۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

روزهای سخت والی

هاشمی رفسنجانی این روزها مشغول نقل خاطرات خویش است. خاطراتی از روزهای نخستین، از روزهای انقلاب و از وقایعی که نبود هر کدامش، مسیر تاریخ را به سمتی دیگر می برد. گاهی برای چون منی می نویسد که در آن روزهای آتش و خون، طفلی بیش نبودم و گاهی از برای مردان سیاست می نویسد که به یادشان آورد که این کرسی بی محنت، یادگار روزهای مشقت مردانی است که دیگر نیستند. اما خوب که بنگری، مخاطب همهء این دستنوشته ها، تنها یک تن است. و او کسی نیست جز والی شهر ما.
دلنوشتهء هاشمی در باب واقعهء هفتم تیر، تنها نقل یک خاطره نیست. این نوشته، ترسیم روزهایی از مسیر پر پیچ و خم این انقلاب است، تا به والی و مدیحه سرایانش بفهماند که در مقامی نیستند که از کسی چون هاشمی طلب بصیرت کنند.
هاشمی ایران را در روزهایی روایت می کند که رییس جمهورش معزول، رییس دستگاه قضایی اش شهید، مجلسش فاقد حد نصاب، مرزهایش در آتش جنگ و از همه مهمتر، والی امروز ما در تخت بیمارستان و بی اطلاع از واقعهء هفتم تیر. روزهایی که یک ایران بود و یک هاشمی.
هاشمی آن روزها را مدیریت می کند. در روز به خاکسپاری شهدای هفتم تیر، در یک سخنرانی، اقتدار بازماندگان شهدا را به رخ دشمنان انقلاب می کشد. مجلس را به حد نصاب می رساند و در سایهء حمایت بی چون و چرای بنیانگذار انقلاب، ناخدای کشتی در شرف نابودی انقلاب می گردد. و حالا.... حالا که نهال نوپای دیروز انقلاب از آب و گل به در آمده، والی از هاشمی بصیرت طلب می کند.
شاید از عقدهء همان روزهاست که والی این چنین نمکدان می شکند. همان روزها که امام راحل، به جای والی، هاشمی را جانشین فرماندهی کل قوا می کند. همان روزها که معمار انقلاب، وصیتنامه اش را به دست هاشمی می دهد. بیست سال ولایت والی، هنوز خاطرهء ده سال انزوا را در زمان حیات امام، از یادش نبرده.
اینک پیش بینی شهید مظلوم هفتم تیر به واقعیت پیوسته. آسیاب به نوبت گشته و سیل سخنهای ناروا، این بار دامان هاشمی را گرفته. اما مضحک این جاست که کسی هاشمی را به بی بصیرتی متهم می کند که همه چیزش را مدیون اوست. گمان نمی کنم که قصه سرایی کشف و شهود فرقهء مصباحیه، از یاد والی برده باشد، حدیث روز انتخاب جانشین خمینی را.
شاید در فردایی نزدیک، هاشمی، به جای رنج نامهء دیروز و دلنوشتهء امروز، غم نامه ای بنویسد تا روایت کند حدیث روز ولایت والی را. حدیث روزی که کرسی خمینی را آنقدر کوچکش کردند تا زیبندهء کسی چون والی گردد.
این سر که والی دارد، آن روز دیر نیست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر