۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

جنبش سبز و اجرای بی تنازل قانون اساسی

سخن گفتن از تکثر در بیان خواسته های جامعه ای که از فرهنگش گرفته تا سیاست و اقتصادش در دریایی از مشکلات غوطه ور گشته، امنیت خصوصی ترین بخش زندگی مردم، به مخاطره افتاده، و بنیان هایش بر ظلم و فساد استوار گشته، به مثابه بیان شیرین بودن شیره، مبرهن است.
اما همین تکثر، یکی از واژه هایی است که این روزها دستمایهء کسانی شده، که به بهانهء حمایت از آن، به جنگ کسانی می روند که چون آنان نمی اندیشند. این روزها آنچه که بازار دارد، بازی با جملاتی است که خریدار آن تنها در لابلای همین صفحات دنیای مجازی اند و هیچ تبلوری در عالم واقعی ندارد. جملاتی هم چون بی مرز دیدن جنبش سبز و بی رهبر بودن آن.
نکتهء شگفت انگیز این ماجرا آن جاست که حتی مخالفین رهبر بودن موسوی و معتقدین به کثرت در جنبش، حتی خود نیز بدان باور ندارند. که اگر می داشتند برای اثبات کثرت، به دنبال نقل قول از موسوی و یارانش نمی رفتند، بلکه به سراغ آنانی می رفتند که بیان سخنان و عقایدشان و جایگاه اجتماعی شان، اثبات گر کثرتی در جنبش سبز باشد که ما هم به باورمان بیاید که کسی هم آورد موسوی در این جنبش قرار دارد که چون موسوی نمی اندیشد. آن کس که برای اثبات رهبر نبودن موسوی به سراغ موسوی و نزدیکانش می رود، خود پیشاپیش به نقش ممتاز موسوی و حوزهء تأپیرگذاری وی معترف است.
بهترین پیام به آنهایی که با شنیدن واژهء تکثر در جنبش سبز و به دنبال آن بی رهبر دیدن این جنبش متکثر، هلهله سر می دهند و برای شنیدن آنها از زبان موسوی و نزدیکانش بی تاب و بی قرارند، این است که لغات و واژه ها همانی باشد که شما می گویید.
ما نیز چون شما آرزومند جنبشی هستیم به کثرت یک ایران و جامعه ای بالغ و بی نیاز از هر راهبر و مقتدا. جنبش سبز را هم جنبشی می شناسیم که عضوی دارد به نام موسوی. عضوی که منشور جنبش را نوشته، مرزهای آن را ترسیم کرده، خواسته هایش را بیان کرده و راه نیل به آن را نیز نشان داده و جمعیت کثیری را حول آن گرد آورده. اگر در جنبش سبز عضو سادهء دیگری هم می شناسید که همسان موسوی توان ارائهء همهء اینهایی که گفته شد را دارد، ما نیز مشتاق شنیدن آنیم.
اگر امروز برخی تمایل دارند که خود را در لابلای این جنبش ببینند، اما مشی و چارچوب موسوی را نمی پسندند و در عین حال نه شهامت معرفی کسی را دارند که عقایدشان را نمایندگی کند و نه توان مکتوب کردن خواسته های خویش و راه نیل به آن خواسته ها را در خویش می بینند، لذا سعی در بی هویت نشان دادن این جنبش می نمایند، کسان دیگری هم هستند که چون اینان نمی اندیشند.
در این جنبش متکثر، کسانی هستند که قائل به جنبشی هستند که قرائت گرش میر حسین موسوی است. خواسته هایشان بیانیهء شمارهء 17 موسوی، راه نیل به آن، اجرای بی تنازل قانون اساسی و مشی آنان، بیانیه شماره 18 موسوی است.
طرفداران این قرائت از جنبش سبز، پرچم سخنگویی جنبش را به دست نمی گیرند، بلکه خود منادی ایند که میر حسین موسوی نه تنها در خارج که در داخل هم سخن گویی ندارد، مگر آنکه خود بگوید. طرفداران این قرائت، خواسته ای به جنبش تحمیل نمی کنند که مغایر با روح بیانیهء شمارهء 17 موسوی باشد. طرفداران این قرائت، اگر هم معتقد به مسیری که موسوی برای نیل به این خواسته ها برگزیده، نباشند، باز هم خود را ملتزم بدان می بینند تا به درد هرج و مرج گرفتار نیایند. طرفداران این قرائت تنها انعکاس دهندهء نظراتی هستند که مورد تأیید موسوی است.
رهبر این جنبش به قول ما و عضو سادهء جنبش به قول شما، محور اشتراک این جنبش را قانون اساسی می داند. او مرز این جنبش را در داخل نظام می شناسد. و معتقد است که هر کس معتقد به حق و قانون باشد در دایرهء جنبش سبز می گنجد. معنای این سخن این است که به باور موسوی، هر کس معتقد به قانون نباشد در دایرهء این جنبش نیست.
به عبارت دیگر، «که هر کس به خیابان آمد و هزینه هم داد، لزوما در دایرهء جنبش سبز نیست، هر چند که دفاع از او و حقوق مدنی اش، یکی از آرمانهای جنبش سبز است
که اگر جز این باشد، چه میزانی در دست ماست که اگر فردا کسی به خیابان آمد و با نیت مخالفت با نظام و تحول طلبی، از رهبر و رئیس جمهور تا موسوی و خاتمی را مورد لعن و نفرین قرار داد، وی را هم در زمرهء این جنبش ندانیم؟ یا اینکه کسی با نیت تغییر و تحول، قائل به زدودن تمام مظاهر دین از جامعه شد و مثلا کاریکاتور پیامبر را نیز در دست گرفت، با چه متری، وی را از دایرهء جنبش بیرون ببینیم؟
ما به صداقت آنانی که در 25 خرداد به خیابانها آمدند و به یک تقلب تمام عیار معترض گشتند، اعتقاد داریم. و معترفیم که مشی موسوی در حاکمیت قانون، در 22 خرداد، رأی اعتماد خویش را از ملت ستانده. و هر نظری جز این، تنها حدس و گمانی است که هیچ مسیری برای اثبات آن متصور نیست.
نقطهء اتصال ما به موسوی، همان چیزی بود که موسوی را پس از بیست سال خانه نشینی به میدان کشاند. آن خطری که موسوی احساسش کرد، نقض قانون از سوی مجریان و انحراف از مسیر روزهای نخستین انقلاب بود. میثاق ما با موسوی در روز 22 خرداد، نقض قانون نبود، اجرای آن بود. حتی آنانی که موسوی را در یک انتخاب بین بد و بدتر برگزیدند، نیک می دانستند که آنکه نامش را به صندوق می افکنند، بنا بر نشستن بر کرسی ریاست جمهوری دارد نه جلوس بر صندلی رهبر اپوزیسون. می دانستند که او می آید تا اجرا گر بخش هایی از قانون باشد که مغفول مانده نه اینکه خود احمدی نژادی دیگر باشد که قانون را تا آنجایی بخواهد که خود می پسندد.
عده ای هم پس از انتخابات به جنبش پیوستند. هر چند که پیوستن این بخش از هموطنان به جنبش، حادثه ای مبارک است اما انتظار عدول موسوی از عقایدی که مبنای عهد وی با رأی دهندگان 22 خرداد شد، انتظاری زیاده خواهانه است. از آن رو که این موسوی نبود که بدانها پیوست بلکه این آنان بودند که در باورهایشان نسبت به موسوی و جنبش سبز تجدید نظر کردند.
شاید تأکید این جمله بد نباشد که ما سخن گوی جنبش سبز نیستیم. ما تنها قائل به ذیصلاح بودن موسوی در امر سخنگویی جنبشیم. میزان ما برای این ادعا، انتخابات 22 خرداد است و بی صبرانه مشتاق آنیم که بدانیم که آنانی که در مقام یک سخنگو، این جنبش را سکولار، برانداز، مخالف قانون و در یک کلام مخالف راه و مشی موسوی نشان می دهند، از چه میزانی بهره می گیرند.
آنهایی که با ژست روشنفکرانه، فریاد می کشند و رگ گردنشان برای تبلور خواست مردم در جامعه بیرون زده، کمی به حافظهء تاریخی خود فشار بیاورند تا به یادشان بیاید که این قانون اساسی که امروز موسوی، اجرای بی تنازلش را خواهان است، دستنوشتهء حکومت کودتا نیست. بلکه قانونی است که در رفراندومی آزاد، آن هم در دو مرتبه، به تصویب این ملت این رسیده.
نه خبرگان قانون اساسی روزهای نخست انقلاب، گذر کردگان از تیغ استصواب شورای نگهبان بودند و نه رفراندوم سال 58 در فضای سانسور و قتل عام مخالفین، محقق شد.
با همهء اینها، آنهایی که مشی موسوی را نمی پسندند و بیانیهء 17 موسوی را پاسخگوی نیاز های خویش نمی بینند و یا مسیر تحقق آن را از دل این قانون اساسی قابل تحقق نمی دانند و در عوض، مدل و الگوی خود را به جامعه عرضه می کنند و برای تحقق خواسته هایشان، اقدام به گرد آوری بدنهء اجتماعی خویش می نمایند، انسانهایی قابل احترامند که از قضا وجودشان برای بالندگی جامعه، یک نیاز ضروری است.
اما قابل احترام نیستند کسانی که با شعار حمایت از موسوی و با بهره گیری از چند جملهء پراکنده، نه به بیانیهء 17 موسوی پایبندند و نه به قانون. که حتی سعی بر آن دارند که حمایت موسوی از قانون را هم ناشی از جبری ببینند که ضامن مصونیتش در دل نظام باشد، نه برگرفته از اعتقادات وی.
به باور من، تفاوتی نیست مابین کسانی که به نام موسوی، مروج قانون شکنی گشته اند و آن دولت کودتایی که موسوی را اغتشاش گر و برانداز و قانون شکن می خواند.
آن کس که شعار حمایت از موسوی سر می دهد و به گفته های موسوی استناد می کند، اما نه قائل به آرمانهای انقلاب 57 است و نه پایبند به قانونی که امضای یک ملت را در پای خویش دارد، در واقع هویت موسوی را در نفی احمدی نژاد می بیند. موسوی برای او حکم وسیله ای را دارد که به یاری او می توان شکاف های داخل نظام را تا بدان جا گسترش داد که به مرز فروپاشی رسد. اینها همان هایی هستند که در آینده ای نه چندان دور، در حکم دایه های مهربان تر از مادر جنبش سبز، پرچم عبور از موسوی را برخواهند افراشت.
اما به باور ما هویت موسوی و جنبشی که وی قرائتش می کند، نه بر پایهء نفی این و آن که بر پایهء تجلی ارادهء ملت بر حاکمیت است. در همین راستاست که وی نمی تواند منادی تحقق ارادهء ملت باشد، اما خود را پایبند به قانونی نبیند که رأی یک ملت را در پای خویش می بیند. اجرای بی تنازل قانون اساسی و سپس سخن گفتن اصول از ناکارآمد آن و سعی بر تغییر آنان، مسیری است که هم امروز موسوی، سرلوحهء برنامه های خویش قرار داده و هم اصلاح طلبان حامی وی در مسیر تحقق آن گام بر می دارند.

۱ نظر:

  1. عالیجناب
    به شدت با نظر شما مشکل دارم!!!
    مطلبی در واکنش به این مقاله نوشته ام که در جرس منتشر شده است.
    http://www.rahesabz.net/story/19555/
    سبز باشید

    پاسخحذف