۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

اگر خاتمی مانده بود...

یک سال پیش در چنین روزهایی، ایران بی تاب شنیدن یک خبر بود. نشانه ها دلالت بر انصراف خاتمی داشت. از سر و روی جوانان پویش دعوت از خاتمی غم می بارید. همگان نیک می دانستند که سید عزم رفتن دارد... و او رفت. سادگی رفتنش هرگز به سان سختی آمدنش نبود. رفت و ما را با هزار اما اگر و هزاران پرسش بی پاسخ تنها گذاشت. یک تصمیم به ظاهر کوچک، کشوری را به پهنای ایران به لرزه در آورد.
وقتی که در روزهای پرتلاطم خرداد 88، خیابانهای ایران به رنگ سبز درمی آمد، نخستین جمله ای که بر زبان هر اصلاح طلب جاری می شد، "به خیر گذشت" بود. دیگر کسی اشکهای بچه های ستاد 88 را در شبهای اسفند 87 به یاد نمی آورد. هر چه بود شور بود شادی. بوی طراوت، بوی آزادی. اما....
اما آن هنگام که سایه شوم تقلب، چون آواری بر سر ملت خراب شد، نخستین پرسشی که از ذهن هر اصلاح طلبی می گذشت این بود که اگر خاتمی مانده بود، چه می شد؟

در کشوری همچون ایران که در برگزاری انتخاباتش بیش از 1.5 میلیون نفر مشارکت دارند، در کشوری که نامزدهای انتخاباتی، هر یک از چنان پایگاهی در قدرت برخوردارند که حتی در سطح بالاترین رده های مسئولین کشور، رابطینی مطمئن در اختیار دارند، در مملکتی که همهء کاندیداها، ولو به صورت کج دار و مریض، ناظرانی در مراحل رأی گیری و رأی شماری در اختیار دارند، انجام یک تقلب وسیع چند میلیونی، آن هم بدون سر و صدا، امری محال است. در چنین ممالکی پروژهء تقلب زمانی کلید می خورد که درک متقلبین از آرا، یک انتخابات نزدیک و پایاپای باشد.
آن روز که ماندن در قدرت به هرقیمت، سرلوحهء شعار آقایان شد، آن روز که پروژهء تقلب روی میز احمدی نژاد و دوستان قرار گرفت، بدون شک در نخستین گام، مدیران درگیر این مأموریت خطیر، امکان سنجی این طرح را مورد بررسی قرار داده اند.
اعلام کاندیداتوری خاتمی، و به تبع آن نخستین سفرهای استانی وی به شیراز و یاسوج و استقبال بی نظیر مردم از رئیس جمهور 8 سالهء خود، چنان وحشتی در دل محافظه کاران افکند، که چارهء کار را در نرسیدن خاتمی به کارزار انتخابات دیدند. تردید ندارم که موجی که خاتمی در بهمن 87 به راه انداخت تا خرداد 88 به چنان طوفانی بدل می گشت که ابله ترین مدیر دولت احمدی نژاد هم به زیر بار خفت تقلب در انتخابات نمی رفت. بدون شک طرح تقلب در انتخابات در برابر خاتمی در همان نخستین مراحل طرح از سوی تمامی مدیران ارشد نظام مردود گشت. لذا دو راه بیشتر پیش پای اصولگرایان نبود، یا می بایست مملکت را دو دستی تقدیم اصلاح طلبان می کردند و یا همهء تلاش خویش را معطوف نیامدن خاتمی می ساختند.
وقتی که تهدید و ارعاب و طرح احتمال رد صلاحیت و پیش بینی ترور خاتمی نتوانست وی را از ادامهء مسیر منصرف سازد، تنها شانس رفتن خاتمی، آمدن موسوی شد.
زمین گرد است و چرخ بازیگر هم با کسی تعارف ندارد. همان ها که 12 سال، همه کار کردند که پای موسوی به صحنهء انتخابات باز نگردد، این بار ترفندها به کار بستند و پیغام ها بردند و چراغ سبزها نشان دادند ورهبر به منزل پدر موسوی رفت تا شاید موسوی بیاید تا خاتمی نیاید که موسوی آمد و خاتمی هم رفت به همین سادگی.
آمدن موسوی همان و سکوت اصولگرایان همان. شمشیرها در غلاف رفت نه از آن رو که دل با موسوی داشتند بلکه از آن جهت که موسوی همانی بود که باید باشد. این طرف تردید بود و هیاهو. پویشی ها غمگین، هشتاد و هشتی ها عصبانی، احزاب اصلاح طلب سردرگم، خاتمی مضطرب از عدم اجماع. کروبی در شیپور اصلاح طلبی می دمید و هر روز رادیکال تر از دیروز و موسوی اصلاح طلبی بود که به اصول رجعت می کرد. اصولگرایان نظاره گر این همه تشتت و احمدی نژاد در حال مهندسی انتخابات.
موسوی به سان اسب تروایی می مانست که از سوی اصولگرایان به اصلاح طلبان پیشکش گشته بود و اصلاح طلبان در یک بازی خود ساخته به دام افتاده بودند. شواهد و قرائن گواهی می داد که موسوی بلیط شکست اصلاح طلبان است.
نظر سنجی ها از رأی نزدیک 3 کاندید با قدری برتری برای احمدی نژاد حکایت داشت. دیدار موسوی از شهر اهواز با استقبال اندک مردم همراه شد. خبرهایی از آمدن کاندیدی جدید به عرصهء انتخابات به گوش می رسید. اندک اندک، پروژهء تقلب در انتخابات، قابل بررسی می گشت.
واپسین روزهای فروردین، تمام نظرسنجی ها گواهی می داد که هیچ کاندیدی حائز 50 درصد آرا نیست. عزل و نصب ها آغاز شد. ستاد انتخابات کشور، لحظه به لحظه، رنگ و بوی تقلب به خود می گرفت. زبان ها به اعتراض باز شد. هشدارها از هر سو شنیده می شد. اما عزم دولتیان جزم بود.
وقتی که در واپسین روزهای اردی بهشت سید محمد خاتمی، پا به پای موسوی به برنامه های تبلیغاتی وی می رفت، وقتی که احزاب اصلاح طلب، یکی پس از دیگری به اردوی موسوی می پیوستند، وقتی که مردم از دو راهی موسوی- کروبی می گذشتند و برای به زیر کشیدن احمدی نژاد، رأی خود را به نام موسوی می نوشتند، وقتی که تهران سبزترین روزهای تاریخ خود را سپری می کرد، شک ندارم که تردید سر تا پای مدیران دولت خدمتگذار را فرا گرفت. شاید اگر احمدی نژاد خود ذینفع این بازی نبود، در واپسین لحظات از خیر این بازی پر خطر می گذشت. اما جاه طلبی مفرط وی نمی گذاشت تا به کمتر از فتحی 23 میلیونی راضی باشد تا به زعم خود هم موسوی را به زیر کشیده باشد و هم رکورد خاتمی را.
هر موجود ذی شعوری می دانست که که علیرغم همهء عزل و نصب ها، ساختار برگزاری انتخابات ایران به گونه ای است که تقلب در انتخاباتی که یکی برتری محسوسی به دیگران دارد، بدل به یک افتضاح سیاسی می گردد اما معجزهء هزارهء سوم از برای بقای خود، همهء حیثیت نظام را به پای میز قماری کشاند که هیچ شانسی برای پیروزیش متصور نبود.
در طول این 9 ماه بارها و بارها حوادث این یک سال را از نظر گذراندم و هر بار بیشتر از پیش به این نکته رسیدم که در صورت ماندن خاتمی، طرح تقلب در انتخابات حتی به مرجلهء بحث هم نمی رسید. اما در اینکه خاتمی اگر عزم ماندن می کرد، به خود انتخابات می رسید یا نه، هیچ اطمینانی ندارم.

۳ نظر:

  1. سوال!

    1- گمان میکنی چند درصد از افرادی که به خاتمی رای میدادند, به موسوی رای ندادند و به احمدی نژاد رای دادند یااساسا رای ندادند

    2- گمان میکنی چند درصد از افرادی که به احمدی نژاد رای میدادند, به موسوی رای دادند, حال آنکه اگر خاتمی میبود, به او رای نمیدادند؟

    اگر جواب سوال 1, خیلی و جواب سوال2, اندک باشد, شاید بتوان نظریه ات را مورد قبول دانست.

    3- گمان میکنی اگر خاتمی می ماند, و باز هم, بر فرض حماقت رجال, همچنان پروژهء تقلب انجام میشد, افتضاح سیاسی خیلی بیشتر از امروز بود که برای آقایان رخداده است؟

    در نهایت, گمان میکنم این نوشته ات بسیار بیشتر از قبلی ها نیاز به تحلیل و تفسیر و موشکافی دارد

    پاسخحذف
  2. منظوراین نوشته این بود که شاید در نهایت رأی موسوی به اندازه رأی خاتمی شد، اما چون در ابتدا گمانه زنی ها برای رأی موسوی خیلی کم بود، پس پروژهء تفلب کلید خورد. در پاراگرف آخر اشاره کردم که در واپسین روزها که رأی موسوی بالا کشید، حاکمیت دچار تردید شد، اما چون هماهنگی ها صورت گرفته بود، پروژه پیش رفت، با اینکه محکوم به لو رفتن بود

    پاسخحذف
  3. به نظر من اتفاقی که در انتخابات ساله ۸۸ افتاد شاید از سالها قبل قابل پیشبینی‌ بود تا حدودی، هستهٔ تصمیمگیری نظام سالهاست که عزمش رو جزم کرده بود برای حذف اصلاح طلبان در ایران. می‌شه خوشبینانه هم به این اتفاق نگاه کرد. شاید بتوان گفت که بهترین گزینهٔ ممکن که میتونست اتفاق بیفته افتاده است. این شاید بتونه سؤالی رو که سالهاست در ذهن ایرانیها از جمله خود من شکل گرفته بود رو پاسخ بده. حالا مردم بهتر می‌تونن درک بکنن چرا اصلاح طلبان نتوانستند به تمام شعار هایی که داده بودند جامع عمل بپوشونند. زمانیکه در مراسم سالگرد ۱۸ تیر در مقابل دانشگاه تهران نیروی انتظامی به اصطلاح زیر نظر وزارت کشور خاتمی با باتوم تو سر مون میزد و ما گیج و مبهوت مونده بودیم و نمیدونستیم که این دستور از کجاست! حالا دیگه حداقل برای همه روشن شده که این دستورات از کجاست و تصمیم گیرندهٔ اصلی‌ کیست. در هر دو زمان باتوم بود با این تفاوت که الان دستور دهند مشخص شده.

    پاسخحذف