۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

نقدی بر نوشتهء مسیح علی نژاد در باب مخالفان سبز

باز تعریف جنبش سبز و سخن گفتن از محدودهء آن، امر تازه ای نیست. یک سال است که بسیاری از روشنفکران و سیاستمداران در داخل و خارج ایران به این کار مبادرت می ورزند.
در این بین کم نیستند کسانی که با نشان سبز و با تابلوی حمایت از موسوی و اخیرا با انتخاب گزینشی از جملات خود موسوی، تعریفی از جنبش و چارچوب آن ارائه می دهند که نافی همهء باورهای موسوی است.
تردیدی نیست که میرحسین موسوی تنها صدای معترض در ایران امروز نیست اما وی و جنبشی که هدایتش را بر عهده دارد، توانسته بخش عظیمی از معترضان را حول محور مطالباتش و برنامه هایی که برای رسیدن به آن مطالبات مد نظر دارد گرد آورد.
متنوع بودن سلایق حاکم بر جنبش سبز به معنای بی هویت بودن آن نیست. هویت جنبش سبز نیز در نفی حاکمیت نیست. محور اتصال و اتکای جنبش سبز در خواسته های سلبی نیست. که اگر مرگ بر این و آن گفتن، برایمان ارمغانی در پی داشت، 30 سال نغمهء بد صدای اپوزیسیون برانداز، آورده ای را نصیبمان می کرد. محور اتصال جنبش سبز در چیزهایی است که "می خواهد" نه در چیزهایی که "نمی خواهد". در کسانی است که قبولشان دارد نه در کسانی که نمی خواهدشان.
تردیدی نیست که جنبش سبز تنها بخشی از خواسته های جامعهء امروز را پوشش می دهد. تردیدی نیست که رنگ سبز تنها یک رنگ از رنگهای جامعهء معترض ایران است. اما خود، جنبشی نیست که هر معترضی را در دل خویش بپروراند.
هر کس که مخالفت کرد، لزوما در چارچوب جنبش سبز نمی گنجد. هر کس که سبز پوشید، سبز نیست. هر کس که برای بیان شعار و عقیدهء خود به خیابان آمد و هزینه داد، در زمرهء جنبش سبز نیست. هر چند که دفاع از او و حقوق مدنی اش، یکی از آرمانهای جنبش سبز است.
هویت جنبش سبز مستقل از موسوی نیست. هر کس که با مشی موسوی و چارچوب ارائه شده از سوی وی موافقتی ندارد، می تواند پرچم و تابلوی خویش را برافرازد. اما شرط لازم و کافی برای ورود به جنبش سبز، تمکین از چارچوب و مشی ای است که موسوی پیش و پس از انتخابات ارائه کرد.
جنبش بدون رهبر و سخنگو، دیگر جنبش نیست، بلبشو بازاری است که هر کس چون طنابی آن را به هر سو می کشد. برای تقابل با بازی پیچیدهء سیستمهای اطلاعاتی نیاز به رهبری هوشمند داریم که هماهنگ کنندهء بدنهء اجتماعی جنبش باشد. مسیر ارائه کند و در یک کلام ناخدای این کشتی طوفان زده باشد.
اگر این جنبش رهبر و سخنگو دارد، برای رصد کردن خواسته های جنبش نیازی به رمل و اسطرلاب نیست. یک فیلم آپلود شده در یوتیوب، صدای جنبش نیست. که اگر ملاک آن باشد، سربازان گمنام امام زمان، فیلمها برایمان می سازند تا نشانمان دهند، جنبش سبز آنی نیست که رهبرانش می گویند. پاره کردن عکس امام را که یادمان نرفته؟
صدای جنبش آنی است که سخنگویش می گوید. اگر با نظر وی مشکل دارید، نظرتان را به گوش وی برسانید تا برای فراگیرتر شدن جنبش تصحیحش کند نه اینکه خود به جای وی سخن بگویید. تریبون را که به دست خود گرفتید، جنبش فراگیر نمی شود، نابود می شود. آن کس که به صلاحدید خود نه استراتژی موسوی را برمی تابد و نه تاکتیک وی را می پسند و خواسته های خویش را در بوق و کرنا می دمد، یاریگر جنبش نیست. او دقیقا همان کاری را می کند که یاران کودتا از انجامش عاجزند. فاصله انداختن بین موسوی و مردم و کمرنگ کردن نقش وی در جنبش، ماحصل آن شعاری است که هر کس که به خیابان آمد را رهبر بنامیم.
رهبر بودن مردم و پیرو دیدن موسوی از جنس همان شعارهای پوپولیستی است که احمدی نژاد می دهد. این شعار مثل این می ماند که بگوییم در یک کارخانه خودرو سازی همه رییس کارخانه هستند و رییس نمادین! کارخانه، دنباله رو کارگران است و یا مثل اینکه بگوییم که در یک جنگ همهء سربازان فرمانده هستند، چون آنانند که در خط مقدم کشته می شوند. هر کس که در زندگی اش یک نانوایی را هم اداره کرده باشد، می داند که بدون طبقه بندی مسئولیت ها، هیچ پروژه ای به سرانجام نمی رسد.
مخالفان موسوی می توانند به میدان بیایند و وزنشان را در برابر موسوی و برنامه هایش ارزیابی کنند. معنای این سخن تزریق تفرقه به بطن جنبش نیست. آن کسی که جنبش را همچون تودهء بی شکلی می بیند که هر کس بتواند بر آن شعار و خواسته ای بیاویزد، ره به خطا می برد.
همهء آنهایی که برای گنجاندن خود و تفکر خویش در چارچوب جنبش سبز، ابتدا آن را بی رهبر و سپس آن را حول شعار نفی حاکمیت تعریف می کنند، کسانی هستند که 30 سال تمام برای شعارهای سلبی شان خریداری یافت نشد و امروز این جنبش را تنها شانس خود برای ورود به معادلات قدرت می بینند.
اینان نه از ابتدا موافق موسوی و بر نامه هایش بودند و نه اکنون ذره ای قصد یاری رساندن به وی را دارند. اما دیدن هزاران معترض در خیابانهای تهران، آرزویی بود که 30 سال برایش انتظار کشیدند. از آن رو که امکان نشستن شان بر مسند رهبری معترضان مهیا نبود، چاره را در سر دادن پوپولیستی ترین شعارها دیدند. شعارهایی چون، جنبش خودجوش، جنبش بی رهبر و یا رهبر بودن مردم و پیروی موسوی از مردم، همه از آن رو بود که اگر در پس این اعتراضات، بخش سلبی داستان به انتها رسید و احمدی نژاد از سکو به زیر آمد، سند آن به نام موسوی نوشته نگردد و برای این فرصت طلبان همیشگی تاریخ، مجالی برای عرض اندام باقی بماند.

