۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

حکایت والی شهر ما

در خیابانهای شهر که قدم می زنی همه چیز دلالت بر آرامش دارد. داروغهء شهر به ضرب گلوله و باتوم همه را به خانه و زندان و قبرستان رانده و آنگاه فریاد بر می آورد که همه چیز امن و امان است و والی شهر در محاصرهء مدیحه سرایانش، همه را باور می کند.
رهبر این روزهای ایران زمین، چنان در توهم دشمن سازی گرفتار آمده که نزدیکترین یاران دیروزش را هم در حلقهء دشمنان می بیند.
در آن سوی میدان، آنچه که رونق دارد، بازار به چالش کشیدن صلاحیت رهبری است. آن کس که ده سال پبش دو خط نامهء رهبری به نمایندگان مجلس را حکم حکومتی خواند و به پشتوانهء آن، دستور جلسهء مجلس را به کناری گذارد، امروز سخن از آن می گوید که برخی از اختیارات ولی فقیه را خدا هم برای خود قائل نیست. سروش در مذمت رفتار وی نثر مسجع می نویسد و هاشمی گله می کند و دهها سیاستمدار دیروز و امروز ایران سخن از آن می گوید که وی رمز مردم داری را نمی داند. آیا والی شهر این همه تشتت در اردوی مردان نظام را نمی بیند؟ حتی اگر مدیحه سرایان، بیت معظمش را احاطه کرده باشند، گمان نمی کنم که اینترنت بیت رهبری گرفتار تیغ فیلترینگ باشد.
نه تکنولوژی عصر ارتباطات اجازهء بی خبری می دهد و نه وی آن قدر جوان و خام است که نداند سرانجام این بازی کجاست. او با علم به اینکه می داند مردمان امروز ایران زمین دیگر خود را مهجور نمی بینند که تن به ولایت خدا گونهء وی دهند، باز هم حاضر نیست که از آسمان به زمین بیاید و با همگان در پیشگاه قانون برابر گردد. به راستی چرا والی شهر تا بدین حد بر ادامهء این مسیر ناصواب اصرار می ورزد؟
قصه بر می گردد به همان روزهای نخستین نشستن بر کرسی ولایت. همان روزها که فقیهان زمان، فقاهتش را هم برنمی تابیدند. همان روزها که رهبر جوان برای نشستن بر کرسی خمینی کبیر، دست به سوی نظامیان دراز کرد. همان روزها که در سپاه و حوزه، نیروی جوان و دست به سینه تربیت می کرد. همان روزها که نو کیسگانی را معتبر کرد که تنها در سایهء ولایت چون اویی، مجال ترقی می یافتند.
از آن زمان تا کنون، مدیحه سرایان والی شهر، هالهء تقدس را چونان تار عنکبوتی بر پیکرهء وی تنیدند، تا در معیت وی در قدرت بمانند و دستشان به روی ثروت این مملکت گشوده باشد. ولایت والی در حکم حبل المتینی بود که نو کیسگان را به قدرت پیوند می داد.
اما نو کیسگان دیروز، دیگر نه جوانند و نه دست به سینه. بلکه حاکم بر تار و پود حاکمیت. دیگر این والی نیست که به پشتوانهء آنان سخن می راند، بلکه همان ها هستند که والی و فن خطابه اش را در ید قدرت خویش دارند. والی تنها آبرو داری می کند که ضعف خویش را فریاد نمی کند.
در سالهای اصلاحات، همان ها که به لطف والی به پای نردبان قدرت رسیدند، دانستند که اگر والی را در چنبرهء خویش نگیرند، خود در چنبرهء مردم گرفتار می آیند. از همین رو، با هیولا نشان دادن اصلاح طلبان، پله پله، والی را به جایی رساندند که راهی برای برگشتش نماند.
والی می داند که راز محبوبیتش، تحبیب قلوب است، اما راز بقای والی، سر سپردن به مطامع دست پروردگان دیروز خویش است. افسار دیگر در دستان وی نیست. رفتن به سوی مردمان، یعنی راندن همان هایی که وی را در قبضهء خویش دارند و این دیگر در توان والی نیست. والی می داند که مداحی مدیحه سرایان، نه از حب ولایت که از بغض از دست دادن کرسی قدرتشان است. اما والی این را هم می داند که بدون حمایت اینان، دیگر والی نیست.
روزی که وی می توانست، نخواست و پای اینان را به قدرت باز کرد. حدیث امروز دیگر نخواستن والی نیست، نتوانستن است.
روزگاری نه چندان دور به این می اندیشیدم که از چه رو بنیان گذار نظام، نظامیان را از ورود به قدرت منع می کرد و به چه دلیل انجمن حجیته تا بدین حد در نزد وی مطرود و منفور بودند. تنها گذشت بیست سال کفایت می کرد تا دریابم که پیر جماران، آنچه من در آینه نمی دیدم، در خشت خام می دید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر