۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

ادامه دارد این جهان....

گیرم که ما را به ضرب باتوم نواختید. گیرم که ما را کشتید. گیرم که رهبرانمان را به بند کشیدید. گیرم که در خیابانهای شهر وحشت از سایهء شوم ترور را همزادمان کردید. گیرم که از پس نمایش مضحک عصر عاشورا، به خونخواهی حسین، مردم را فریفتید. گیرم که با رعب و وحشت، تهدید و تطمیع، ساندیس و شیرینی رجاله های خود را به خیابان کشاندید. گیرم که مرگ را برایمان خواستید. گیرم که امروز موج خروشان سبز را در پس میله های زندان و گورستانها شهرنشاندید.
فردا با هزاران سهراب و ندای تولد یافته در روزهای خون و گلوله چه می کنید؟ با نطفه های منعقد شده در روزهای ترس و قیام چه می کنید؟ با صدها موسوی و خاتمی و کروبی فردا چه می کنید که امروز همه سبوعیت تان را به نظاره نشستند؟ با بغض های شکسته در گلوی هزاران نوجوان امروز چه می کنید؟ با صدها مادر داغدار چه می کنید؟ با اشک چشم ما و خون دل پدرانمان چه می کنید؟
شاید امروز برای شما باشد اما ...
اما «ادامه دارد این جهان، نه برای قاتلان که برای مادران، که برای مردمان، که برای آزادی...»(1)

(1): شعر از حمید حمیدی

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

آیا فردا 28 مرداد جنبش سبز است؟

چشمانتان را باز کنید. بوی احد به مشام می رسد. هوا هوای 28 مرداد است. جنگ در حال مغلوبه گشتن است. امروز تهران و شهرهای دیگر زیر پای مخالفان جنبش سبز بود. پروژه کارناوال عاشورای 2 کار خود را کرده است. رسانه های کودتا سوار بر موج احساسات عاشورا پرستی 4 نعل می تازند.
شواهد و قرائن نشان گریک راهپیمایی میلیونی دیگر در صبح 9 دی بر علیه جنبش سبز است. و این یعنی تیر خلاص. این همان چیزی است که 6 ماه به دنبالش بودند و از انجامش عاجز بودند و اینک به لطف برخی ندانم کاری های ما در عصر عاشورا، برایشان میسر گشته.
وقتی برای کاری نمانده، تقریبا همهء رهبران جنبش آچمز گشته اند. اگر فردا میدان را به دست کودتاچیان بسپاریم، هر آنچه که در 6 ماه به خون دل کاشته ایم، بر باد داده ایم.
اگر فردا خیابانهای ایران سبز نگردد، رهبران جنبش سبز طلوع آفتاب دهم دی ماه را از پشت شیشه های اوین خواهند دید. اگر نتوانیم فردا تهران را از دست اهل کودتا به در آوریم، تصور به میدان کشاندن مردم پس از بازداشت رهبران، تنها رویایی بیش نیست. نفسهای جنبش سبز یه شماره افتاده. آیا راهی باقی مانده است؟

۱۳۸۸ دی ۷, دوشنبه

از راهپیمایی سکوت تا کلانتری 107

اینجا تهران است. پایتخت کشوری که می خواست ام القراء اسلام باشد. شهری که بیش از هر زمان دیگری، کنش های مردم و حاکمانش به طنزی تلخ بدل گشته. مردمش نه از دین یهود اسلام ستیزند و نه از مذهب وهابی شیعه برانداز. حکومتش هم شیعه است و هم همهء دار وندارش را از این محرم دارد. با ابن همه، عاشورایش می شود میدان خون و گلوله و باتوم.
سخنگوی کاخ سفید آمریکا، خشونت برعلیه عزاداران حسینی در تهران را محکوم می کند تا چیزی از طنز بودن داستان نکاهد.
از سوی دیگر مردمی که تا دیروز بار مسالمت آمیز ترین راهپیمایی های تاریخ را به دوش می کشیدند، به نام دفاع، اینک باتوم از دست پلیس می گیرند و ماشین پلیس را به آتش می کشند و کلانتری تصرف می کنند.
به همین سادگی شدیم عین خودشان. حتما از فردا با کوکتل مولوتف به خیابانها می آییم.
این است سرانجام تلخ جنبشی که می خواست گاندی گونه حاکمیت را به زانو در آورد. این است سرانجام جنبشی که می خواست با تأسی از روش و منش ماندلا به حیات خویش ادامه دهد. این همان جنبشی است که روزی 3 میلیون نفربا راهپیمایی سکوتشان، دنیا را انگشت به دهان کردند.
آیا تبدیل کردن خیابانهای تهران به صحنه جنگ و کشتار، ریزش بخش عمده ای از یاران سبز نیست؟ آیا این چند دستگی که این روزها در میان اصولگرایان مشاهده می گردد، بدل به اتحاد و یک دلی نمی گردد؟ و در یک کلام، آیا تجربهء انقلاب خونین 57 برایمان کافی نیست؟
اگر امروز پالایش جنبش سبز را از کسانی که قصد مسلحانه کردن آن را دارند، نیآغازیم، به همان جایی رفته ایم که سران کودتا 6 ماه به انتظارش مانده اند.
میدان موسوی و خاتمی و منتظری و.... میدان قلم است، میدان حضور سبزپوشانی است که با سکوت فریاد می کشند، میدان مسالمت آمیز ترین راهپیمایی های تاریخ است، میدان اهدای گل به صاحبان گلوله است.
اما میدان آتش و خون میدان شریعتمداری هاست، مصباح یزدی، سعید مرتضوی، محمود احمدی نژاد است.
دیگر انتخاب با ماست.

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

حکومتی که افتخارش سرقت است

دامنهء سایت موج سبز آزادی را دزدیده اند. آن هم نه گروهی بی نام و نشان. بلکه سربازان گمنام صاحب الزمان. عادت کرده بودیم که بشنویم دزدی کار بدی است. دیده بودیم که دزدان، از شرم دزدی، خود را پنهان می کنند و از خود نشانی بر جای نمی گذارند. اما در مملکتی که در روز روشن رأی مردم را می دزدند، دزدی دامنهء سایت دیگران هم افتخار است. دزدان سربلند، در صفحهء شاهکار دزدی خود، هم از عشق خود به ولایت و رهبری سخن رانده اند و هم از ارادت خود به امام سوم شیعیان.
این صفحهء هک شده به همهء سایتهای مهم دنیا ارسال گردید، تا همه ببینند عمق تحجر و رذالت رادیکالیسم کور بنیادگرایان اسلامی را، که در عصر انفجار اطلاعات، تنها سلاحشان، کشتن و دزدیدن و به بند کشیدن همهء آنانی است که نمی خواهند در قید و بند تحجر باقی بمانند.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

خودکشی نهنگها

هیچ عزم و اراده ای بر خاتمه دادن بحران دیده نمی شود. همهء آنهایی که تا دیروز در زمرهء عقلای قوم شمرده می شدند، بیشتر از دیگران بر طبل جنگ می کوبند. هر کس به توان خود آتش بیار این مخمصه گشته. از ناقص العقلی همچون احمد خاتمی گرفته تا رهبر فرزانهء!!!! این مملکت که تا دیروز همهء کارکردش در جمع کردن بحرانهای نظام بود.
نه تنها دیگر هیچ امیدی به مصلحت سنجی و دوراندیشی حاکمان امروز ایران زمین نیست، بلکه علاقهء وافری به بحران سازی و رساندن مملکت به نقطهء بی بازگشت، در بین همهء بزرگان اهل کودتا رویت می شود.
سخنان رهبری در جمع مبلغین مذهبی محرم، بیش از آنکه جنبهء ناصحانه به خود بگیرد و به جای آنکه اراده ای بر تحبیب قلوب در این شبهای عزاداری در ایشان دیده شود، کوبیدن بر طبل جنگی بود که نوید 10 شب پر ماجرا را در سبزترین محرم تاریخ می داد.
شبهایی که بیش از هر زمانی دیگر، جولانگاه مداحانی است که از دوم خرداد 76 تا کنون، همهء رسالتشان در یاوه سرایی بر علیه اصلاح طلبان و مداحی و مجیز گویی همان هایی است، که امروز صاحبان اصلی دولت کودتایند.
هر لحظه که می گذرد، از دهان آقایان حرفی در می آید که امکان مصالحه و بازگشت به نقطهء پیشین سخت تر و شعله ور تر کردن آتش خشم مخالفان سهل تر می گردد.
وحشت بی حد و حصر کودتاچیان از به تصرف درآمدن شبهای محرم به دست سبزها، آنها را به یاد سناریو نویسی و به اجرا درآوردن احمقانه ترین حیله هایی انداخته، که هیچ گاه راهگشایشان نبوده. یاد کارناوال عصر عاشورا به خیر.
وقتی که احمق ترین های دوران بر کرسی امنیت ملی کشور تکیه زده اند، اوضاع همین می شود که می بینید. همین مانده که رویای بازداشت موسوی و کروبی و خاتمی، جامهء عمل بپوشد تا همانند یک شعلهء کبریت در انبار باروت، کشور را به سرحد انفجار پیش برد.
هنوز کسی راز خودکشی نهنگ ها را نمی داند. اما همه می دانند که وقتی کابوس مرگ بر سر نهنگ ها سایه افکند، همه با هم به ساحل می زنند. به گاه مرگ نهنگ های مأیوس از زندگی، ساحل اقیانوس، رقت بار ترین لحظات طبیعتی را به تصویر می کشد که بشر با همهء ادعایش از به زندگی برگرداندن آنان عاجز است.
و هنوز هیچ کسی دلیل این همه بلاهت کارگزاران این نظام را در 6 ماه اخیرنمی داند، اما قرائن گواهند که صاحبان امر، همگی قصد عزیمت به ساحل مرگ را دارند. و هیچ تقدیری جز مرگ و نابودی، چشم انتظار آنانی نیست که نمی خواهند باقی بمانند.

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

آقای موسوی! صدای دختران ایران زمین را می شنوی؟

جناب آقای موسوی!
قبل از شروع این نامه خدمتتان عارضم که من برخلاف آنهایی که این جنبش را بی سر و رهبر می بینند و گمان می کنند که این جنبش از روی حادثه و یا فقط به همت مردم و جوانان این مرز و بوم شکل گرفته و به جلو می رود، معتقدم که این جنبش رهبر و رهبرانی هوشمند دارد که بدون شک میرحسین موسوی یکی از موثرترین و هوشمندترین آنهاست.
اما جناب میرحسین! میان رهبر شدن و رهبر ماندن فاصله بسیار است. از آن روزی که بیانیه شمارهء 11 شما خواسته های 9 گانه ای را پیش پای حاکمیت نهاد، هفته ها می گذارد. دولت کودتا نشان داد که دربدنهء تصمیم گیری آن، نه آن زمان و نه امروز، هیچ اراده ای برای شنیدن صدای خیل بی شمار این جنبش عظیم، به چشم نمی آید.
در این هفته هایی که از صدور بیانیهء شمارهء 11 شما گذشت ، پای ورزی دولت کودتا بر خواسته های نا صواب خود از یک سو و برخوردهای خشن تر از گذشته با معترضان، امنیتی کردن فضای دانشگاهها، صدور احکام نا عادلانهء قضایی برای فعالان سیاسی، ضرب و شتم های صهیونیست گونهء پلیس، بی سابقه ترین بازداشتهای دانشجویی و تهدیدهای روزافزون مقامات امنیتی و قضایی، فضا را به سمتی برد که کم کمک می رود تا سخن گفتن از سرنگونی نظام و شعار دادن بر علیه شخص اول مملکت، زینت بخش همهء تجمعات معترض و نشریات معتبر دنیا گردد که فقط چشمان کور و گوشهای کر گشتهء تشنگان قدرت است که شتاب روز افزون به قهقرا رفتن این نظام را نه می بیند و نه می شود. پر واضح است که پس از پرداخت هزینه هایی این چنین، دیگر نمی توان تنها از خواسته های حداقلی روزهای نخستین سخن راند.

جناب آقای موسوی!
شما چه در زمان تبلیغات انتخابات و چه در فضای پس از 22 خرداد، همواره هدف خود را احیای همهء آرمانهایی قرار دادید که 30 سال پیش، زمینه ساز یک انقلاب شد. انقلابی که کمترین بهای آن هدر رفتن سالیان بی شمار عمر جوانهایی بود بی بهرهء جوانی و بیشترین بهایش خونهایی بی شمار که ریخته شد.

جناب آقای موسوی!
ما آرمانهای انقلاب را همهء آن وعده هایی می دانیم که رهبر فقید انقلاب، از نوفل لوشاتو، برایمان ترسیم می کرد. همان روزهایی که از حکومتی جمهوری سخن می راند، همانند همهء جمهوریهای دنیا. همان روزهایی که پیش شرط جمهوری اسلامی، استقلال و آزادی بود. همان روزهایی که آزادی مقید به قیدی مستبدانه نبود. همان روزهایی که زن ایرانی در انتخاب پوشش خود آزاد و رها بود. همان روزهایی که شرط بر دهان دولت ظالم زدن، نمایندگی از سوی ملت بود.