نقش موسوی در جنبش سبز

همهء آنهایی که بیان می دارند که موسوی رهبر جنبش نیست و برای اثبات حرف خویش، به گفته های موسوی استناد می کنند، تنها خود را به نادانی می زنند. اگر موسوی رهبر نیست، پس چرا این موسوی هست که بیانیه های 18 گانه صادر کرده. موسوی در بیانیه 11، از مکانیسم گسترش جنبش، در بیانیه 17 از خواسته های پنج گانهء جنبش و در بیانیهء 18 از ارائهء منشوری برای جنبش سبز سخن گفته. آیا همهء این کارها در صلاحیت رهبر جنبش نیست. آیا فرد دیگری را هم می شناسید که سخنانی از این دست برای جنبش سبز ایراد کرده باشد که مورد توجه باشد؟ اگر موسوی رهبر نیست پس چه نقشی برای وی قائل هستیم که وی را از سایر اعضای جنبش متمایز کند؟
تردیدی نیست که موسوی رهبر جنبش است و ارائهء استراتژی و اتخاذ تاکتیک های مبارزه از جمله مواردی است که در صلاحیت رهبر جنبش است. دست بر قضا موسوی هر دو مورد را هم به نحو احسن به انجام رسانده. هر چند که برخی گوشهایشان را با پنبه پر کرده اند.

ائتلافی که می شکند

سخن گفتن از ائتلاف اصلاح طلبان و براندازان، تنها آب در هاون کوفتن است. مخالفت با احمدی نژاد و رهبری، دلایل کافی برای تشکیل یک ائتلاف پایدار نیستند. تنها بر سر "آنچه که نمی خواهیم"، نمی شود ائتلاف کرد. شرط لازم و کافی برای شکل گیری یک ائتلاف پایدار، توافق بر سر آن چیزی است که "می خواهیم". خواسته های پنج گانهء بیانیه 17 موسوی، هم ارائهء خواسته های جنبش سبز به حاکمان بود، هم پیامی برای همهء طرفدارانش که نشان دهد که بر سر همهء خواسته هایش ایستاده است و هم پیامی برای آنانی که بر سر ائتلاف با موسوی و مشی وی دچار تردید بودند. موسوی در این بیانیه، با بیان کف خواسته های جنبش سبز اعلام نمود که مشی وی مسالمت آمیز و در چارچوب قانون است.
در واقع پیغام موسوی این بود که مخالفتش با احمدی نژاد و رویه های حاکم بر نظام، نه از جنس نفی نظام که از جنس اصلاح و پالایش انحرافات حاکم بر آن است. آیا وی می تواند در صف کسانی قرار گیرد که 30 سال عقدهء به نابودی کشاندن کل نظام را در سینه دارند؟
موسوی می خواهد قطار نظام را به ریل آرمانهای انقلاب 57 بازگرداند. آیا وی می تواند با کسانی که قصد نابودی آن ریل را در سر می پرورانند، تشریک مساعی کند؟

موسوی و قانون گرایی

موسوی گفته که قانون اساسی وحی منزل نیست و از تغییر آن در صورت لزوم سخن گفته. اما آیا موسوی جایی گفته که مادامی که این قانون تغییر نیافته، خود را ملتزم به آن نمی داند؟ آیا موسوی جایی گفته که برای تغییر این قانون، به راهی جز مسیر پیش بینی شده در قانون می اندیشد؟ اینکه موسوی قصد آن دارد تا با افزایش پشتوانهء مردمی خویش، تغییرات و اصلاحات مد نظر جنبش را به حاکمیت تحمیل کند، آیا به منزلهء آن است که وی قصد قانون شکنی دارد؟ در طول یک سال گذشته حتی یک مورد سراغ داریم که نشان دهد موسوی کسی را به نقض قانون تشویق کرده باشد؟ به عنوان مثال، آیا در طول یک سال گذشته، موسوی طرفدارانش را به یک راهپیمایی بدون مجوز تشویق نموده است؟

موسوی و انتخابات

یکی از خواسته های 5 گانهء موسوی در بیانیه شماره 17، برگزاری انتخابات آزاد بود. و موسوی اعلام داشته که مبارزه را تا رسیدن به این خواسته ادامه می دهد. اما آیا موسوی، جایی مدعی گشته که مادامی که این خواسته محقق نگردد، میدان انتخابات را برای رقبای خویش خالی می گرداند؟

موسوی و مخالفان حاکمیت

شعار موسوی به رسمیت شناختن مخالفان و احترام به آنان است. اما هیچ گاه موسوی بیان نکرد که آن کسی که به چارچوب نظام جمهوری اسلامی معتقد نیست، در دایرهء جنبش سبز می گنجد. بر عکس بارها بیان کرد که جنبش سبز یک جنبش معتقد به آرمانهای نظام و قانون گراست. موسوی هم می داند که پس از تقلب سال گذشته، سخن دیگر تنها بر سر انتخابات نیست. اما اینکه شعارها از انتخابات فراتر رفته، هرگز به این معنا نیست که دیگر هیچ محدوده ای بر آن متصور نیست. بیانیه 17 و 18 موسوی، محدودهء خواسته های جنبش سبز را هویدا می سازد.
کلام آخر

غایت جنبشی که موسوی هدایتش را برعهده گرفته، همان آرمانهایی است که رقم زنندهء انقلاب 57 شد. عوامل فراوانی سبب گشته که آن آرمانها جامهء تحقق نپوشند. اینک موسوی با یاری شماری از احزاب اصلاح طلب، قصد آن دارد که این قطار را با تحمل کمترین هزینه به آن ریل بازگرداند. تردیدی نیست که این هدف و مسیر تحقق آن مورد پسند بسیاری از نیروهای سیاسی معترض وضع کنونی نباشد. هر کس می تواند، همچون موسوی آرمان و خواست خویش را سرلوحهء عمل خویش قرار دهد. هر کس می تواند به فراخور توان خویش برنامه ای ارائه کند و برای تحقق آن تعیین مسیر کند و حول محور برنامه اش، بدنه اجتماعی خود را گرد آورد. اما همرنگ شدن با کسانی که چون تو نمی اندیشند و بهره گیری از پتانسیل رقیبان سیاسی و سعی در انحراف مسیر آنان یک فعل رذیلانه است از سوی کسانی که چون خود نمی توانند منشأ تحولی گردند به انحراف حرکت دیگران می اندیشند. مخالفت با همهء چارچوبهای فکری موسوی و در عین حال خود را از طرفداران موسوی و جنبش سبز دانستند یا نشانهء جهالت است و یا دلیلی بر فرصت طلبی کسانی که قوه درایت موسوی را بیش از حد دست کم گرفته اند.

۴ نظر:

  1. اشکال جدی به این تحلیل وارد است. تصور کنید که من به عنوان یک معترض به خیابان رفتم و اعتراض خودم را با شعار هایم نشان دادم. تنها نقطه ای که من و تمامی دیگر معترضان به قطعیت در آن مشترک بودیم تنها و تنها در اعتراض مان بود. ما حول این نقطه مشترک گرد آمدیم و جنبش سبز را تشکیل دادیم. آیا حال که جنبش سبز تشکیل شد من باید از نظر منفی ام نسبت به کل ساختار جمهوری اسلامی یا انتقاد هایم نسبت به بسیاری از آرمان های انقلاب 57 عدول کنم و یا آیا شما باید از اعتقاد خود نسبت به اصول قانون اساسی دست بردارید؟ بدیهی است که چنین نیست و دقیقا از همین روست که مهم این نیست که من ، شما یا موسوی به چه معتقد هستیم. مهم این است که حول مشترکاتمان اتحاد کنیم. ولی آیا ممکن است که نظر یک رهبر، در یک جنبش مهم نباشد ؟ راهکاری که موسوی انتخاب کرده و از دیدگاه من به خوبی نیز تا به امروز به اجرا در آورده است آن است که به جای رهبر، هماهنگ کننده و سخن گوی جنبش سبز باشد. قدرت جنبش سبز از آنجا ناشی می شود که تمامی طیف های فکری منتقد و مخالف را در بر می گیرد.هیچ گروه فکری ( معتقد به قانون اساسی بعد از 68 ، معتقد به قانون اساسی قبل از 68 ، لیبرال مخالف نظام، شاهنشاهی ، چپ) به تنهایی قادر نخواهد بود چنین قدرت عظیمی را متمرکز کند واین کمال بی انصافی شماست که ". اما هیچ گاه موسوی بیان نکرد که آن کسی که به چارچوب نظام جمهوری اسلامی معتقد نیست، در دایرهء جنبش سبز می گنجد" یا بزرگانی چون شاملو و دولت آبادی و کوچکانی همچون من دانشجو را متهم به قدرت طلبی و"30 سال عقدهء به نابودی کشاندن کل نظام را در سینه دارند؟" می کنید. من ترجیح میدهم تصحیح کنم که این نه عقده که آرزوی ما برای خوشبختی ایران ماست. من و دیگر طیف های فکری جنبش سبز تنها برای به رسیدن به اهداف جنبش سبز با یکدیگر متحدیم. که این اهداف همانند که موسوی گفته است. ولی این به هیچ عنوان به این معنی نخواهد بود که بعد از رسیدن به این اهداف من نوعی تلاش نخواهم کرد که دیگران را قانع و با خود در نظرم برای ادامه جنبش تا یک نظام سکولار همراه کنم. اشتباه بزرگ این مقاله آن است که اعتقادات شخصی موسوی ، اعتقادات اکثریت اعضا جنبش فرض کرده است. بسیاری از بخش های این مقاله توهینی آشکار به کسانی است که بسیار متفاوت از موسوی می اندیشند همچون "اما همرنگ شدن با کسانی که چون تو نمی اندیشند و بهره گیری از پتانسیل رقیبان سیاسی و سعی در انحراف مسیر آنان یک فعل رذیلانه است "

    تنها و تنها امیدوارم بیاموزیم که برای بیان نظرمان احتیاج به توهین به دیگران نداریم

    پاسخحذف
  2. خوب راهی را می روید! بروید! ملت ما بیزارتر می شود! همانطور که اصلاح طلبها و خاتمی در 8 سل حکومتشان خودی و ناخودی کردند و نتیجه اش شد احمدی نژآد. حالا که در قدرت نیستید اینطوری ماهیت خود را نشان می دهید! وای به وقتی که به قدرت برسید! نشان بدهید خودتان را، همینطوری خوب است چون همه می فهمند با چه فاشیستهای کوچکی طرفند!

    پاسخحذف
  3. کاملا با این مطلب که نوشته اید مخالفم
    نه تنها مخالفم بلکه از این موضع بیزارم
    ببخشید اما واقعا فکر می کنم توهم بر شما چیره شده
    این مطلب را ببینید شاید تا حدودی متوجه شوید:
    http://www.rahesabz.net/story/18719/

    پاسخحذف
  4. جناب آقای قاضی زاده
    سلام
    سبز و سلامت باشید. نوشته شما دقیق و گویا بود مثل همه نوشته هایتان. به سهم خود از شما سپاس تمام دارم

    پاسخحذف