچون 11 سال گذشته طراحی و تدوین می گردد.
آرزوی بزرگ همت بزرگ می طلبد. این بازی به مراتب سخت تر از 11 سال پیش است. اگر به بحران سازانی که در طول 8 سال اصلاحات، هر 9 روز یک بحران آفریدند، فرصت داده شود، این بار مجال نفس کشیدن هم نمی دهد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

اصلاح طلبان، بازندگان جنگ رسانه ای

قرار است حداد عادل به نماز جمعه برود تا گزارشی از عملکرد مجلس هفتم و برنامه های مجلس هشتم به مردم نمازگزار بدهد.
تریبون نماز جمعه یکی از چندین رسانهء دولتی است که در انحصار یک جناح در آمده. وقتی به گذشته نگاه کنیم می بینیم که چنین فرصتی نه به رئیس جمهور اصلاح طلب داده شد و نه به مجلس اصلاحات. در واقع خاتمی اولین رئیس جمهوری بود که از مهمترین رسانه های دولتی محروم شد. رسانه هایی چون صدا و سیما و نماز جمعه، از جمله رسانه هایی هستند که بسیاری از مخاطبان آن را با هیچ رسانهء دیگری نمی توان رصد کرد.
اگر تلاش های کروبی برای راه اندازی یک شبکهء ماهواره ای نتیجه می داد، و همین راه سرمشق سایر گروههای اصلاح طلب می گردید، امروز ادبیات اصلاحات، تا این حد برای مردم بیگانه نبود. اما محافظه کاران، با درک این مهم، با ایجاد ممانعت قانونی، راه بر چنین فرصتی بستند.
از همان اولین روزهای پیروزی خاتمی و پس از انتشار روزنامه های پر تیراژ دوم خردادی، جناح محافظه کار که خود را بازندهء جنگ رسانه ای می دید، با سرمایه گذاری فراوان در این زمینه، همزمان با محروم کردن اصلاح طلبان از اندک رسانه های خود -همچون بستن پیاپی روزنامه ها- به بالا بردن سطح کیفی رسانه های خود نیز اهتمام ورزید.
اکنون و پس از گذشت بیش از یک دهه از آن رویداد تاریخی، چند روزنامهء نصف و نیمه و چند سایت اینترنتی فیلتر شده، تمام بضاعت امروز اصلاح طلبان برای ارتباط با مردم است. اما جمع کثیری از مخاطبان نماز جمعه و حتی صدا و سیما، نه اهل خواندن روزنامه هستند و نه اهل جست و جو در اینترنت.
اینکه پر درآمد ترین دولت تاریخ ایران، نا کارآمد ترین آن -به لحاظ ساماندهی به امور معیشت مردم- از آب در می آید و باز هم پیروز انتخابات لقب می گیرد، خود نشان از این واقعیت دارد که در این کارزار آنچه بیش از محور قرار دادن عدالت یا آزادی اهمیت دارد، نحوهء ارتباط گیری با مردمی است که در ساعتهای منتهی به انتخابات، رأی خود را به صندوق کسی می ریزند که از بیشترین ابزار برای سخن گفتن با آنان برخوردار است.
بنابراین در این جنگ نابرابر، بحث ناکارآمدی شعارهای اصلاح طلبانه و القای این تفکر که رسیدگی به مشکلات اقتصادی، مهمترین چالش این روزهای جناح های سیاسی ایران است، از هیچ مبنای علمی برخوردار نیست و در واقع دامی است برای دور کردن اصلاح طلبان از شعارهای اصلاح طلبانهء خود.
اما هر چقدر که جناح محافظه کار، از روشهای مدرن تری برای تخریب چهرهء اصلاحات بهره می گیرد، ما شاهد بازگشت اصلاح طلبان به روشهای سنتی تر، همچون راه اندازی سازمان رأی - آن هم از طریق ارتباط چهره به چهره با مردم- هستیم. بدیهی است که چنین روشهای تاریخ گذشته ای، حتی قادر به خنثی سازی دروغ پردازی های برنامهء بیست و سی هم نیست، چه رسد به مقابله با این حجم گستردهء رسانه های محافظه کار.
خلاصه اینکه فعالیت سیاسی بدون داشتن امکانات برابر رسانه ای، آب در هاون کوبیدن است. اصلاح طلبان بهتر است به جای تغییر شعارهای خود و کنار گذاشتن چهره های کلیدی اصلاحات به بهانهء تندروی، به فکر استفاده از رسانه های جایگزین باشند. و در این راستا به این واقعیت تأسف بار بیاندیشند که رسانه های امروز اینان، حتی از جریان های تحریم گر بیرون از وطن هم کمتر است.

اصلاح طلبان، بازندگان جنگ رسانه ای

قرار است حداد عادل به نماز جمعه برود تا گزارشی از عملکرد مجلس هفتم و برنامه های مجلس هشتم به مردم نمازگزار بدهد.
تریبون نماز جمعه یکی از چندین رسانهء دولتی است که در انحصار یک جناح در آمده. وقتی به گذشته نگاه کنیم می بینیم که چنین فرصتی نه به رئیس جمهور اصلاح طلب داده شد و نه به مجلس اصلاحات. در واقع خاتمی اولین رئیس جمهوری بود که از مهمترین رسانه های دولتی محروم شد. رسانه هایی چون صدا و سیما و نماز جمعه، از جمله رسانه هایی هستند که بسیاری از مخاطبان آن را با هیچ رسانهء دیگری نمی توان رصد کرد.
اگر تلاش های کروبی برای راه اندازی یک شبکهء ماهواره ای نتیجه می داد، و همین راه سرمشق سایر گروههای اصلاح طلب می گردید، امروز ادبیات اصلاحات، تا این حد برای مردم بیگانه نبود. اما محافظه کاران، با درک این مهم، با ایجاد ممانعت قانونی، راه بر چنین فرصتی بستند.
از همان اولین روزهای پیروزی خاتمی و پس از انتشار روزنامه های پر تیراژ دوم خردادی، جناح محافظه کار که خود را بازندهء جنگ رسانه ای می دید، با سرمایه گذاری فراوان در این زمینه، همزمان با محروم کردن اصلاح طلبان از اندک رسانه های خود -همچون بستن پیاپی روزنامه ها- به بالا بردن سطح کیفی رسانه های خود نیز اهتمام ورزید.
اکنون و پس از گذشت بیش از یک دهه از آن رویداد تاریخی، چند روزنامهء نصف و نیمه و چند سایت اینترنتی فیلتر شده، تمام بضاعت امروز اصلاح طلبان برای ارتباط با مردم است. اما جمع کثیری از مخاطبان نماز جمعه و حتی صدا و سیما، نه اهل خواندن روزنامه هستند و نه اهل جست و جو در اینترنت.
اینکه پر درآمد ترین دولت تاریخ ایران، نا کارآمد ترین آن -به لحاظ ساماندهی به امور معیشت مردم- از آب در می آید و باز هم پیروز انتخابات لقب می گیرد، خود نشان از این واقعیت دارد که در این کارزار آنچه بیش از محور قرار دادن عدالت یا آزادی اهمیت دارد، نحوهء ارتباط گیری با مردمی است که در ساعتهای منتهی به انتخابات، رأی خود را به صندوق کسی می ریزند که از بیشترین ابزار برای سخن گفتن با آنان برخوردار است.
بنابراین در این جنگ نابرابر، بحث ناکارآمدی شعارهای اصلاح طلبانه و القای این تفکر که رسیدگی به مشکلات اقتصادی، مهمترین چالش این روزهای جناح های سیاسی ایران است، از هیچ مبنای علمی برخوردار نیست و در واقع دامی است برای دور کردن اصلاح طلبان از شعارهای اصلاح طلبانهء خود.
اما هر چقدر که جناح محافظه کار، از روشهای مدرن تری برای تخریب چهرهء اصلاحات بهره می گیرد، ما شاهد بازگشت اصلاح طلبان به روشهای سنتی تر، همچون راه اندازی سازمان رأی - آن هم از طریق ارتباط چهره به چهره با مردم- هستیم. بدیهی است که چنین روشهای تاریخ گذشته ای، حتی قادر به خنثی سازی دروغ پردازی های برنامهء بیست و سی هم نیست، چه رسد به مقابله با این حجم گستردهء رسانه های محافظه کار.
خلاصه اینکه فعالیت سیاسی بدون داشتن امکانات برابر رسانه ای، آب در هاون کوبیدن است. اصلاح طلبان بهتر است به جای تغییر شعارهای خود و کنار گذاشتن چهره های کلیدی اصلاحات به بهانهء تندروی، به فکر استفاده از رسانه های جایگزین باشند. و در این راستا به این واقعیت تأسف بار بیاندیشند که رسانه های امروز اینان، حتی از جریان های تحریم گر بیرون از وطن هم کمتر است.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

دردسری بزرگ به نام خاتمی

حلقهء اتصال اپوزسیون به نظام ایران دیگر به مویی بند است. و این مو، کسی نیست جز سید محمد خاتمی. دایرهء خودی های نظام هر روز تنگ و تنگ تر می شود و به طبع آن خیل غیر خودی ها هر روز فربه تر از دیروز. این امر تا بدان جا پیش رفته که حزبی همچون جبههء مشارکت هم که تا دیروز جزیی از حاکمیت بود، امروز در زمرهء اپوزسیون قانونی نظام دسته بندی می گردد.
در این وانفسا که کم تحمل ترین حاکمان پس از انقلاب، بر مسند حکومت نشسته اند و در فاصلهء 1 سال به انتخاباتی که حکم مرگ و زندگی را برای پوپولیست های حاکم دارد، بار دیگر سید محمد خاتمی، همچون 11 سال پیش، به کابوس شبهای محافظه کاران بدل گشته.
11 سال پیش، وقتی که محافظه کاران، پس از انصراف میر حسین موسوی از کاندیداتوری ریاست جمهوری، نفسی به راحتی کشیدند، هرگز تصور نمی کردند که روزی فرا رسد که آرزویشان بازگشت میر حسین به عرصهء رقابت باشد. و اینک بار دیگر، پس از 11 سال، بوی آمدن خاتمی می آید.
رقیب خطر را احساس کرده. اما کنار گذاردن خاتمی دیگر به این سادگی ها نیست، امری که در 11 سال پیش بسیار سهل تر از اکنون بود. با وجود این، حتی شهرت فراوان خاتمی در اقصی نقاط دنیا سبب نگشته تا جناح محافظه کار از تخریب و ترور شخصیت خاتمی، صرف نظر کند.
نامهء 77 نمایندهء مجلس هفتم به وزیر اطلاعات، پرونده سازیهای پنهان و آشکار و سخنرانی های تحریک آمیز نیرو های رده پایین جناح مخافظه کار در برابر سکوت عناصر رده بالای این جناح، نشانگر موجی از شک و دودلی در نزد زعمای محافظه کار است.
آمدن خاتمی و پیروزی قابل پیش بینی آن، مهم ترین دغدغه این روزهای جناح محافظه کار است. آنها نیک می دانند که نه خاتمی آن خاتمی بی تجربهء سال 76 است و نه تیم همراهش آن گروه متشتت آن روزها. در عصر اینترنت و به لطف افزایش چشمگیر کاربرانش، دیگر نمی توان همچون گذشته با سانسور و بستن نشریات، صدای اصلاحات را خفه کرد. مجموع این عوامل گواهی بر این می دهد که ضربه حاصل شکست انتخابات 88، بسیار مهلک تر از انتخابات سال 76 خواهد بود.
اما رد صلاحیت خاتمی و کنار گذاردن وی، در واقع پاره کردن همان تار مویی است که پیوند دهندهء مخالفان نظام به نظام است. رد صلاحیتی که هم مملکت را آبستن حوادث غیر قابل پیش بینی می سازد و هم آغازگر فصل جدیدی در مبارزات آزادیخواهانهء مخالفان خواهد بود.
در واقع رد صلاحیت خاتمی تکلیف بسیاری را روشن می سازد، کوچک ترین ثمرهء این رد صلاحیت ، انسجام بیش از پیش اردوی تحریم کنندگان نظام ایران است. تحریم کنندگانی که این بار شاهد ورود نیروهای جدیدی نیز به میان خود خواهند بود. هزینه های کنار گذاردن خاتمی در داخل و خارج ایران، به حدی بالاست که به نظر نمی رسد که در شرایط کنونی، نطام قادر به پرداخت آن باشد.
آنچه بدیهی به نظر می رسد این است که آمدن خاتمی یک بازی دو سر باخت را پیش روی اصولگرایان قرار می دهد. کسانی که نه توان رقابت دارند و نه شهامت رد صلاحیت. از همین رو همهء تلاششان را معطوف منصرف کردن خاتمی از آمدن به صحنهء رقابت کرده اند. امری که هر چه به انتخابات نزدیک تر می شویم، امکان تحقق آن کمتر می گردد.
خاتمی شناسان می گویند که حال و هوای این روزهای وی، یاد آور بهار 76 است.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

پاسخی بر نقد نوشتهء "من به خلیج عربی رأی می دهم"

منظور نهفته در مطلب(من به خلیج عربی رأی می دهم) به حدی واضح و آشکار بود که هیچ نیازی به ارائهء توضیحی بیشتر در این باره نمی دیدم. ولی اگر کسانی همچون جناب خشایار به باورشان رسیده که پس از نوشتن این مطلب، با مراجعه به دفتر گوگل رأی خود را به اردوی اعراب ریختم، ناچارم که با عرض تأسف از چنین برداشت سطحی، توضیحاتی در این باره ارائه کنم.
جناب خشایار در مطلبی که در نقد مطلب من نوشته شده(آنهم نقد کیهان گونه)، بنده را متهم کردند که چون نفسم از جای گرم بلند می شود! حق ندارم که با نوشتن مطالبی این چنین موجبات آزردگی بیش از این هموطنانم را فراهم آورم. به دو پاراگراف از گفته های ایشان دقت کنید:

«گروهی از ما به انگیزه مسایل سیاسی و گروهی اجتماعی و گروهی زندگیمان را در اینجا بهتر دیده و به اینجا امده ایم .از اینکه از ازادیهای دمکراتیک نیم بند و کم بند که اینجا هست استفاده کردو و ندای مردم ایران را به جهانیان برسانیم هم میهنان ما سپاسگزارند ولی ما که در اینجا ازادیهای بیشتری از ایرانیان درون مرزی داریم نمیتوانیم چپ و راست به انها خرده بگیریم که چرا در سرنگونی رژیم تاخیر میکنند.»

«ایران ما زیباست و نازیبایی های ان از بین رفتنی است مردم ان به اندازه کافی درد دارند و نیازی به اینکه من و شما فرنگ نشینان که پس از یک لیوان ابجو خنک در یکی از باغهای ابجو خوری به رهنمودها و اشتباهات مردم میپردازیم ندارند.»

من باور نمی کنم که ایشان حتی یکی از نوشته های من را به طور کامل خوانده باشد. محض اطلاع ایشان عرض می کنم که من به صنف فرنگ نشینان آبجو به دست تعلق ندارم. من چند ماهی بیشتر از آمدنم نمی گذرد. و چند صباحی بیشتر مهمان این دیار نیستم. همهء دغدغهء این روزهایم، گرفتن یک مدرک و گرسنه نخوابیدن است. نه وقتی برای باغ آبجو خوری می ماند و نه پولی. من از ایرانی حرف می زنم که منزل اول و آخر من است. تنها راه نجات میهنم را نیز اصلاحات می دانم. لذت سرنگونی و انقلاب های رنگارنگ، باشد برای همان آبجو بدستانی که رویای سرنگونی نظام را در چند صد سال آینده در خواب می بینند.

ایشان در جای دیگر نوشته:

«بگذارید بگوییم : چون در کشور ما سنگسار است از فردا خرابهای پارسه را نابود کنیم و کار اسکندر را تمام کنیم.چه ارزشی دارد هنگامی که در کشور ما سنگسار است تخت جمشیدی باشد...»

به یاد ندارم که گفته باشم که به خاطر سنگسار، تمام نشانه های تمدن ایرانی را نابود کنیم، اما معتقدم که ملتی که اسم میهنشان را از جان مردمانش دوست تر دارند، شایستهء ترحمند. ما امروز تبدیل به ملتی گشته ایم که همه میخواهند که در پناه شکوه پیشین پارسیان، فراموش کنند که ابتدایی ترین حقوق امروز یک دنیای آزاد، برایشان رویایی دست نیافتنی است. به گذشته نگاه می کنند تا حال را نبینند. آنانی که توان ستاندن "نانشان" نیست، از برای ستاندن "نام" بلوایی به پا کرده اند.
من شرمم می آید که بگویم در میهنم امضاهای تغییر نام خلیج دهها برابر امضاهای برابری حقوق زن و مرد است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به زندگی در دنیای آزاد و عدم تبعیض است، یک جای دنیا افتخارشان به داشتن آزادی در هزاران سال پیش است.
یک گوشهء دنیا افتخارشان به اجرای اعلامیهء جهانی حقوق بشر است، یک جای دنیا افتخارشان به نوشتن اولین منشور حقوق بشر در 2500 سال پیش.
جناب خشایار مشکل ما در گوگل و نشنال جغرافی نیست. اگر راه درستی برای پاسداری از میراث خود نیابیم، مسیری که برای تغییر نام خلیج فارس آغاز شده، در آینده ای نزدیک به محو کامل نام خلیج فارس می انجامد. کمی چشمان خود را باز کنید. نام این خلیج سالهاست که دیگر فارس نیست. سالهاست که معتبرترین خبرگزاری های دنیا از لفظ خلیج و خلیج عربی استفاده می کنند. مردم دنیا عادت ندارند که برای دانستن نام این خلیج صفحات نشنال جغرافی را تورق کنند. آنان به رادیو و تلوزیونی گوش می دهند که از بام تا شام، اخبار دنیا را به نقل از خبرگزاریهایی نقل می کنند که مدتهاست که نامی از خلیج فارس نمی برند.
راه مقابله با این هجمهء جهانی طومارنویسی نیست. عرصهء تاریخ و فرهنگ، میدان طبل کوبیدن و شیپور زدن نیست. اولین لطمهء طومار نویسی برای چنین هدفی که بی ثمر بودن آن از همان ابتدا هویدا بود، دلسردی مردم از چنین فراخوانهایی در آینده است.
من در مطلب "ما گدایان خیل گوگلیم" نوشتم که قدرتهای نو ظهور دنیا را -همچون شرکت گوگل- نشناخته ایم. و اعراب بسیار زیرکانه تر از ما از ابزار قدرت در قرن 21 بهره می گیرند. و در مطلب "درخت هرز تحریم، میوهء اقندار نمی دهد" نوشتم که که تنها راه پاسداری از میراث یک ملت، داشتن حاکمیت قدرتمند و مشروعی است که از یک دیپلماسی قدرتمند در دنیا بهره جسته و از توان چانه زنی برای حفظ منافع ملی برخوردار باشد. و داشتن چنین حاکمیتی در تعارض با خواستهء تحریم گران انتخاباتی است که به امید خیزش یک جنبش انقلابی، از انتخاب یک رئیس جمهور ضعیف و بی پشتوانه و ماجراجو به شعف آمده بودند. و تنها راه رسیدن به حاکمیتی قدرتمند را هم، ادامهء راه اصلاحات می دانم.
اما اصلاحات را هم بی هزینه نمی دانم و معتقدم که:
اگر ملتی، حاضر به پرداخت هزینهء اصلاحات نباشند، به ناچار هزینهء استبداد را می پردازند.
به یغما رفتن آب و خاک مملکت، ثمرهء حکومت مستبدان بی لیاقت است. و گناه خیال پردازان برانداز را در تحکیم پایه های استبداد، بیش از مردم بی تفاوت یک جامعه می دانم.
نتیجه آنکه ما حصل انزوای ایران در جامعهء جهانی، به خطر افتادن نام یک خلیج بود، پیش از آنکه سازندهء جنبشی مدنی در درون باشد.
داستان خلیج فارس و خلیج عربی، میوهء بی مغز تئوری انتخاب حاکمی ضعیف، از برای رویش انقلابی بزرگ است.
و حتی اگر پس از حماقتهای روز افزون دولت مطلوب مخالفان نظام، رویای خام ساقط کردن حکومت ایران جامهء عمل بپوشد، ایران باقی مانده از پس این حوادث، دیگر شبیه گربه نیست. و کشورکهای فراوانی با سابقه ای کمتر از این کشور عربی ما را احاطه خواهند کرد.

نقد نویسی به شیوهء کیهان

نقدنویسی آدابی دارد. آدابی که اگر خود را مقید به رعایت آن ندانی، دیگر نامت منتقد نیست. چیزی هم که نوشتی نقد نیست، یک عقده گشایی کودکانه است. شرط اول نقد نویسی احترام به نویسندهء مطلب و به رسمیت شناختن آن است.
خواندن برخی انتقادات من را به یاد روزنامهء کیهان و نقدهای معروفش می اندازد. مهمترین ویژگی نقد نویسی کیهان این بود که نه اسمی از نویسنده به میان می آورد و نه اشاره ای به عنوان مطلب مورد نقد می کرد. حتی جملات نقل قول شده از متن اصلی را بدون قرار دادن در گیومه، داخل متن قرار می داد. به طوری که بر خواننده معلوم نمی گشت که کدام جمله عین گفتهء نویسنده است و کدام جمله تفسیر منتقد از مطلب اصلی.
من دلیل این گونه نقد نویسی کیهان را می فهمم. کیهان با اشاره نکردن به اسم نویسنده، نه خود را موظف به نشر پاسخ احتمالی وی می داند، نه خود را در خطر شکایت احتمالی نویسنده می بیند.و نه ترسی از بابت معروفتر کردن نویسنده به دل راه می دهد. نیاوردن مطلب اصلی هم همواره این فرصت را به کیهانیان می دهد که هر جا که لازم دیدند، تفسیر خود را از متن، جایگزین جملات اصلی متن کنند. مضاف بر اینکه ترس همیشگی کیهانیان که سبب عدم انتشار مطلب اصلی می گردد این است که شاید خوانندگان با مقایسهء متن اصلی و نقد کیهان، حق را به جانب نویسندهء مطلب مورد نقد دهند نه منتقدان آن روزنامه...
آقایی با نام خشایار(احتمالا نام مستعار است)، نقدی بر یکی از مطالب من (من رأیم را به خلیج عربی می دهم) نوشته. نه اشاره ای به نام نویسنده کرده، نه لینکی به مطلب داده، نه اشاره ای به وبلاگی که مطلب در آن نوشته شده و نه حتی اسمی از عنوان مطلب آورده. برای شروع مطلب خود پس از ذکر مقدمه ای کوتاه به گفتن جملهء زیر بسنده کرده.
"بلاگ نویسی میخواهد رای به دگرگونی نام خلیج فارس به عرب بدهد..."
هیچ نقل قول مستقیمی از جملات من نیاورده. برخی جملات را از متن نوشته استخراج کرده و برخی برداشت های خود را به شکلی نقل کرده که انگار گفته های من بودند. در برداشت خود از نوشتهء من به حدی به خطا رفته که گویا به باورش، من رویای براندازی نظام ایران را در سر دارم. و در نهایت در وبلاگ من کامنتی نوشته شده که جواب مطلبت را در فلان سایت بخوان.
اما به رغم اینکه نقد ایشان به دور از هر گونه آداب نقدنویسی است، نفس این عمل(تضارب افکار) را به فال نیک می گیرم و پاسخ ایشان را در مطلب فردا می نویسم.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

درخت هرز تحریم، میوهء اقتدار نمی دهد


میراثی را به یغما می برند. میراث قوم آریا را. کلافه ایم و به در و دیوار می زنیم. نگاه عاجزانه مان به منتخبان این ملت است. آنانی که باید پاسدار میراث ایران زمین باشند. در مقام عمل کاری که امیدی در دلها زنده کند دیده نمی شود.از دولتمردان که چیزی ندیدیم، جز چند مصاحبه و سخنرانی و دیگر هیچ. نام یکی، دو جام ورزشی و چند خیابان را هم خلیج فارس گذارده اند. انتظاری هم نیست. دولتی که همهء حیثیت خود را به غنی سازی اورانیوم گره زده، دولتی که میلیاردها دلار به پای یک رأی ممتنع در شورای امنیت می ریزد، برای نیل به این مهم، نام خلیج که هیچ، خود خلیج را هم قربانی می کند. و همسایگان ایران با درک وضعیت دشوار فعلی ایران و با علم به این نکته که ایران را یارای مقابله در میدانی جدید نیست، هر روز قصه ای ساز می کنند از بهر گرفتن امتیازی جدید.
مردم درمانده از این همه انفعال هم، طومار امضاء می کنند و وبلاگ می نویسند و کلیپ می سازند، آن هم به زبان شیرین پارسی. فعلا همه مشغول یاد آوری نام خلیج فارس به ایرانیان هستند.
اما در مقام سخن، هیچ کس خیال ندارد که از معرکهء داغ میهن پرستی عقب بماند. از دولتی که رئیس آن همین چند وقت پیش زیر پرچم خلیج عربی عکس یادگاری می گرفت، تا جوانان غیوری که تا دیروز، فیلم خودفروشی دختران این وطن را در رختخوابهای امیرزاده های کشورکهای عربی، برای هم بلوتوث می کردند، همه با گردنی برافراشته و رگهایی برجسته، رجز می خوانند.
در این بین حیفم آمد تا یادی نکنم از گروهی که اتفاقا این روزها، صدایشان از همه بلند تر است. همان هایی که مهم ترین هم پیمانان دولت مهرورز ایرانند. همان هایی که روزگاری نه چندان دور، دست در دست هیأت های موتلفه و سایر اصولگرایان، رقص کنان بر جنازهء اصلاحات، هلهلهء شادی سر دادند. همان هایی که با شعار تحریم هرگونه مشارکت ایرانیان در تعیین سرنوشت خود، سبب ساز روی کار آمدن نا کار آمد ترین دولت پس از انقلاب شدند.
همانهایی که دولت مطلوبشان، دولتی است که سازندهء ایرانی باشد منزوی تر، مردمی فقیرتر، زندانیانی بیشتر، اعدامیانی افزونتر، روزنامه هایی بسته تر و استبدادی فراگیر تر از آن چیزی که امروز هست، تا شاید مردم به تنگ آمده از این همه ظلم، فرش قرمز را برای این خیال پردازان همیشگی تاریخ، پهن کنند.
تحریم گران عزیز! کسانی که امروز فریاد میهن پرستی تان، گوش فلک را کر کرده است!
مسئول پاسداری از میراث هر مملکت، حکومت آن است. مکانیسم آن نیز، چانه زنی، ارتباط گسترده تر با همسایگان و تعریف منافع مشترک بیشتر با دیگر ممالک دنیاست. صدای یک کشور منزوی و گرفتار تحریم دنیا، تنها به گوش مردم خودش می رسد. رفتار آگاهانهء شما در تشویق مردم به عدم حمایت از اصلاحات، منجر به انتخاب مردی شد که با رفتار و گفتار غیر مسئولانهء خود، ایران را به منزوی ترین کشور دنیا تبدیل کرد. و این مهم پیش از آنکه به خیال خام شما، به خیزش جنبشی برای ساقط کردن رژیم منتهی گردد، شیرین کنندهء کام همسایگان آزمند و دشمنان فرصت طلب این دیار خواهد گشت.
ما حصل انزوای ایران در جامعهء جهانی، به خطر افتادن نام یک خلیج بود، پیش از آنکه سازندهء جنبشی مدنی در درون باشد. داستان خلیج فارس و خلیج عربی، میوهء بی مغز تئوری انتخاب حاکمی ضعیف، از برای رویش انقلابی بزرگ است.
وطن پرستانی که مردی را خائن می دانند که همهء تلاش خود را در طول 8 سال ریاست خود، معطوف نشان دادن ایرانی قابل احترام به دنیا کرد و صحبتهای مردی که ظرف 3 سال در نشان ایرانی متخاصم به دنیا چیزی کم نگذاشته، شادشان می سازد - تنها از آن رو که جهالت وی امید خیزشی از بطن این مردم را زنده نگاه می دارد- بهتر است کمی دربارهء واژهء میهن پرستی تأمل کنند و بدانند که حتی اگر پس از حماقتهای روز افزون دولت مطلوبشان، رویای خام ساقط کردن حکومت ایران جامهء عمل بپوشد، ایران باقی مانده از پس این حوادث، دیگر شبیه گربه نیست. و کشورکهای فراوانی با سابقه ای کمتر از این کشور عربی ما را احاطه خواهند کرد.

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه

ما گدایان خیل گوگلیم

دفتر گوگل مستقر در انگلستان اعلام کرده که سیاست دو اسمی بودن مکانهای محل مناقشه را تغییر نخواهد داد و خلیج فارس و خلیج عربی را توأمان در موتور جست و جویش قرار می دهد.
اصلا معلوم نشد که چه کسی برای اولین بار توی دهن مردم انداخت که با جمع کردن 1 میلیون امضاء، گوگل نام خلیج عربی را از موتور جست و جویش بر می دارد. اما روی هم رفته تفریح خوبی بود. حتی نخواستیم یک لحظه فکر کنیم که اگر نام یک خلیج به بهای یک میلیون امضاء و یک بمب گوگلی، پارسی می ماند، همین عربهایی که با دلارهای نفتی شان زمین و زمان را می خرند، همان عربهایی که اگر گوشت هم را بخورند، استخوان هم را نگه می دارند، همانهایی که همیشه حقیرشان دیدیم، به راحتی خوردن یک لیوان آب، هم بمب گوگلی می سازند و هم میلیونها امضاء روانهء گوگل می کنند.
اما برخلاف ما که همیشه روزی به فکر می افتیم که دیگر خیلی دیر شده و می خواهیم به زور امضاء و طومار و بیانیه کارمان را پیش ببریم، آن عربها که به خیال ما هنوز مشغول خوردن سوسمار هستند، از مدتها قبل فکرش را کرده اند.
آن عزیزانی که امارات را کشورکی می خوانند با 37 سال سابقه، که در برابر ملت چند هزار سالهء ما سهم خواهی می کند، اگر به جای خیره شدن به گذشتهء پر افتخار خود، قدری چشمانشان را باز می کردند، می دیدند که پایتخت این کشورک، قلب IT خاورمیانه است. آن هم درست در روزگاری که در کشور عزیز ما ایران، داشتن اینترنت پر سرعت پایه های حکومت را می لرزاند.
اگر آن روز که مایکروسافت و سیسکو و اوراکل و دهها غول دیگر دفتر خود را در شهر اینترنتی دبی افتتاح می کردند، ما به دنبال جمع آوری یک میلیون امضاء بودیم تا داشتن شهر اینترنتی را به عنوان حق مسلم خود از حاکمیت طلب کنیم، اگر آن روز که قطعنامه های سازمان ملل تند تند علیه مان تصویب می شد و رئیس جمهور مان بشکن زنان آن را ورق پاره می خواند، با طومار نویسی به این آقا حالی می کردیم که دنیا دست کیست، امروز به گدایی در شرکت گوگل آمریکایی نمی رفتیم.
اصلا چه کسی از طرف ایرانیان مسئول مذاکره با گوگل است؟ شرکتهای خصوصی با گردش میلیاردی ما در حال تأمین منافع گوگل و مذاکره با آن برای دفاع از تاریخ یک ملت هستند؟ یا اینکه دولت سراپا تحریم ما نمایندگان گوگل را به حضور پذیرفته؟
ساده لوحانی که گمان می کنند که گوگل با این همه سرمایه گذاری که اعراب در صنعت IT کرده اند و با این همه روابط گستردهء آنان با شرکتهای آمریکایی و داشتن قراردادهای میلیارد دلاری، می آید و طرف ایران سراپا تحریم را می گیرد، همان هایی هستند که در عصر انفجار اطلاعات، منابع قدرت را همچون گذشته در امکانات نظامی و نیروی انسانی و قدمت تاریخی می بینند. اما بیرون از حصار کشیده شده بر افکار ما ایرانیهای همیشه مدعی، عدهء قلیلی بدون همهء اینها و با بهره گیری از امکاناتی مدرن که گویا ما را چشم دیدنش نیست، شرکتی با سابقهء کمتر از 10 سال را به بزرگترین معضل این تمدن چند هزار ساله تبدیل کرده اند.
همان حضراتی که با دیدن کم نشدن روغن و برنج و شکر خانهء خود از بی اثر بودن تحریم سخن رانده اند، حالا با امضاء یک میلیون ایرانی غیرتمند، به در خانهء کسی می روند که با 10 سال سابقهء خود توان تحریم 70 میلیون ایرانی و به سخره گرفتن یک تاریخ را دارد.
خواجگان دربند نقش ایوان! سرچشمهء فلاکت امروز ما نه گوگل است و نه اعراب، که آنان پای بر منفعت خویش می کوبند. بلکه حاکمانی است که با مشتی خالی و به بهای نابودی همهء حیثیت یک ملت، به تمام دنیا دندانهای تیز خود را نشان داده اند.
اگر به این گفته باور داریم، به جای گم کردن سوراخ دعا و دادن فحش و فضیحت به اعراب و دیگران، درصدی از این ناراحتی های خود را به کسانی نشان دهیم که با بضاعتی حقیر به جنگ قدرتهای نو ظهور جهان رفته اند.
و اگر باور نداریم، همچنان برویم طومار جمع کنیم و دم در سفارت امارات بست بنشینیم و از بام تا شام، این کشورک 37 ساله و اعراب بی تمدن و گوگل 10 ساله را به دشنام بگیریم و در عین حال شادمان باشیم که هنوز نام این خلیج در گوگل 2 اسمی است و به انتظار روزی نه چندان دور بنشینیم که تنها نام موجود برای این خلیج در جست و جوی گوگل، خلیج عربی باشد.