جناب آقای موسوی!
این روزها، روزهای اتمام حجت کردن ملت با حاکمیتی است، که سالیان سال است که حقوق اجتماعی مان را به تاراج برده. دانستن این نکته که دختران امروزاین مرز و بوم حجاب اجباری را برنمی تابند، نبوغ فراوانی نمی طلبد. یک نگاه اجمالی بر کوی و برزن این شهر نشانمان می دهد که جوانان این مملکت، همهء آن تابوهایی که 30 پیش برایشان مقدر کردید، به زیر 2 پای خویش می نهند. کافی است که یک روز نیروی انتظامی این مملکت باتومهایشان را غلاف کنند تا ببینند که این لباس که بر سر و تن زن ایرانی پوشانده شده، در کجای اعتقادات ذهنی وی جای دارد. کار به جایی رسیده که عقده به جای علقه، خشم و نفرت به جای مهر و محبت، ترسیم کنندهء رابطه میان ملت و حاکمیت گشته.

جناب آقای موسوی!
اگر امروز که تیغ خشم این ملت، کم کمک صدر حاکمیت را نشانه می رود، شما به نمایندگی از ملت، خواسته های اجتماعی این نسل ،که مهمترین آن حق آزادانهء انتخاب پوشش برای بانوان است، را ضمیمهء خواسته های سیاسی نکنید، پیش از آن که به خود بیایید، آتش خشم این نسل نه از دولت کودتا نشانی باقی می گذارد و نه از خط امام راحلتان. و اگر قدمی از امواج خروشان این ملت عقب بمانید، دیری نخواهد پایید که بانگ الرحیل گوش نواز همه آنهایی می گردد که نمی دانند میان رهبر شدن و رهبر ماندن فاصله بسیار است.

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

روسری سبز مردان، گام نخست اعتراض سبز به حجاب اجباری

الغریق یتشبث بکل حشیش.
ضرب المثل عربی فوق، بهترین عبارتی است که می تواند این روزها حال و روز دولت کودتا و حامیان رسانه ای اش را نشان دهد و جالب آنکه اینان همچون لشکر به باتلاق نشسته ای گشته اند که ثمرهء همهء تقلاهایشان تنها فروتر رفتن در این باتلاق مرگ است.
از خس و خاشاک خواندن مخالفان گرفته تا اعتراف گیری های مضحک و خبرهای جعلی بنگاههای لجن پراکنی رجا نیوز و فارس نیوز و داستان کهریزک و اینک لباس زنانه بر تن توکلی پوشاندن، همه و همه تنها بر علیه همانهایی عمل کرد که به خیال خام خود قصد بی آبرو کردن جنبش عظیم سبز را داشته اند.
دلم گواهی می دهد که این آخری (داستان فرار توکلی با لباس زنانه)، بازی بد سرانجامی را پیش پای کودتاچیان نگون بخت می نهد.
جنبش زنان آزادیخواه ایران دیر زمانی است که مترصد یافتن روزنه ای می باشند تا خواسته های برابری طلبانهء به حق خود را با فراگیرترین جنبش تاریخ ایران پیوند زنند و اینک به همت دشمنان نادان ما تحقق این آرزوی دیرین دست یافتنی به نظر می رسد.
شاید بهتر باشد که برای پاسخ دادن به آن تفکر مریضی که استفاده ار لباس زنانه را نشانهء ضعف و زبونی یک مرد می داند، پیشنهاد مسیح علی نژاد برای روسری به سر کردن مردان جنبش سبز، بسیار جدی مورد بررسی قرار گیرد.
کم کمک زمان آن می رسد تا حق انتخاب آزادانهء پوشش زنان ایران زمین به عنوان یکی از محوری ترین خواسته های این جنبش بدل گردد.
حال که هزینهء روسری از سر به در کردن زنان و دختران بسیار فراتر از توان این بخش از جامعه است، مردان جنبش سبز می توانند با این حرکت نمادین، اعتراض خود را به 30 سال حجاب اجباری، ضمیمهء دیگر خواسته های این جنبش کنند و نشان دهند که اگر روزی پدرانمان از روی جهالت حق انتخاب را از مادر و خواهر و دختر و همسر خود گرفتند، ما در این مبارزه برای باز پس گیری این حق دوش به دوش آنان گام برمی داریم.
حرکتی که بدون شک جهان را انگشت به دهان می کند.
آری، ما نسلی هستیم مصمم که برخاسته ایم تا همهء سدهایی را که پدرانمان از روی جهالت، پیش پای ما گستردند، یکی پس از دیگری از پیش رو بر داریم و به قول عبدالکریم سروش:
ما نسل کامکاری هستیم. ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.