۱۳۸۷ اسفند ۲۹, پنجشنبه

اینجا سوئد است صدای من را از گوتنبرگ می شنوید(2)

اینجا گوتنبرگ است. شهری پر از ایرانی. ایرانیانی که قدمت اکثریتشان بر می گردد به سالهای اول انقلاب و شاید هم جنگ. آمدنشان به اینجا مال همان روزهایی است که سوئد مثل خوردن یک لیوان آب پناهندگی می داد به ایرانیانی به ستوه آمده از جنگ و شاید هم جستجو گر آزادی. و اینها آمدند...

در این بین هموطنانی را می بینی که صدای آزادی خواهی شان بیشتر از سایرین گوش نواز است. کسانی که چنان در پیلهء خود بزرگ بینی خزیده اند که پس از سالها زندگی در یکی از آزادترین کشورهای دنیا نه بهره ای از فرهنگ جامعه ای آزاد را دارند و نه درکی از ایران امروز. همانهایی هستند که بودند. در 30 سال پیش مانده اند. 30 سال زندگی در غرب ذره ای از جهل مرکبشان نکاسته. شعار "مرده باد" را که از اینان بگیری تمام هویتشان را گرفته ای. به فرزندانشان نفرت آموخته اند و از مزرع کینه جویی ارتزاق می کنند.

اینجا گوتنبرگ است. سالها پیش وقتی که خط هوایی تهران-گوتنبرگ به راه افتاد، از راهپیمایی و شبنامه و بیانیه و هر چه که در توان داشتند به کار بستند تا این پرواز به راه نیافتد تا به زعم ایشان جاسوسان رفت و آمد نکنند. همان پروازی که هم اکنون هفته ای 700 مسافر را بین این 2 شهر جابجا می کند.

اینجا گوتنبرگ است. شهری که با وجود این همه ایرانی، حتی یک دفتر کنسولگری ندارد و دهها ایرانی حاضر در این شهر و شهرهای جنوب سوئد و هزاران دانشجوی شاغل به تحصیل در این شهرها باید برای کارهای کنسولی خود تا استکهلم بروند. چرا؟

از قضای روزگار، این بار قصور و کوتاهی متوجه دولتمردان ایران نیست. همین ایرانی های آزادیخواه، راه اندازی دفتر کنسولگری و بررسی 80هزار پروندهء باد کرده در سفارت استکهلم را مصداق توطئه و آدمکشی می دانند. انگار که از استکهلم نمی توان توطئه کرد و برای آدمکشی حتما باید در گوتنبرگ بود.

اینجا گوتنبرگ است. قرار بود طی 2 روز گذشته یک کنسولگری سیار به مدت 2 روز در این شهر برای بررسی پرونده های انباشته دایر شود. اما حزب کمونیست کارگری، همان ها که هم کیشانشان ننگ بر هم زدن کنفرانس برلین را تا ابد بر پیشانی دارند، همانها که احتمالا در اقصی نقاط جهان مشغول دفاع از کارگران در ایران هستند با راهمپیمایی و تجمع به ضرب و شتم کارمندان حاضر در این کنسولگری پرداختند و قهرمانانه سند افتخارشان را در وبسایتهایشان منتشر کرده اند.

تنها تجربهء یک سال زندگی در سوئد شناخت کسانی بود که شعارهای پر زرق و برقشان از برای بالا رفتن از پلکانی است که اگر به پای آن پلکان هم نزدیک گردند، برخلاف اسلاف خود برای به راه اندازی حمام خون حتی منتظر بالا رفتن از آن هم نمی نشینند. اینان میوه های بی مغزی هستند که اگر روزی در کوی و برزن دیدیدشان، با سلام و تبسم از کنارشان گذر کنید.