۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

به یاد بازار ماهی فروشان

نوشتن از بهار در سومین سال غربتی که نمی دانی انتهایش کجاست، آن هم برای چون منی که درد نوستالژی تا مغز استخوانم را می سوزاند، غم نامه ای می شود که خط به خط آن آرزوی قدم زدن در خیابانی را دارد که 30 سال از آن خاطره ساخته ام.
3 بهار است که بوی نم اتاقهای خانهء قدیمی، قدم زدن در زیر بارانهای شمال، عطر باقالی های دستفروش کنار خیابان، بوی تند سیر تازه و پیاده روی های بی هدف دربازار ماهی فروشان رشت، برایم آرزویی دست نیافتنی است.
یادش به خیر. شبهای عید، شبهای حکمرانی ماهی فروشانی بود که قرار بود سبزی پلوی شب عید ما را مزین به ماهی سفید کنند. سر تا سر بازار رشت مملو بود از حاکمان بی تاج و تختی که با یک زنبیل مملو از ماهی سفید، فاتحانه می نگریستند گیله مردی را که دست در جیب خالی از پول به این می اندیشید که از خریدن چه صرف نظر کند تا سفرهء شب عیدش خالی از ماهی سفید نباشد.
و من 3 بهار است که به یاد این روزها، زنده ام. اینک بهاری می رسد که بر خلاف 2 بهار قبلی، دیگر نمی دانم که تا کجای دنیا، باید به یاد ایران، به یاد تهران، به یاد رشت، به یاد تخت جمشید و به یاد آن میدان آزادی که شاهد آخرین وداع من با ایران بود، بنویسم.
در لحظهء تحویل سال، سفرهء هفت سینی را می نگرم که بوی غربت می دهد و گوش می سپارم به آخرین نفسهای سال کهنه و می دانم، می دانم که به یاد خواهم آورد، آخرین وداع مادرم را، خواهرم را، برادرم را و شاید هرگز به یاد نیاورم آخرین خاطرهء قدم زدنم را در بازار ماهی فروشان رشت .

۲ نظر:

  1. اهل رشت نیستم اما من هم در غربتی ناساز اسیر مانده ام چون شما... آخرین سفرم اما رشت بود و بازارش دل تنگم برای بوی ماهی و بازار سبزی فروش ها برای بیدمشکهای شب عید در میدان تجریش و خلوتی دربند در روزهای عید دیدنی دل تنگ...

    پاسخحذف
  2. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخحذف