ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

آمران و عاملان کودتا

برای پیروزی رساندن یک جنبش فراگیراجتماعی، تنها دانستن آنچه که می خواهی، تو را به نقطهء هدف نمی رساند. اینکه خواسته هایت را از که بخواهی و اینکه آنهایی که سد راه خواسته هایت گشته اند را بشناسی، اهمیتی به مراتب فراتر از یک هدف گذاری مناسب دارند. ثمرهء نشناختن عرصهء مبارزه و عدم ارزیابی نقاط قوت و ضعف حریف، کشیده شدن بازی به میدانی است، که برتری از آن دشمن به ظاهر ضعیف است.
یکی از مشکلات پیش روی جنبش سبز این است که هنوز به درستی دشمن خود را نمی شناسد. ماحصل نشناختن دشمن اصلی، سهل انگاری در انتخاب میدان مبارزه است و ثمرهء این سهل انگاری، عدم دستیابی به هدف های از پیش تعیین شده.
همهء تحلیل هایی که توسط جنبش سبز، در یک سال گذشته، فضای حاکم بر سیاست ایران را به تصویر کشیدند، در دو گروه قابل دسته بندی اند.

1- تحلیلهایی که رهبر را آمر اصلی تقلب در انتخابات می شمارد و احمدی نژاد را تنها یک عامل می بیند.
2- تحلیلهایی که احمدی نژاد و دوستان وی را آمر و عامل می شناسد و رهبر را تنها یک همراه می داند.

طرفداران دستهء نخست، رهبری را مسئول همهء مشکلات اخیر ایران می بینند و احمدی نژاد را تنها ابزاری در دست رهبری. به زعم اینان، جهت دهی شعارها و مطالبات به سمت احمدی نژاد، تنها پرداختن به معلولی است که حتی در صورت دستیابی ، به دلیل غفلت از علت اصلی، در بر گیرندهء هیچ پیامد مثبتی در بلند مدت نمی باشد.
اما طرفداران دستهء دوم، رهبری و محافظه کاران سنتی را همراهانی مردد و مجبور می شناسند. مردد به این علت که هیچ اطمینانی در هم پیمان ماندن اصولگرایان افراطی در فردای قلع و قمع همه جانبهء اصلاح طلبان، نیست و مجبور بدان علت که اصلاح طلبان، دشمنان به مراتب خطرناک تری به شمار می روند. طرفداران این نظریه، احمدی نژاد را به مثابه فردی می شناسند که خواهان قبضهء کامل قدرت و حذف تمام مخالفان خویش است. حذفی دو مرحله ای که در مرحلهء نخست، سعی در کنار نهادن اصلاح طلبان به کمک محافظه کاران سنتی دارد و پس از آن، حذف تمام محافظه کارانی که اردوی احمدی نژاد نیستند.
طرفداران نظریهء دوم هجمه به رهبری را یک شعار انحرافی می شمارند که به وضوح از سمت سیستم های اطلاعاتی اصولگرایان افراطی بزرگنمایی و تقویت می گردد. اصولگرایان افراطی با کناره گیری از صحنهء مبارزه، نبرد محافظه کاران سنتی و اصلاح طلبان را به نظاره نشسته اند و با تحریکات و بزرگنمایی های رسانه ای، صحنهء منازعه را گرم تر می سازند و نیروهای هر دو سمت را دچار فرسایش می کنند. در یک کلام، تغییر نوک پیکان جنبش سبز از سمت احمدی نژاد به سمت رهبری، ایجاد زمینهء مناسب برای به پایان بردن همان کاری هست که روزی احمدی نژاد اراده اش کرد و به مقصد نرسید. یعنی کودتا.

من به شخصه طرفداران دستهء نخست را ساده اندیشانی می دانم که قریب به 8 سال، با ساده لوحانه ترین تحلیل ها به جنگ احمدی نژاد و دوستانش می روند و هر بار با دستانی خالی تر از گذشته مغلوب ترفندهای احمدی نژادی می گردند. همهء سخنان و نوشته های اینان در طول 1 سال گذشته، هیچ دلیلی برای یک دست بودن رهبری و احمدی نژاد ارائه نمی کند مگر استناد به سخنان رهبری در حمایت از احمدی نژاد در قبل و بعد انتخابات.
حال آنکه، در صورت آمر نبودن رهبری، انتظار شنیدن سخنانی جز همین ها که گفته شد از سوی رهبری نمی رفت. آیا پس از وقوع تقلب، رهبر باید از فریب خوردنش توسط رئیس جمهور محبوب و اصولگرا سخن می گفت؟ آیا باید عجز خود در برابر اصولگرایی افراطی را فریاد می کرد؟ آیا در این مرز و بوم کسی هست که با اطمینان ادعا کند که در صورت دو پاره گشتن جریان اصولگرایی، آنچه که برای رهبری می ماند بیش از نیروهای احمدی نژاد و دوستان باشد؟
به نظر می رسد که برای شناسایی آمران و عاملان کودتا، به چیزی بیشتر از سخنان رهبری در طول یک سال گذشته نیاز است.
الگوی آمر خواندن رهبری و عامل شناختن احمدی نژاد از تحلیل بسیاری از وقایع 1 سال گذشته عاجز است. به عبارتی دیگر، طرفداران نظریه دوم، مدلی جامع تر از دستهء نخست برای تبیین وقایع یک سال گذشته ارائه می کنند. نوشتار زیر که ادامه ای است بر مقالهء "کودتاچی ناکام و رهبر کارآزموده" به تبیین دلایلی می پردازد که نشان دهندهء تغییراتی عظیم در آرایش درونی محافظه کاران و قدرت گرفتن جریانی موسوم به اصولگرایی افراطی است. جریانی که اگر بررسی مستقلانهء هویت آن به دقت صورت نپذیرد و از آن به عنوان جزیی از پیکرهء محافظه کاری سنتی با محوریت ولایت فقیه نگریسته گردد، می تواند بدل به تجربه ای گردد، به بهای از دست رفتن تمام دستاوردهای 30 سالهء جمهوریت نظام. به دلیل طولانی شدن مطلب از ذکر مطالبی که در نوشتهء پیشین آمده خودداری می گردد.

آنچه که در زیر می خوانید، مقایسه ای بر توانایی های دو مدل فوق الذکر در تفسیر حوادث یک سال گذشته است. حوادثی که هرچند دیگر چیزی بیشتر از برگهایی از تاریخ معاصرمان نیستند، اما عدم واشکافی دقیق آنان، ما را به دام تکرار اشتباهات گذشته می اندازد. اشتباهاتی که سبب گشته تا تناسبی برای هزینه ها و دستاوردهای 100 سال مبارزه برای آزادی، برقرار نباشد.

فردای انتخابات
ظهر 23 خرداد، رهبری در اقدامی به ظاهر عجولانه، بی آن که به انتظار طی مراحل قانونی پر مسأله ترین انتخابات تاریخ ایران بنشیند، در پیامی ضمن تأیید سلامت انتخابات، از نقش وزارت کشور و شورای نگهبان در برگزاری انتخابات تقدیر کرد. همین سخنرانی از سوی تحلیل گرانی که رهبر را آمر تقلب و احمدی نژاد را عامل آن می دانند (از این به بعد از اینان به عنوان دستهء نخست یاد می کنم) به عنوان مهمترین سندی یاد می شود که نشان دهندهء نقش پر رنگ رهبری در شکل گیری تقلب انتخاباتی است.
تحلیل گرانی که احمدی نژاد را عامل و آمر تقلب می شمارند و رهبری را همراه( دستهء دوم)، بر این باورند که پیام بعد ازظهر 23 خرداد پاتکی بود به مصاحبهء مطبوعاتی شب 22 خرداد موسوی که اعلان می داشت که هر نتیجه ای غیر از پیروزی وی، به منزلهء تقلب در امر انتخابات است. انتخاب رنگی برای کمپین انتخاباتی موسوی، هشدارهای فراوان وقوع تقلب انتخاباتی از سوی رهبران اصلاح طلب در پیش از ایام انتخابات، نامهء شدید اللحن هاشمی به رهبری، مصاحبهء میرحسین موسوی در آخرین ساعات رأی گیری، رهبری را برآن داشت تا برای پیش گیری از وقوع حادثه ای که همهء نشانه های انقلاب نارنجی اوکراین را با خود به همراه داشت، وارد عمل گردد و پیامی صادر نماید تا به زعم خویش، عده ای از روی عشق رهبری، عده ای از روی ولایت پذیری و برخی هم از ترس اوین و پیامدهای آن، از اطراف جریانی پراکنده گردند که اگر رخ دهد، همانی می شود که در 25 خرداد شد.

24 و 25 خرداد
هرچند که وارد شدن رهبری به نفع محمود احمدی نژاد و عدم تمکین موسوی از رأی رهبری را می توان از جمله علت های ریزش بدنهء اجتماعی جنبش سبز به خیابانها دانست، اما انکارناپذیرترین عامل عصیان و خشم جوانان سبزپوش، سخنانی بود که در نخستین روزهای پس از انتخابات، یکی پس از دیگری بر زبان احمدی نژاد جاری می گشت.
احمدی نژاد فاتح انتخابات بود و موسوی مغلوب بزرگ. آنکه باید بر طبل جنگ می کوبید و از هر وسیله ای برای تهییج افکار عمومی بهره می جست موسوی بود و آنکه می بایست آرامش و ثبات را به جامعه بر گرداند و فضا را مساعد تحبیب قلوب می گرداند احمدی نژاد. اما نخستین روزهای پس از انتخابات، آنچه شنیده می شد، حیرت آورترین تعابیری بود که احمدی نژاد با تحقیرآمیزترین جملات نثار طرفداران جنبش سبز می کرد.
در واقع احمدی نژاد برای شعله ورتر کردن آتش اعتراضات همه کار کرد. چه آن زمان که مخالفان معترض را کمتر از رأی دهندگان یک صندوق اخذ رأی قلمداد کرد و چه آن زمان که بدون اخذ مجوز از وزارت کشوری که زیر مجموعهء خود وی بود، در عصر 24 خرداد در میدان ولی عصر جشن پیروزی برپا کرد. در همان روز شال سبز بر گردن خویش نهاد و مخالفانش را خس و خاشاک قلمداد کرد. در یک کلام، احمدی نژاد، یک تنه، همهء رشته های عقلای نظام را پنبه کرد.
رهبری در 23 خرداد هزینه ای پرداخت از برای رخ ندادن 25 خرداد. اما سخنان احمدی نژاد در روزهای 23 و 24 خرداد، هم هزینهء آن سخنان را بر دوش رهبری نهاد و هم بدنه و رهبران جنبش را برای شکل گیری 25 خرداد ترغیب کرد. چه عاملی سبب این همه بلاهت از سوی ریاست قوهء مجریه بود؟
طرفداران دستهء نخست، چون از تفسیر این همه تناقض در بالاترین سطح نظام عاجزند، لذا از این سخنان با نام "سخنان نا بخردانهء رئیس جمهوری نادان" یاد می کنند. و ترجیح می دهند تا احمدی نژاد را همچون 8 سال گذشته، فردی نادان و کم خرد قلمداد کنند.
اما طرفداران دستهء دوم، سخنان فوق را یک رفتار آگاهانه و عامدانه از سوی احمدی نژاد می دانند. چرا؟
4 سال سناریو نویسی احمدی نژاد و گوشزد کردن وقوع انقلاب مخملی توسط اصلاح طلبان، به رهبری و نهادهای تحت نظر وی، تنها به یک پردهء دیگر نیاز داشت. آن هم چیزی نبود، جز وقوع انقلاب مخملی.
رفتارهای پیشگیرانهء عقلای جناح محافظه کار برای کنترل و مهار بحران، چیزی نبود که مطلوب احمدی نژاد باشد. وی تقلب در انتخابات را به عریان ترین روش به انجام نرسانده بود که فقط جامهء ریاست جمهوری بر تن کند. او حذف همهء نیروهای اصلاح طلب را از پیکرهء نظام خواهان بود. بهانهء این حذف چیزی نبود جز صف کشی آنان در برابر نظام و رهبری و گذر از همهء خطوط قرمز نظام. حال اگر آنان خود مشتاق صف کشی نبودند، این آقای رئیس جمهور بود که با داغ تر کردن تنور اعتراضات خیابانی بازی را به جایی کشانید که می خواست. عصر 25 خرداد، حتی خوش بین ترین اصولگرای نظام نیز، دیگر وقوع انقلاب مخملی را جدی گرفته بود.

نماز جمعهء 29 خرداد
حکایت حمایت رهبری از محمود احمدی نژاد، در آن روز تاریخی، به تفصیل در نوشتهء پیشین آورده شد. مهمترین نقدی که طرفداران دستهء نخست به نوشتهء پیشین وارد می دانند این است که حمایت بی قید و شرط رهبری از احمدی نژاد و انتخابات گذشته، با آن همه شدت و حدت، بیش از آنکه دلالت بر یک همراهی از روی اجبار باشد، نشان از آمریت رهبری در جریان کودتا دارد.
من به شخصه معتقدم که دلایل آمر نبودن رهبری و همراهی وی آنهم از روی اجبار، از دل نماز جمعهء 29 خرداد، قابل استخراج نیست. تعیین دقیق نقش رهبری در وقایع انتخابات، به بررسی دقیق حوادث پیش و پس از انتخابات و مجموعه بزرگی از سخنرانی ها و کنشهای رهبری با شخصیت های برجستهء نظام است. نکتهء مهم نماز جمعهء 29 خرداد، این است چه رهبر آمر باشد و چه همراهی که از نیمهء راه به این داستان پیوسته، در آن روز تاریخی باید همانی را می گفت که گفت. چرا؟

درسی از تاریخ
آن روزها که عمروعاص با ابوموسی اشعری بر سر میز حکمیت نشسته بود، مهمترین نکته ای که از ذهنش گذشت، عزل علی و معاویه از خلافت و خواندن خطبهء خلافت به نام خود بود. نکته ای که هرگز از دید معاویه پنهان نماند. اما همان روزها که معاویه، عمروعاص را خائنی بیش قلمداد نمی کرد، هرگز مالک اشتر را به جای وی منصوب نکرد! بلکه با گماردن مراقب و تهدید و تطمیع، سعی در مهار و بهره گیری از پتانسیل این وزیر کاردان داشت.
محمود احمدی نژاد برای رهبر امروز ایران، در بدترین حالت، همان عمر و عاص است برای معاویه. به همان دلیل که معاویه، مالک را جانشین عمروعاص نکرد، رهبری هم چاره ای جز تقویت جایگاه احمدی نژاد نداشت. آیا برای تقابل با اصلاح طلبانی که عزمشان برای بازگشت به حاکمیت جزم بود، اصولگرایان مهره ای بهتر از احمدی نژاد در کیسه داشتند؟
کنار گذاردن احمدی نژاد، در حکم پاره کردن برگ برندهء اصولگرایان بود. از این رو حفظ و مهار احمدی نژاد، کاری به مراتب عقلانی تر از کنار گذاردن وی و سپردن میدان به دست اصلاح طلبان بود.

سوالات دیگری که کمتر بدان پرداخته می شود این است که در صورتی که رهبری از طریق شورای نگهبان، تقلب و ابطال انتخابات را می پذیرفت، واکنش متقلبین به این موضع گیری چه بود؟ همان ها که با پیچیده ترین روشها، چنین تقلب عظیمی را سازمان داده بودند، آیا اعتراف به وقوع تقلب نموده و از محضر ملت حلالیت می طلبیدند؟ آیا به پشتوانهء همان هایی که این تقلب امکان اجرایی یافت، مقاومت و ایجاد اختلال در بالاترین سطوح حاکمیت کاری دشوار بود؟ آیا پذیرش تقلب و محاکمهء همهء عواملی که در شکل گیری این تقلب دخیل بودند، چیزی از اصولگرایان باقی می گذارد؟
با توجه به سوالات فوق، حتی در صورت آمر نبودن رهبری، آیا سخنان 29 خرداد وی، امری غیر عقلانی بود؟

هاشمی رفسنجانی، حقیقتی انکار ناپذیر
عملکرد و تعامل هاشمی با احمدی نژاد و رهبری، همان پاشنهء آشیلی است که سست بودن بنای تحلیل گران دستهء نخست را هویدا می سازد.
وقتی که مبنا را بر آمر بودن رهبری و عامل بودن احمدی نژاد بگذاریم، پس از بررسی نگاه هاشمی به مقولهء انتخابات و رصد کردن رویدادهایی چون، نماز جمعهء 26 تیر، عدم حضور هاشمی در جلسهء تنفیذ ریاست جمهوری، حضور هاشمی در نماز عید فطر آن هم پشت سر رهبری، حمایت از رهبری در اجلاس خبرگان و هجمه های فراوان به احمدی نژاد، دچار تناقضات فراوان می گردیم. چون در دریایی از تناقضات دست و پا می زنیم، تحلیل های ضد و نقیض می دهیم. از یک سو عدم حضور هاشمی در جاسهء تنفیذ را به تقابل هاشمی و نظام تعبیر می کنیم و با دیدن حضور هاشمی در نماز عید فطر، آن هم پشت سر رهبری، از سازش هاشمی و معاملات پشت پرده سخن می گوییم. از نماز جمعهء 26 تیر حماسه می سازیم و از عملکرد هاشمی در اجلاس خبرگان، اظهار انزجار می کنیم. و در نهایت هم رفتار هاشمی را ضد و نقیض می دانیم.
حال آنکه، همهء رفتار هاشمی گواه این مهم است که مقصر و مسئول همهء وقایع اخیر را احمدی نژاد می شناسد و لاغیر. در تمام یک سال گذشته، هاشمی با زیرکی مثال زدنی به دام بازی کودتاچیان نیافتد و هرگز خود را در تقابل با رهبری قرار نداد. حتی آن روز که رهبری از ترجیح احمدی نژاد بر هاشمی سخن می راند، باز هم هاشمی، هوشمندانه، نوک پیکان تهاجمات خویش را ذره ای از سوی احمدی نژاد به رهبری برنگرداند. همین تمرکز هاشمی بر مرز بندی با احمدی نژاد(نماز 26 تیر و عدم حضور در جلسهء تنفیذ ریاست جمهوری) در عین تقویت جایگاه رهبری(نماز عید فطر)، سبب گشت تا کودتاچیان بدانند که بدون فتح سنگر هاشمی، حتی یک قدم هم از اینجا پیش تر نخواهند رفت. از همین رو، در طول 9 ماه گذشته، مهمترین هدف گذاری کودتاچیان، حول محور هاشمی و خاندانش متمرکز بود. هدفی که به خوبی نشان می داد که هاشمی برخلاف فضای غالب بر جنبش سبز، به درستی بازیگران اصلی کودتا را رصد کرده و راه حل این بحران را ایجاد فاصله ما بین رهبری و احمدی نژاد و تقابل با اصولگرایی افراطی می داند.

سال 89
قطع ید اصولگرایی افراطی، اولین و آخرین راه بحران است. دو قطبی شدن فضای حاکم بر ایران 88 (جنبش سبز و مخالفانش)، سبب در هم تنیده گشتن اصولگرایی افراطی و محافظه کاران سنتی گشت. مهمترین وظیفهء جنبش سبز در سال 89، تبیین مرز این دو جریان است. عملی که در طول یک سال گذشته، تنها از سوی هاشمی و برخی از رهبران جنبش سبز مطرح گشت اما از سوی بدنهء اجتماعی جنبش سبز اقبال چندانی نیافت.
اصولگرایی افراطی، با مصون ماندن از همین خط کشی، همچون انگلی در دل محافظه کاران سنتی در حال رشد است. یارگیری از دل محافظه کاران سنتی، تحکیم پایه های اقتصادی و ایجاد یک بدنهء موثر اجتماعی، تحرکات این روزهای جریان اصولگرایان افراطی است که در مقیاس میکروسکوپی در حال شکل گیری است و همچون فساد یک قطعه گوشت با چشم غیر مسلح قابل رویت نیست و تنها از تحلیل نتایج آن قابل ارزیابی است.
علیرغم بر ملا گشتن نیت کودتاچیان، از آنجا که نیروهای مادی آنان، به نسبت اصلاح طلبان(به علت موج عظیم بازداشت ها و خروج تقریبی از حاکمیت) و محافظه کاران سنتی(به علت بحران مشروعیت و تزلزل جایگاه رهبری) دچار کمترین خسارت گشته است، لذا خطر وقوع حادثه ای در آینده ای نزدیک، برای پی گیری کودتای ناکام 22 خرداد، احساس می گردد.
بازیگر ماندن اصلاح طلبان در حاکمیت!!! و موشکافی دقیق جریان های اصولگرا و تفکیک آنها از جمله راه حلهایی است که وقوع کودتای بنیادگرایان معاصر را به تعویق! می اندازد. برای محو کامل خطر استیلای بنیادگرایان معاصر، راه درازی در پیش است که بدون شک نحستین پلهء آن فهم درست نخبگان سیاسی ما از آرایش جدید نیروهای سیاسی و تغییر پارادایم حاکم بر جامعه است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر