ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

راه دشوار مسیح

هدف از این نوشته، رهانیدن مسیح از برزخ ماکان و ندا نیست که خود ژورنالیست قهاری است و بهتر از هر کس می تواند گلیمش را از آب بیرون کشد. آنچه مرا به نوشتن این سطور وا داشت، راه دشوار کسانی چون مسیح علی نژاد در مواجهه با جامعه ای است که ناموسش از نان شب مهمتر و غیرت مردانش نهفته در یک جای تن خواهر و مادرش.
در فاصلهء چند ساعت، سوژهء ایران به تعطیلی عید رفته و خالی از خبر، می شود کاسپین ماکان که به اعتبارنامزد ندا بودن، به اسراییل می رود و ....
مسیح علی نژاد هم همچون هر روزنامه گار دیگری به تفبیح این کار مبادرت می ورزد اما مضاف بر این، یک ایمیل خاک گرفته را از دفترچهء خاطراتش به بیرون می کشد که نشان دهندهء گفته ای از خواهر نداست با این مضمون که ماکان دوست سابق ندا بوده و نه نامزد ندا.
پاسخ اینکه در این بزنگاه، نامزد بودن یا نبودن ماکان را به رخش کشیدن، کار پسندیده ای بوده یا خیر، باشد با خود مسیح. اما بدون شک آن ایمیل ساخته و پرداختهء ذهن مسیح نبود. مسیح روزنامه نگار تازه کار و بی نام و نشانی نیست که از انعکاس خبر دروغ و تکذیبش توسط بستگان ندا نهراسد. این همه آبرو و اسم و رسم را هم از سر راه به دست نیاورده که یک شبه به بادش دهد. تنها یک احتمال می رفت و آن هم این بود که این ایمیل از اساس جعلی باشد و مسیح را فریفته باشند. که وقتی خواهر ندا می گوید که آن ایمیل را نوشته ولی این طور نبوده و فلان طور بوده، این احتمال هم منتفی است.
پس از دیدگاه ناظری چون من، تردیدی در صداقت مسیح نیست. اما...
اما آنچه که در این بین مایهء تعجب من گشت، غفلت مسیح و دست کم گرفتن سنت ها و باورهای رسوخ کرده در تار و پود جامعهء زن ستیز ایران است. او که خود از دل همین جامعهء سنت زدهء ایران به بیرون آمده، او که به جبر همین ملاحظات، هنوز نتوانسته در دنیای غرب، خود را از بند آن حجابی که گویا اعتقادی بدان ندارد، برهاند، او که خط به خط داستان زن ایرانی و حقوق پایمال گشته اش را از بر است، چگونه نمی داند که واژهء دوست پسر، هنوز هم در نزد میلیونها پدر و مادر ایرانی، واژه ای قبیح است.
چگونه نمی داند که مادر ایرانی، از شنیدن آنکه دختر از دنیا رفته اش، دست در گردن پسری دارد و آن پسر دوستی بیش نبوده، سرافکنده و شرمسار است.
چگونه نمی داند که برای مادر و پدر ایرانی، نامزد خواندن همین ماکانی که از استخوانهای ندا، دو پله یکی بالا می رود، شرافتمندانه تر از عبارت "دوست پسر سابق" است.
چگونه نمی داند که اگر زنان ایرانی، چون خواهر و مادر ندا، همدل و همراه مسیح بودند، دیگر نه این روسری بر سرشان بود و نه ارث و دیه شان نصف و حق طلاقشان با قیم و حاکم شرع و باکرگی سند نجابت و متانتشان.
درست یا غلط، ندا سمبل جنبش ماست و مادرش زخم دیده. هدف نمک پاشیدن بر این زخم نیست. اما مسیح زنده است. اگر ثمرهء این روزهای سراسر دروغ و فریب، سلاخی کسانی چون مسیح باشد، این راه صعب العبور به نیمه هم نمی رسد. ندا از میان ما رفت. داستان کاسپین ماکان و اسراییل رفتنش، زود تر از آنچه که تصور شود، به فراموشی می رود. اما مسیح ها می مانند.
کسانی چون مسیح می مانند و زنان ایران زمین. آنها می مانند و باورهای مندرسی که عزم تغییر ندارند. آنها می مانند و حقوق مسلمی که به زیرچرخهای ارابهء "سنت" مدفون گشته اند. آنها می مانند و راه دشوار آزادی.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

کودتاچی ناکام و رهبر کارآزموده

پررنگ ترین نوشته هایی که این روزها ماحصل 9 ماه نبرد ملت و حاکمیت را به تصویر می کشند، حکایت از این دارد که همهء بلوای انتخابات 22 خرداد و حوادث قبل و بعد آن، ریشه در بحث جانشین رهبری دارد. نکتهء تاریک و پرتناقض این تحلیل ها، آنجاست که مغز متفکر و تصمیم گیرندهء اصلی تقلب در انتخابات و حوادث پس از آن را، رهبری نظام می دانند.
اگر بپذیریم که محور بحث ها، بحث جانشین رهبری بوده، بدون شک ذینفع اصلی این داستان رهبر آینده و همهء کسانی است که قرار است در زمان ولایت او، عهده دار قدرت گردند، نه شخص رهبر فعلی. به همین دلیل به ظاهر ساده می توان دریافت که اگر هم رهبر فعلی، سودای انتخاب جانشینی مناسب برای خود در سر داشته باشد، هرگز آن را به بهای بدنامی خود و هتک حرمت های فراوان در سطح جامعه و تنزل خود در سطح یک حزب سیاسی، نمی ستاند و اصولا اگر قرار بود که رهبری برای انتخاب جانشین خود، دولت و مجلس را یک دست نموده و اصلاح طلبان را قلع و قمع کند و هاشمی را از سمت های خود برکنار کند، پس آن همه زحمت و تلاش برای یک دست کردن و مهره چینی در مجلس خبرگان از برای چه بود؟ مگر نه این است که خبرگان رهبری و همهء نهادهای نظلمی، انتظامی و قضایی، گوش به فرمان رهبری هستند؟
بنا به دلایلی که در این نوشتار خواهد آمد، نگارنده بر این عقیده است که حتی اکر بلوا بر سر جانشینی رهبر باشد، مرکز ثقل فرماندهی کودتاچیان، چیزی حوالی همان جایی است که احمدی نژاد و دوستانش ایستاده اند و نه بیت رهبری.

موسوی، اصلاح طلب اصولگرا

خاتمی رفت و موسوی آمد، تا اصولگرایان و رهبری با دیدن نخست وزیر امام، هم او که خود را اصلاح طلب اصولگرا می خواند، به این باور برسند که اصلاح طلبان سر جنگ با کسی ندارند و نه به قصد براندازی آماده اند و نه تغییر قانون اساسی و نه تغییر رهبری و همهء آمال و آرزوهایشان قدری اصلاح است آن هم در چارچوب قانون اساسی و نجات دادن کشور از دست ماجراجویی به نام احمدی نژاد. اما بیت رهبری در محاصرهء تحلیل گران دولت و افراطیون جناح راست بود. از یک سو خطر انقلاب مخملی و آشوب های خیابانی پیاپی به رهبری گوشزد می شد و از سوی دیگر اصولگرایان افراطی با اقدامات خود، زمینه شکل گیری آن را فراهم می ساختند. نامهء سرگشادهء هاشمی به رهبری، اعلام نگرانی های مکرر اصلاح طلبان از وقوع تقلب و به خیابان کشیده شدن هواداران موسوی آن هم به رنگ سبز، سندهایی بود که احمدی نژاد و دوستان یکی پس از دیگری برای اثبات سناریوی خود بر روی میز رهبری قرار می دادند. نمایشنامه نویسی احمدی نژاد و دوستان تنها به یک پردهء دیگر نیاز داشت. آن هم وقوع واقعه ای بود که مدتها خطرش را گوشزد کرده بودند. و آن چیزی نبود جز پدیده ای به نام انقلاب مخملی.

تقلب عریان

داستان 22 خرداد و نتایج باور نکردنی آن بر کسی پوشیده نیست. تقلب عریان همان چیزی بود که عدم تمکین موسوی و اصلاح طلبان و به میدان آمدن سبز پوشان را ناگزیر می ساخت. آیا دیگر تردیدی برای رهبری نظام در درستی نظریهء وقوع انقلاب مخملی از سوی اصلاح طلبان باقی مانده بود؟
شاید نخستین نماز جمعهء پس از انتخابات، مهمترین لحظات عمر رهبری ایران بود، که می بایست با اتخاذ سخت ترین تصمیم زندگی خود، تاریخی ترین سخنرانی عمر خویش را ایراد کند. سخنانی که یک ایران، انتظار شنیدنش را می کشید.
تصمیم رهبر، حمایت از احمدی نژاد با علم به وقوع تقلب انتخاباتی بود. اما نه از آن رو که خود طراح تقلب بود.
در بازی شطرنج زمانی می رسد که شطرنج باز مجبور به انجام حرکتی خاص می گردد، مجبور بودن شطرنج باز هرگز به معنای پذیرش باخت نیست. شطرنج باز در هنگام وقوع حرکت اجباری، سعی در سپری کردن آن حرکت و کشاندن بازی به سمتی دارد که با ترمیم آرایش نیروهای خود، نبض بازی را به دست گیرد.
نماز جمعهء 29 خرداد، همان لحظهء تاریخی بود. حمایت رهبری از احمدی نژاد یک اجبار بود و نه یک انتخاب. اجباری که به لطف بازی ظریف و بی نقص مدیریت کودتا حاصل گشته بود.
رهبری می دانست که پذیرش تقلب در انتخابات و ابطال آن و به ریاست رساندن موسوی، هرگز تعبیر کنندهء درایت رهبری در نزد مردم نمی گشت، بلکه نشان دهندهء تسلیم رهبری در برابر راهپیمایی عظیم 25 خرداد بود. اگر بپذیریم که پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات و بازگشتشان به قدرت، کابوس آن شبهای رهبری بوده است، به طریق اولی می توان دریافت که ابطال انتخابات و فراهم کردن بازگشت موسوی به قدرت، به پشتوانه جنبش عظیم سبز، موسوی را بدل به قدرتی غیر قابل مهار می ساخت که در هر بزنگاهی، تهدید کشاندن مردم به خیابانها همچون شمشیری بر سر رهبر و اصولگرایان سنگینی می کرد.
از سوی دیگر انتخاب احمدی نژاد متقلب، خالی از خطر نبود. وقوع تقلب عظیم انتخاباتی، از پس 4 سال اتهام زنی و پرونده سازی و سناریو نویسی، نشان از اجرای طرحی داشت، که هزینهء کشاندن کشور به مرز فروپاشی، گواهی از عظمت و بزرگی آن طرح می داد.
اما به هر سو، انتخاب احمدی نژاد کم خطرتر بود. بودن احمدی نژاد در جبههء اصولگرایی و بر تن داشتن جامهء ولایت مداری، هر چند در ظاهر، عواملی بود که امکان مهار وی را در آینده به کمک سایر اصولگرایان وفادار به رهبری، میسرتر می ساخت .
انتخاب سومی هم بود. عدم موضع گیری صریح و بی طرف ماندن حداقل برای مدتی، راه حلی بود که بدون شک در آن لحظات پر تلاطم از ذهن رهبری گذشت. اما ماحصل بی طرف ماندن رهبری، تلویحا به معنای تأیید وقوع تقلب بود. اعلان بی طرفی که گواهی از بی شهامتی و یا بی صداقتی رهبر از بیان واقعیت می داد، به طرفداران جنبش سبز جرأت تکرار 25 خردادهای دیگری عطا می کرد که در صورت وقوع، سقوط دولت احمدی نژاد اجتناب ناپذیر می نمود. سقوطی که شاید این بار گریبان رهبر بی صداقت و بی شهامت را نیز می گرفت و نظام را تا سرحد سقوط پیش می برد. فی الواقع، در راه حل اول و سوم، سقوط دولت احمدی نژاد قطعی بود. تفاوت در این بود که در صورت حمایت رهبری از موسوی، احتمالا رهبری در حاشیهء امنیت قرار می گرفت اما در صورت بی طرفی، رهبر به سرنوشتی مشابه احمدی نژاد دچار می گشت. بی تردید، اتخاذ موضع بی طرفی، بدترین تصمیمی بود که می توانست از سوی رهبر اتخاذ گردد.
و این چنین بود که محمود، انتخاب رهبری شد.

تقابل جنبش سبز و رهبری

احمدی نژاد که نیک می دانست که این بازی نقطهء برگشت ندارد، در همان روزهای نخست بلوای انتخاباتی، حذف و دستگیری همهء نیروهای مخالف خود را خواستار شد. کودتای چند مرحله ای احمدی نژاد، بدون حذف کامل اصلاح طلبان و جریان وابسته به هاشمی به مرحلهء بعد نمی رسید و چون سایر اصولگرایان را با خویش همراه نمی دید با سخنرانی هایی آتشین و بیان جملات تحقیرآمیز، به آتش این خرمن دامن زد تا شاید پای ورزی رهبران اصلاح طلب در مواضع خود، سبب سرکوب وسیع آنان گردد.
اما روزهای نخستین تابستان 88، دنیا به کام طراحان کودتا نبود. نوک تیز پیکان جنبش سبز احمدی نژاد را نشانه رفته بود. تردید ها در حوزهء علمیه و اردوی اصولگرایان به وفور دیده می شد. شاید اگر اوضاع بدین منوال سپری می گشت، طرح نه موسوی و نه احمدی نژاد و آمدن اصولگرایی معتدل تر به میدان، امکان بررسی می یافت. اما نماز جمعهء 26 تیر هاشمی و راهپیمایی روز قدس در 27 شهریور، بازی را به سمتی دیگر برد.
تیم سایبری کودتا، با بهره گیری از همهء ابزارهای اطلاعاتی و امنیتی خود، با انعکاس وسیع تصاویر نماز گزارانی که خواندن نماز جماعت را نمی دانند و بزرگنمایی شعارهای ضد رهبری و ضد نظام در فضای مجازی، از یک سو پروندهء، خاک گرفتهء انقلاب مخملی را احیا نمود و در نزد همهء اصولگرایان و مراجع قم، جنبش سبز را جنبشی ضد دین، ضد رهبری و ضد نظام به تصویر کشید و با یکسان سازی سرنوشت خود با سرنوشت نظام، بقای خویش را بقای نظام دانست و از سوی دیگر نوک پیکان جنبش سبز را از سمت خود به سمت رهبری حرکت داد با این امید که مواجههء مستقیم جنبش سبز و رهبری، زمینه ساز سرکوب کامل آنان از سوی دستگاه قضایی و امنیتی تحت فرمان رهبری گردد.

مهار احمدی نژاد

اینجا همان جایی بود که رهبری نشان داد که از رسم ملک داری به نیکی آگاه است. عدم سرکوب کامل جنبش سبز و عدم بازداشت رهبران آن و عدم برکناری هاشمی از ریاست مجمع تشخیص مصلحت، نه از آن رو بود که دل در گرو آنان داشت و نه به واسطهء واهمه از پشتوانهء مردمی آنان. بلکه از آن جهت بود که وجود این نیروها را برای برقراری توازن قوا لازم می دید. وقتی که احمدی نژاد در جریان معاون اولی مشایی برای نامهء رهبری تره هم خرد نکرد، تا جایی که رهبری ناچار به انتشار آن نامه گردید، وی دانست که فراهم نمودن امکان یکه تازی احمدی نژاد، همان چیزی است که باید از آن پرهیز کرد.
فاتح میدان حذف رهبران جنبش سبز و به زندان افکندنشان و عزل هاشمی، نه رهبری که احمدی نژادی بود که وعدهء به پایین کشیدن غارتگران و افشای مافیا و به سقف چسباندن سر مخالفان را داده بود. رهبری می دانست که قدرت بی حد و حصر و میدان بی مخالف همان چیزی است که باید از دست محمود دور باشد. از همین رو اصلاح طلبانی ضعیف اما نه در قدرت و هاشمی نصف و نیمه با حفظ همهء سمت های خود و احمدی نژاد رییس جمهور اما درگیر با دو نیروی فوق، بهترین مدل توازن قوا از سوی رهبری بود.
احمدی نژاد که همه تلاشهای خود را از دست رفته می دید، تمام نیروی خود را برای قرار دادن رهبری در یک حرکت اجباری دیگر و متقاعد ساختن وی برای سرکوب کامل جنبش سبز، متمرکز نمود.

پروژهء عصر عاشورا

حوادث عصر عاشورا، پیش از آنکه معلول کثرت و قدرت نیروهای جنبش سبز باشد، محصول تیم امنیتی- اطلاعاتی کودتاچیان بود. حضور کم تعداد و سوال برانگیز نیروهای امنیتی، آن هم در روزی که جنبش سبز ماهها انتظارش را می کشید، تحریک مردم توسط همین نیروهای اندک امنیتی، خشونت عریان بر علیه مردم، نظیر زیر گرفتن یک نفر با ماشین نیروی انتظامی، وقوع حوادث مشکوکی چون آتش زدن تکیه عزاداری، واژگون کردن ماشین پلیس، اشغال کیوسک کلانتری، پتانسیل لازم را برای شکل گیری بزرگترین شانتاژ خبری بر علیه جنبش سبز، فراهم کرد.
نخستین عکسهایی و فیلم هایی که از واقعهء عاشورا به دنیا مخابره می شد، محاصرهء نیروهای ضد شورش توسط مردم، آتش زدن موتورهای پلیس و باتوم کشیدن از دست ماموران امنیتی بود.
دیگر پیش بینی روزهای پس از عاشورا کار دشواری نبود. بزرگترین هجمهء خبری صدا و سیما بر علیه جنبش سبز، تحریک نیروهای مذهبی بر علیه جنبش و به کار گیری تمام رسانه های خبری و ابزارهای دولتی برای شکل گیری راهپیمایی 9 دی.
سخنران راهپیمایی سازماندهی شدهء 9 دی، با خشم و کینه، وعدهء سرکوب همهء سران جنبش سبز را چاشنی سخنان سرشار از فحاشی خود کرد. خشم انقلابی سازمان یافته در حال شعله کشیدن بود. شعار مرگ بر موسوی و خاتمی از تریبون رسمی راهپیمایی به گوش می رسید. روزهای پس از راهپیمایی 9 دی، روزهای سخن گفتن از اجرای بند میم وصیت نامهء امام بود. بازیگران میدان کودتا، لحظه به لحظه، عرصه را بر همهء ارگانهای تحت امر رهبری تنگ تر می کردند. عصیان اصولگرایی افراطی می رفت تا رهبری را در آچمزی دیگر قرار دهد.
اما آنکه از 9 دی بهرهء لازم را برگرفت نه احمدی نژاد که رهبری بود. 11 روز بعد، درست همان روزهایی که احمدی نژاد می رفت تا به نیک بخت ترین کودتاچی معاصر بدل گردد، همان روزهایی که همهء گمانه زنی ها بر بازداشت رهبران جنبش سبز بود، بازی به گونه ای دیگر رقم خورد.
همان رهبری که در روزهایی نه چندان دور، رهبران جنبش سبز را از اردوگاه خواص به بیرون رانده بود، این بار در یک سخنرانی تاریخی، در سالگرد قیام 19 دی، همهء نقشه های احمدی نژاد را نقش بر آب کرد.
سخترانی آتشینی که بعدها دستمایهء نماهنگ معروف " أین عمار" گشت، در میان خیل شعارهای خشم آلود حاضران که شاید چشم انتظار شنیدن فرمان قتل رهبران جنبش سبز بودند، در میانهء راه تغییر مسیر داد و همه را به اطاعت از مر قانون فرا خواند و هر گونه عمل خارج از چارچوب قانونی را کمک به دشمن دانست. و تاکید کرد که "ورود افرادی که شأن و مسئولیت قانونی ندارند، قضایا را خراب می کند".
بلوای اجرای بند میم وصیت نامهء امام به خاموشی گرایید. حسینیان، استعفای نمایشی خود را از مجلس پس گرفت. اعدامها به دو تن که آنها هم بازداشت شدگان پیش از انتخابات بودند، تقلیل یافت. دیگر کودتاچی شکست را پذیرفته بود.

سخنرانی 20 دی رهبری، پایان رویاهای محمود احمدی نژاد، برای فتح بی درد سر و تمام و کمال میدان سیاست بود. اجرای کودتای احمدی نژاد و دوستان برای مدتی نا معلوم به تعویق افتاد. دیگر خبری از حرکت اجباری و روزهای دشوار خرداد 88 نبود. ابتکار عمل از دست محمود به درآمده و به دست رهبر افتاده بود. پس از تعیین تکلیف رهبری با اصولگرایان افراطی، مسئولان امنیتی، به بازی موش و گربه با جنبش سبز پایان داده و تصمیم به مهار کامل اعتراضات خیابانی گرفتند. راهپیمایی 22 بهمن با یک راهپیمایی مهندسی شده، مهار شد. آرایش نیروهای سیاسی ثبات نسبی یافت. خطر بازگشت اصلاح طلبان به حکومت تا مدتی مرتفع شد. جریان روشنفکری و عقبهء نظری اصلاح طلبان به شدت سرکوب شد. جایگاه هاشمی علیرغم بقا در سمت های خود، تضعیف شد و اصول گرایی افراطی حداقل برای مدتی به مهار درآمد.

برندگان و بازندگان

در کوتاه مدت، بلوای سال 88 هیچ فاتح مطلقی نداشت. تمامی ساختار سیاسی و مدنی جامعه، آسیب دید. علیرغم آنکه در جریان 9 ماه کشمکش، هالهء تقدسی که در طی سالیان، پیرامون ولایت فقیه تنیده گشته بود، در هم شکست، اما به سبب مدیریتی که شخص ولی فقیه در طول این 9 ماه اعمال کرد، بدون شک بازندهء اصلی این داستان نه رهبر که اصولگرایی افراطی بود که از پوسته خویش به درآمد اما به مراد نرسید.
از آن سو جریان وابسته به هاشمی بیش از گذشته تضعیف گشت اما توانست بقای خویش را بیمه کند. ساختار سیاسی احزاب اصلاح طلب، با آسیب جدی مواجه گشت. نظریهء اصلاح طلبی در چارچوب قوانین و رویه های موجود با چالش جدی مواجه شد. فضای فعالیت برای افراطیون هر دو جناح فراهم تر گشت و بدنهء اجتماعی اصلاحات، هزینهء گزافی پرداخت نمود.
اما در بلند مدت، رهبری با دردسرهای فراوانی از برای حفظ این توازن شکنندهء سیاسی روبروست. اصولگرایی افراطی مترصد یک فرصت دیگر است. اصلاح طلبان درصدد بازسازی ساختار ویران شدهء خویش و جایگزین کردن نیروهایی به جای ژنرال های زندانی گشتهء خویشند.
شاید بتوان گفت که امیدوارکننده ترین چشم انداز از آن جنبش سبز است. که به بهای هزینه هایی که در 9 ماه پرداخت نمود، امروز صاحب هویتی است، که به پشتوانهء آن، هنرمندان ، نویسندگان ، روشنفکران و دانشگاهیان را در دامان خویش گرد آورده. سرمایه ای بی نظیر که نوید دگرگونی های عظیمی را در فضای حاکم بر جامعهء ایران می دهد.
9 ماه منازعات سیاسی در بالاترین سطوح حاکمیت، امکان رشد و باروری جنبشی را فراهم ساخت که به رغم دنباله رو بودنش در 9 ماه گذشته، آینده ای روشن و تأثیر گذار را در معادلات آیندهء سیاست ایران وعده می دهد.

پی نوشت:
1-بدون شک مهمترین نقدی که به این نوشته وارد است پررنگ دیدن منازعات سیاسی در لایه های قدرت و کم رنگ دیدن و دنباله رو بودن جنبش اجتماعی سبز در قالب اعتراضات خیابانی است. واقعیت این است که در جامعه ای که فاقد احزاب فراگیر است و در فضایی که امکان سازماندهی تشکیلاتی فراهم نیست، اعتراضات خیابانی تنها تاکتیک هایی مقطعی برای بهره گیری از قدرت چانه زنی بیشترند و استفادهء افراطی از آنان، بی هدف، هزینه دار و گاها دارای اثری وارونه اند، همان طور که در عاشورا شاهدش بودیم. لذا دنباله رو دیدن اعتراضات خیابانی از تحولات لایه های فوقانی قدرت، تحلیلی دور از واقعیت نیست.
2- در طول 9 ماه گذشته، وقایع فراوان دیگری رخ داده است که از ذکر آنها به دلیل طولانی شدن این نوشته خودداری ورزیدم. وقایعی نظیر حضور هاشمی در نماز عید فطر رهبری، استعفای نمایشی حسینیان از نمایندگی مجلس(فشار روانی اصولگرایی افراطی)، دعوت از اصلاح طلبان در برنامه های صدا و سیمای تحت امر رهبری در قالب برنامهء رو به فردا(نشانه های عدم تمایل سرکوب کامل اصلاح طلبان پس از وقایع عاشورا علیرغم تمایل اصولگرایی افراطی) از جمله وقایعی است که در راستای تحلیل فوق قابل ارزیابی اند.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

به یاد بازار ماهی فروشان

نوشتن از بهار در سومین سال غربتی که نمی دانی انتهایش کجاست، آن هم برای چون منی که درد نوستالژی تا مغز استخوانم را می سوزاند، غم نامه ای می شود که خط به خط آن آرزوی قدم زدن در خیابانی را دارد که 30 سال از آن خاطره ساخته ام.
3 بهار است که بوی نم اتاقهای خانهء قدیمی، قدم زدن در زیر بارانهای شمال، عطر باقالی های دستفروش کنار خیابان، بوی تند سیر تازه و پیاده روی های بی هدف دربازار ماهی فروشان رشت، برایم آرزویی دست نیافتنی است.
یادش به خیر. شبهای عید، شبهای حکمرانی ماهی فروشانی بود که قرار بود سبزی پلوی شب عید ما را مزین به ماهی سفید کنند. سر تا سر بازار رشت مملو بود از حاکمان بی تاج و تختی که با یک زنبیل مملو از ماهی سفید، فاتحانه می نگریستند گیله مردی را که دست در جیب خالی از پول به این می اندیشید که از خریدن چه صرف نظر کند تا سفرهء شب عیدش خالی از ماهی سفید نباشد.
و من 3 بهار است که به یاد این روزها، زنده ام. اینک بهاری می رسد که بر خلاف 2 بهار قبلی، دیگر نمی دانم که تا کجای دنیا، باید به یاد ایران، به یاد تهران، به یاد رشت، به یاد تخت جمشید و به یاد آن میدان آزادی که شاهد آخرین وداع من با ایران بود، بنویسم.
در لحظهء تحویل سال، سفرهء هفت سینی را می نگرم که بوی غربت می دهد و گوش می سپارم به آخرین نفسهای سال کهنه و می دانم، می دانم که به یاد خواهم آورد، آخرین وداع مادرم را، خواهرم را، برادرم را و شاید هرگز به یاد نیاورم آخرین خاطرهء قدم زدنم را در بازار ماهی فروشان رشت .

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

اگر خاتمی مانده بود...

یک سال پیش در چنین روزهایی، ایران بی تاب شنیدن یک خبر بود. نشانه ها دلالت بر انصراف خاتمی داشت. از سر و روی جوانان پویش دعوت از خاتمی غم می بارید. همگان نیک می دانستند که سید عزم رفتن دارد... و او رفت. سادگی رفتنش هرگز به سان سختی آمدنش نبود. رفت و ما را با هزار اما اگر و هزاران پرسش بی پاسخ تنها گذاشت. یک تصمیم به ظاهر کوچک، کشوری را به پهنای ایران به لرزه در آورد.
وقتی که در روزهای پرتلاطم خرداد 88، خیابانهای ایران به رنگ سبز درمی آمد، نخستین جمله ای که بر زبان هر اصلاح طلب جاری می شد، "به خیر گذشت" بود. دیگر کسی اشکهای بچه های ستاد 88 را در شبهای اسفند 87 به یاد نمی آورد. هر چه بود شور بود شادی. بوی طراوت، بوی آزادی. اما....
اما آن هنگام که سایه شوم تقلب، چون آواری بر سر ملت خراب شد، نخستین پرسشی که از ذهن هر اصلاح طلبی می گذشت این بود که اگر خاتمی مانده بود، چه می شد؟

در کشوری همچون ایران که در برگزاری انتخاباتش بیش از 1.5 میلیون نفر مشارکت دارند، در کشوری که نامزدهای انتخاباتی، هر یک از چنان پایگاهی در قدرت برخوردارند که حتی در سطح بالاترین رده های مسئولین کشور، رابطینی مطمئن در اختیار دارند، در مملکتی که همهء کاندیداها، ولو به صورت کج دار و مریض، ناظرانی در مراحل رأی گیری و رأی شماری در اختیار دارند، انجام یک تقلب وسیع چند میلیونی، آن هم بدون سر و صدا، امری محال است. در چنین ممالکی پروژهء تقلب زمانی کلید می خورد که درک متقلبین از آرا، یک انتخابات نزدیک و پایاپای باشد.
آن روز که ماندن در قدرت به هرقیمت، سرلوحهء شعار آقایان شد، آن روز که پروژهء تقلب روی میز احمدی نژاد و دوستان قرار گرفت، بدون شک در نخستین گام، مدیران درگیر این مأموریت خطیر، امکان سنجی این طرح را مورد بررسی قرار داده اند.
اعلام کاندیداتوری خاتمی، و به تبع آن نخستین سفرهای استانی وی به شیراز و یاسوج و استقبال بی نظیر مردم از رئیس جمهور 8 سالهء خود، چنان وحشتی در دل محافظه کاران افکند، که چارهء کار را در نرسیدن خاتمی به کارزار انتخابات دیدند. تردید ندارم که موجی که خاتمی در بهمن 87 به راه انداخت تا خرداد 88 به چنان طوفانی بدل می گشت که ابله ترین مدیر دولت احمدی نژاد هم به زیر بار خفت تقلب در انتخابات نمی رفت. بدون شک طرح تقلب در انتخابات در برابر خاتمی در همان نخستین مراحل طرح از سوی تمامی مدیران ارشد نظام مردود گشت. لذا دو راه بیشتر پیش پای اصولگرایان نبود، یا می بایست مملکت را دو دستی تقدیم اصلاح طلبان می کردند و یا همهء تلاش خویش را معطوف نیامدن خاتمی می ساختند.
وقتی که تهدید و ارعاب و طرح احتمال رد صلاحیت و پیش بینی ترور خاتمی نتوانست وی را از ادامهء مسیر منصرف سازد، تنها شانس رفتن خاتمی، آمدن موسوی شد.
زمین گرد است و چرخ بازیگر هم با کسی تعارف ندارد. همان ها که 12 سال، همه کار کردند که پای موسوی به صحنهء انتخابات باز نگردد، این بار ترفندها به کار بستند و پیغام ها بردند و چراغ سبزها نشان دادند ورهبر به منزل پدر موسوی رفت تا شاید موسوی بیاید تا خاتمی نیاید که موسوی آمد و خاتمی هم رفت به همین سادگی.
آمدن موسوی همان و سکوت اصولگرایان همان. شمشیرها در غلاف رفت نه از آن رو که دل با موسوی داشتند بلکه از آن جهت که موسوی همانی بود که باید باشد. این طرف تردید بود و هیاهو. پویشی ها غمگین، هشتاد و هشتی ها عصبانی، احزاب اصلاح طلب سردرگم، خاتمی مضطرب از عدم اجماع. کروبی در شیپور اصلاح طلبی می دمید و هر روز رادیکال تر از دیروز و موسوی اصلاح طلبی بود که به اصول رجعت می کرد. اصولگرایان نظاره گر این همه تشتت و احمدی نژاد در حال مهندسی انتخابات.
موسوی به سان اسب تروایی می مانست که از سوی اصولگرایان به اصلاح طلبان پیشکش گشته بود و اصلاح طلبان در یک بازی خود ساخته به دام افتاده بودند. شواهد و قرائن گواهی می داد که موسوی بلیط شکست اصلاح طلبان است.
نظر سنجی ها از رأی نزدیک 3 کاندید با قدری برتری برای احمدی نژاد حکایت داشت. دیدار موسوی از شهر اهواز با استقبال اندک مردم همراه شد. خبرهایی از آمدن کاندیدی جدید به عرصهء انتخابات به گوش می رسید. اندک اندک، پروژهء تقلب در انتخابات، قابل بررسی می گشت.
واپسین روزهای فروردین، تمام نظرسنجی ها گواهی می داد که هیچ کاندیدی حائز 50 درصد آرا نیست. عزل و نصب ها آغاز شد. ستاد انتخابات کشور، لحظه به لحظه، رنگ و بوی تقلب به خود می گرفت. زبان ها به اعتراض باز شد. هشدارها از هر سو شنیده می شد. اما عزم دولتیان جزم بود.
وقتی که در واپسین روزهای اردی بهشت سید محمد خاتمی، پا به پای موسوی به برنامه های تبلیغاتی وی می رفت، وقتی که احزاب اصلاح طلب، یکی پس از دیگری به اردوی موسوی می پیوستند، وقتی که مردم از دو راهی موسوی- کروبی می گذشتند و برای به زیر کشیدن احمدی نژاد، رأی خود را به نام موسوی می نوشتند، وقتی که تهران سبزترین روزهای تاریخ خود را سپری می کرد، شک ندارم که تردید سر تا پای مدیران دولت خدمتگذار را فرا گرفت. شاید اگر احمدی نژاد خود ذینفع این بازی نبود، در واپسین لحظات از خیر این بازی پر خطر می گذشت. اما جاه طلبی مفرط وی نمی گذاشت تا به کمتر از فتحی 23 میلیونی راضی باشد تا به زعم خود هم موسوی را به زیر کشیده باشد و هم رکورد خاتمی را.
هر موجود ذی شعوری می دانست که که علیرغم همهء عزل و نصب ها، ساختار برگزاری انتخابات ایران به گونه ای است که تقلب در انتخاباتی که یکی برتری محسوسی به دیگران دارد، بدل به یک افتضاح سیاسی می گردد اما معجزهء هزارهء سوم از برای بقای خود، همهء حیثیت نظام را به پای میز قماری کشاند که هیچ شانسی برای پیروزیش متصور نبود.
در طول این 9 ماه بارها و بارها حوادث این یک سال را از نظر گذراندم و هر بار بیشتر از پیش به این نکته رسیدم که در صورت ماندن خاتمی، طرح تقلب در انتخابات حتی به مرجلهء بحث هم نمی رسید. اما در اینکه خاتمی اگر عزم ماندن می کرد، به خود انتخابات می رسید یا نه، هیچ اطمینانی ندارم.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

رسانه های جنبش سبز در قبضهء کودتا

فیلتر کردن وبسایت های اصلاح طلب، قطع اس ام اس های موبایل، پایین آوردن سرعت اینترنت، سانسور روزنامه های در حال چاپ و بازداشت چند چهرهء شاخص و تأثیر گذار همهء توانی بود که کودتاچیان در فاصلهء 48 ساعت به کار بستند تا فردای تقلبشان در رأی گیری، شاهد شکل گیری هیچ اعتراضی در سطح کشور نباشند. چرا که خلاء اطلاعاتی و بی خبری محض از تحولات پر شتاب روزهای پس از انتخابات، شرط لازم و کافی برای خفه کردن هر اعتراضی در نطفه بود.

انقلاب سایبری

اما ضربه از جایی وارد آمد که کودتاچیان تصورش را هم نمی کردند. دهها شبکهء سراسری، از تلفن و موبایل و اس ام اس گرفته تا ایمیل و فیس بوک و تویتر و یوتیوب و فرندفید، در سراتاسر دنیا، به سرعت برق و باد فعال شد و نقشی را برعهده گرفت که شاید هرگز سازندگانشان بدان نیاندیشیده بودند. صدها هزار ایرانی در سرتاسر جهان با بهره گیری از شبکه هایی که کنترلش دور از دسترس حاکمان کودتا بود، نه تنها خلاء رسانه های معدوم شده اصلاح طلبان را پر نمودند، بلکه در بسیج نیروهای جنبش سبز چنان نظمی را به تصویر کشیدند که کودتاچیان حیرت زده دریافتند که از وجود چه پدیدهء دهشتناکی غفلت ورزیده بودند.
اوج قدرت نمایی این شبکه ها، راهپیمایی پرشکوه 25 خرداد بود که در یک نبرد نفس گیر 24 ساعته، همهء رسانه های کودتا را مغلوب قدرت خود ساختند. رسانه های کودتا و در رأس آنان صدا و سیما، ظرف 24 ساعت، همه کار کردند که پای مردم به خیابانها نرسد. از ارعاب و تهدید گرفته تا نقل قول کذب از طرف موسوی مبنی بر لغو راهپیمایی و ....
اما در فضایی که هر 5 دقیقه یک خبر تولید میشد و در روزهایی که نسبت شایعات به اخبار صحیح 10 به 1 بود، صدها هزار ایرانی در پای کامپیوترهای خود با سرعتی فراتر از نور به فیلتر کردن اخبار و انعکاس آنان اهتمام ورزیدند و عملا با دست خالی به جنگ رسانه های میلیاردی کودتا رفتند.
شاید بتوان گفت که از فردای انتخابات تا نماز جمعهء تاریخی هاشمی رفسنجانی، همین شبکه های نوظهور، با تلاشی خستگی ناپذیر، عملا دستگاه پر طمطراق کودتا را زمین گیر ساختند. اما... اما از آنجا که تهدیدها، همیشه پتانسیل بدل گشتن به فرصت ها را دارا می باشند، پس از گذشت چند ماه، در بر پاشنهء دیگری چرخید.

بیانیهء 11 میرحسین موسوی

شاید میر حسین موسوی نخستین کسی بود که به نقش تحسین برانگیز شبکه های اجتماعی در شکل گیری جنبش سبز اشاره کرد. وی با علم به محدود شدن فعالیت احزاب اصلاح طلب و وجود خلایی انکار ناپذیر در امر سازماندهی نیروهای جنبش سبز، تنها راهکار موجود را گسترش شبکه های اجتماعی و بسط آن در همهء لایه های اجتماع دانست. در واقع موسوی جنبش سبز را مشتمل بر هزاران شبکهء محلی می دید که از دهها طریق، پیوندی نا گسستنی با یکدیگر به تصویر کشیدند و هر عضو این جنبش را همچون یکی از درایه های ماتریسی می دید که علاوه بر وظیفهء گسترش این شبکه، نقش آگاهی بخشی و انتقال اطلاعات به دیگر درایه های این ماتریس را داراست.
اشکال مدل ترسیمی موسوی در بیانیه 11 در این بود که از معرفی منبع تغذیهء این شبکه غفلت ورزید و شاید هم محدودیت های امنیتی مانع از آن شد که شخص یا گروه یا حزبی را به عنوان مرجع ذیصلاح و مورد وثوق رهبران جنبش سبز معرفی گردد تا تدوین استراتژی های بلند مدت و کوتاه مدت و ارائه تاکتیک های مقطعی، سمت و سویی مشخص به خود بگیرد. و از چند پاره گشتن این شبکه ها و فرسایش نیروهای آنها ممانعت گردد. همین نکتهء به ظاهر کم اهمیت، پاشنهء آشیل جنبش سبز شد.

نقطهء آسیب پذیر شبکه های اجتماعی

شبکهء بزرگ جنبش سبز که در نخستین روزهای خود استحکامی فراتر از یک شبکه کووالانسی از خود به نمایش گذاشت، اندک اندک در برابر پرسشهایی بی پاسخ قرار گرفت. پرسشهایی نظیر:
1- چه فرد یا گروهی صلاحیت تزریق و انتشار اخبار و اطلاعات را به این شبکه ها داراست؟
2- انتخاب چه راهبردی تقویت کنندهء استحکام این شبکه هاست؟ و حرکت در چه مسیری این شبکه های منسجم را چند پاره می سازد؟
3- اتخاذ چه تاکتیک هایی متناسب با پتانسیل این جنبش است؟
و سوالاتی دیگر از این دست.
هر چند که موسوی در بیانیه شمارهء 11 به بخشی از این سوالات پاسخ گفت ولی همچنان تعیین گروههایی صاحب صلاحیت برای بارگذاری اخبار و اطلاعات در این شبکه ها، مجهول ماند. همین عدم شفافیت در اعلان رسمی رهبران و مراجع ذیصلاح ارائه کنندهء تاکتیک های مبارزه، زمینه ساز شکل گیری این نظریه گشت که همان شبکه های اجتماعی، خود عهده دار نقش راهبری جنبش نیز باشند. و این شروع داستان بود.

آغاز حرکت تیم اطلاعاتی-امنیتی کودتا برای از هم گسستن این شبکه ها

پس از چند ماه سرگردانی و پریشانی، کودتاچیان با بهره گیری از کارشناسانی مجرب، ارزیابی جامعی از نقاط قوت و ضعف و مسیر حرکت این شبکه ها به دست آوردند.
در نخستین گام همهء سرچشمه های اطلاعاتی این شبکه ها را که در روزهای نخست وظیفهء خبر رسانی به همهء اجزاء این شبکه ها را برعهده داشتند، شناسایی شدند و یکی پس از دیگری به زندان افتادند. گام بعدی نوبت به زندان افکندن همهء آنهایی بود که توان سازماندهی و توسعهء کمی و کیفی این شبکه ها را دارا بودند.
پس از آنکه جنبش برخی از نیروهای سازماندهی کننده و منابع موثق اطلاعاتی خود را از دست داد، افت جنبش به لحاظ کمی و کیفی قابل پیش بینی بود، لذا دولت کودتا در گام سوم با نفوذ در همین شبکه های مجازی و ترویج و بزرگنمایی شعار رهبریت جنبش به دست مردم و دنباله رو بودن موسوی و دیگر رهبران از مردم و اصرار فراوان بر خودجوش بودن این جنبش فاصله ای محسوس ما بین رهبران و بدنهء جنبش سبز پدید آورد.

پس از چند ماه چیزی که از این شبکه های عظیم باقی مانده بود، خیل عظیم مردمی بود که بسیاری از آنان تحلیل گران حرفه ای دنیای سیاست نبودند و از توان لازم برای مقابله با بازی های پیچیدهء امنیتی برخوردار نبودند. دیگر فضا به سادگی روزهای نخست نبود. از یک سو اپوزسیون برانداز و خشونت طلب که از ابتدا همراه و هم مسیر جنبش سبز نبود، نقاب را به کناری افکنده بود و فرمان خشونت صادر می کرد و با همهء توان سعی در نفوذ در این شبکه ها و قبضهء آنان داشت، و از سوی دیگر این دولت کودتا بود که با نقاب انقلابی گری دست در دست خشونت طلبان خارج نشین، تخم نفاق و تفرقه می پاشید وهمهء اهتمام خود را صرف ایجاد فاصلهء بیشتر بین رهبران و بدنهء جنبش می کرد برای این مهم از دو روش بهره می گرفت.

1- ارائهء اخبار و تحلیلهایی با شکل و شمایلی رادیکال و تزریق آنها در شبکه های اطلاع رسانی جنبش سبز، با هدف دور کردن جنبش از مسیر مبارزهء بدون خشونت و ایجاد شکاف و چند دستگی و فرسایش نیروهای جنبش سبز
2- رصد کردن اخبار و تحلیل هایی که تأمین کنندهء هدف های بند فوق باشند از طرف برخی از افراد منتسب به جنیش سبز و کمک به انتشار آنان در داخل این شبکه ها. تحلیل هایی که در حالت عادی توسط خود اعضای این شبکه معدوم و فیلتر میشد، به کمک دوپینگ نیروهای امنیتی، وزن و اعتباری یافته و به نگاه غالب این شبکه ها بدل می گشتند.

در این فضای مغشوش، نیروهای مردمی جنبش به دلیل طولانی شدن مبارزه و عدم دستیابی به دستاوردهای کوتاه مدت کم رمق گشته، قسمت اعظم اصلاح طلبان به زندان افتاده و بخشی دیگر دچار خودسانسوری گشتند. نتیجهء قهری این وقایع افتادن بخش عظیم شبکه های اطلاع رسانی جنبش سبز به دست افراطیون برانداز و افراطیون حاکم بود که در یک توافق نا نوشته مرکز ثقل این شبکه ها را به سمت نیروهای رادیکال برانداز هدایت می کردند. پر واضح است که در این بلبشو بازار کسی پیروز است که هم از پول و امکانات فراوانی برای سازماندهی برخوردار است و هم از حاشیهء امنیت.
هدف ترسیم چهره ای خشن و غیر عقلانی از جنبش سبز بود. پیروزی کودتاچیان در دور کردن جنبش از چهره ای بود که در 25 خرداد از خود به نمایش گذاشت. نقطه اوج این تلاش، فضای حاکم بر این شبکه های مجازی در فاصلهء بین عاشورا و 22 بهمن بود که با ترسیمی هخا گونه از فضای سیاسی ایران، سعی در این داشتند که حرکت به سمت خشونت را تنها راه پیش پای چنبش سبز نشان دهند. تلاش برای سوق دادن جنبش سبز به سمت آکسیون نهایی و عدم تحقق آن و رساندن جنبش به پایان کار، تمام پروژهء کودتاچیان بود که خط به خط به اجرا درآمد. عصر 22 بهمن تیم سایبری دولت کودتا، لبخند پیروزی بر لب داشت.

چارهء کار

واقعیت این است که این شبکه ها تنها در بزنگاههای تاریخی و به صورت کوتاه مدت می توانند به عنوان جایگزین مناسبی برای رسانه های معدوم شدهء جنیش سبز عمل نمایند. آن هم در صورتی که ارتباط واضحی بین این شبکه ها و رهبران جنبش برقرار باشد و گرنه تبدیل به ابزاری می گردند در دست حکومت کودتا.
به دلیل فقر اطلاعاتی فراوان این شبکه ها، تنها راه پیش روی جنبش سبز برای ترمیم و باز سازی این شبکه ها، ایجاد یک مرجع هماهنگ کننده می باشد که هم گام و همراه رهبران جنبش سبز گام بردارد. شاید بتوان نتیجه گیری کرد که راه اندازی یک شبکهء تلوزیونی ماهواره ای، اولین و آخرین راه پیش روی رهبران جنبش است. یادمان باشد که حفظ یک شبکه به مراتب دشوارتر از ایجاد آن است.


ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۰, پنجشنبه

سلام بر تاج اصلاحات

سلام بر مصطفی. سلام بر تاج اصلاحات. سلام بر تو که ترجمان مردانگی بودی. سلام بر اسوهء مقاومت. سلام بر مجاهد خستگی ناپذیر.
در عجبم که شاگردان مدرسهء مجاهدین انقلاب اسلامی در محضر کدام استاد، مبارزه در راه عقیده را تلمذ نموده اند که دیروز آرمین و آغاجری و امروز تاج زاده و نبوی و فردا نامدارانی دیگر، تمامیت خواهان سنگدل دخمه های بازجویی را انگشت به دهان کرده اند.
سلام بر تو که حاصل 9 ماه حبس وانفرادی و تحقیر یارانت، تنها سند حقارت بازجویانت شد. مشعوفم که قدم در راهی گذارده ام که پرچمدارش چون تو هستی. نیکبختم که در جنبشی نفس می کشم که نمادش تاج زاده ها و نبوی ها و موسوی ها و خاتمی هاست.
9 ماه با زمزمه های شبانهء همسرت، گریستیم و دیشب با خنده های مستانهء تو و یارانت در نخستین ساعات آزادی،خندیدیم.
می دانیم، می دانیم که گریبان می درند همانان که سلطان دخمه های مخوف و تاریک اوینند. و تاب خنده های خورشید ندارند که شب پرستان را با نور چه کار؟
قدمت مبارک و خجسته باد که جنبش سبز بی تاب آمدنت بود.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

دهه 80، دههء انحطاط روشنفکران ایرانی

در همهء جوامع دنیا و در همهء دورانها، روشنفکران، منابع ارتزاق سیاست مدارانند. آنهایی که جامهء سیاست به تن می کنند، مبانی نظری خود را برای ادارهء جامعه از اندیشه هایی وام می گیرند که روشنفکران جامعه تولید و توزیع می نمایند. از سوی دیگر از آنجا که روشنفکران در بیان و اظهار عقاید خود، منافع فردی و جناحی ندارند، بیش از سیاست مداران مورد وثوق جامعه می باشند و به واسطهء پیروان و طرفدارانی که دارند، به نوعی منشاء مقبولیت و مشروعیت سیاست مداران در جامعه نیز می باشند.
در ایران، حداقل در 100 سال گذشته، رد پای فراوانی از روشنفکران هر عصر در تحولات همان دوره به وضوح به چشم می رسد. لذا همان طور که در حرکتمان در مسیر کسب آزادی و عدالت، مدیون روشنفکرانیم، نخستین مسببان دوره های انحطاط و عقب گردهای تاریخی نیز روشنفکرانند.
پیش از آنکه دل خوش باشیم به جنبشی سبز که آرمانش همچون 100 سال گذشته آزادی است و برابری و پیش از آنکه زبان به تحسین باز کنیم از پرورش نسلی چنین آگاه که ستم ستمکاران را برنتابیده و به پا خواسته است، بد نیست تا نگاهی به رد پای روشنفکرانمان بیاندازیم در ظهور پدیده ای کم نظیر به نام "محمود احمدی نژاد". پدیده ای که به لطف ظهورش، دیگر نه انتخاباتی برایمان باقی مانده و نه سیاست مداری زندان نرفته. هزینهء دهها کشته، صدها اخراجی از استاد و دانشجو، هزاران زندانی، مطبوعاتی سانسور شده، کتابهایی بی مجوز، افتصادی ویران، پولهایی به تاراج رفته و... به حدی است که طرح یک سوال را ضروری می سازد که روشنفکران دههء 80 چه تلاشی نموده اند برای در امان ماندن ایران از ظهور چنین پدیدهء شومی.

آن زمان که در انتخابات دومین دورهء شوراهای شهر و روستا، مجلس اصلاحات، به عنوان متولی برگزار کردن این انتخابات، آزاد ترین انتخابات پس از انقلاب را به تصویر کشید، کسی به خواب هم نمیدید که تهران بزرگ با مشارکت تنها 500 هزار نفر، رأی به شورایی دهد که شهردارش محمود احمدی نژاد باشد. سال 81 شاید به نوعی آغاز انحطاط روشنفکرانی بود که نمی دانستند با تئوریزه کردن نظریهء "تحریم" در دل آزاد ترین انتخابات نظام، عملا نظریهء "مانع بودن نظارت استصوابی" را بلا موضوع می کنند.
در همان روزها کم نبودند کسانی که به هر طریقی هشدار می دادند که صدای پای فاشیست ها به گوش می رسد، اما در همهمهء اسم های پر طمطراقی که آن روزها از بی فایده بودن شرکت در انتخابات سخن می گفتند، بی اثر شدند و تنها تبدیل به برگهایی گشتند از برای ثبت در تاریخ.
در فاصلهء 4 هفته به انتخابات سال 84 نشریه عصر نو در تاریخ 31 اردی بهشت سال 84 با درج مطلبی شرایط و مقتضیات روی کار آمدن فاشیست ها را برشمرد و با قیاس آن با شرایط آن روزهای ایران نوید روی کار آمدن فاشیستهایی را داد که در همهء تاریخ آرام و بی صدا بر سر کار می آیند.در آن مطلب می خوانیم:

«فاشيسم در جوامعي گسترش مي‌يابد كه نخبگان سنتي حاكم در برابر دگرگونيهاي اجتناب ناپذير اجتماعي كه زمينه‌‌ساز پيدايش انواع اندیشه‌ها، ارزش‌ها، نهاد‌ها و نيروهاست، احساس درماندگي مي‌كنند. به عبارت ديگر آنان، در جوامعي رشد مي‌كنند كه طبقات يا قشرهاي محافظه‌كار قديمي هنوز قدرتمندند، اما در اثر دگرگوني‌هاي پرشتاب و مدرن اجتماعي، در معرض تهديد قرار گرفته‌اند

«محافظه‌كاران سنتي نه تروريست‌اند و نه توتاليتر، اما فاشيسم با سوء استفاده از هراس و نارضايتي آنان و با تكيه بر اراده، انضباط، خشونت و سخت‌كوشي، رضايت و يا دست كم سكوت محافظه‌كاران سنتي را جلب مي‌كند تا ارعاب را نهادينه و كنترل‌هاي همه جانبه را توجيه نمايد. رعب و وحشتي كه فاشيست‌ها براي حفظ ارزش‌ها و منافع محافظه‌كاران لازم مي‌خوانند

در فاصلهء یک هفته به انتخابات سال 84 بهنود نوشت که فاشیست ها با ساز و دهل نمی آیند اما در سوی دیگر اسم های پر رنگ تری بودند خوش خیالانه با القای غیر قابل یازگشت بودن دستاوردهای 8 سالهء اصلاحات از قهر سیاسی سخن می راندند.
احمد زیدآبادی، اکبر گنجی، شیرین عبادی و... نامهای کوچکی نبودند که هریک از نگاهی یا از ضرورت عدم شرکت در انتخابات و یا از بی فایده بودن شرکت در انتخابات سخن می راندند.
دههء 80، دهه ای بود که به واقع سیاست مداران ایران زمین چندین گام پیش تر از روشنفکران، مقتضیات روز را درک نموده و آگاهانه از پارادایم شیفتی سخن می راندند که لحظه به لحظه ایران به سمت پرتگاهی می برد که جمهوریت نظام را بلا موضوع کند و این همان چیزی بود که می بایست از سوی روشنفکران به سیاست مداران گوشزد می شد.
اما سالهای 81 تا 88 پر است از نظریه پردازی روشنفکرانی سیاست زده که گاها در سطح نیروی یک حزب سیاسی تنزل درجه می دادند. برخی شان در سال 88 تغییر رویه دادند و برخی دیگر هم چنان بر طبل تحریم کوفتند تا فاشیست هایی کم سر و صدا اما بسیار پر مدعا بی هیچ زحمتی بر اریکهء قدرت تکیه زنند.
اکبر گنجی درآستانهء انتخابات سال 84، به مدت یک هفته از زندان به مرخصی آمد، تا با استفاده از محبوبیت آن روزهای خود و با اعلام نظریهء تحریم انتخابات، بخشی از آرای دکتر معین را بکاهد. وی نه تنها حاضر نشد که مسئولیت خود را در آن انتخابات نزدیک و پایاپای بپذیرد، بلکه در انتخابات سال 88 همچنان از تحریم سخن راند و بی فایده بودن انتخابات در نظام سلطانی.
وقتی که عنایت فانی-خبرنگار بی بی سی- از اکبر گنجی دربارهء اشتباه بودن توصیه به عدم شرکت در انتخابات می پرسد، گنجی در پاسخ می گوید:
«اگر صرفا می خواهيم در انتخاباتی متقلبانه شرکت کنيم و به رژيم مشروعيت ببخشيم و بعد از تقلب هم هيچ عکس العملی نشان ندهيم، من قطعا مخالف شرکت در چنين انتخاباتی هستم. اما اگر شما از قبل اعلام کنيد که ما در اين انتخابات شرکت می کنيم، اما اگر تقلب شود ما به خيابان می آييم، من با اين شرکت موافق هستم.»
عمق مهمل بافی اکبر گنجی در پاسخ به این سوال به حدی است که حتم دارم خودش هم در بازبینی این جوابش به خنده می افتد. یعنی چون گنجی احتمال تقلب در انتخابات را می داده و حدسش بر این بوده که در صورت تقلب هیچ عکس العملی از سوی مردم مشاهده نمی گردد، لذا تحریم انتخابات را توصیه کرده تا در صورت پیروی مردم از نظریهء وی، احمدی نژاد بدون تقلب پیروز انتخابات گردد.
و گنجی پاسخ نمی دهد که دلیل تحریم انتخابات در سال 84 ترس از تقلب وزارت کشور خاتمی بوده؟
محسن سازگارا، مردی که خیلی دلش می خواهد سخنگوی جنبش سبز در آن سوی آبها باشد یکی دیگر از تحریمی های سال 84 و 88 بود. وی این روزها چنان عنوان "رئیس جمهور موسوی" را با غلظت به زبان می راند که اگر مردم به تبع وی انتخابات را تحریم می کردند، می بایست با همین غلظت از "رئیس جمهور احمدی نژاد" یاد می کرد.
شیرین عبادی که در سال 84 ماحصل پایورزی خود بر قهر سیاسی را پیروزی احمدی نژاد دید، با گفتن این جمله که " یک رئیس جمهور کم اختیار رفت و یک رئیس جمهور کم اختیار دیگر آمد" از خود رفع تکلیف کرد. اما شیرین عبادی زمانی که ماحصل 4 سال ریاست احمدی نژاد را با همهء وجود لمس کرد، دریافت که آن گاه که ردای ریاست جمهوری برتن بعضی ها بنشیند، گویا اختیارات به گونه ای دیگر تعریف می گردند. وی در سال 88 بی آنکه از عملکرد 4 سال گذشتهء خود اظهار پشیمانی کند، به کمپین انتخاباتی کروبی پیوست.
احمد زید آبادی و تشکل دفتر تحکیم وحدت از جمله کسانی بودند که در سال 84 در لباس تحریم بودند و در سال 88 در اردوی کروبی.
آن تحلیل به یاد ماندنی آقای زید آبادی که موسوی را انتخاب آقای خامنه ای می دانست هم برگ زرین دیگری بود که در روزهای انتخابات دست به دست طرفداران امروز کروبی و تحریمی های دیروز و امروز می گشت.
تحریمی های سال 84 و طرفداران کروبی در سال 88 چنان از شعارهای لیبرال منشانهء کروبی به شعف آمده بودند که به یاد نمی آوردند که آوانگارد ترین شعار کروبی، در حد درصد ناچیزی از برنامه های معین در 4 سال قبل هم نبود.
آنها در سال 84 در شرایطی دولت را به دست احمدی نژاد سپردند که معین از ارائه لایحهء عفو عمومی به مجلس سخن می راند و جبههء دموکراسی خواهی و حقوق بشر را وعده می داد و معاون اولش رضا خاتمی بود و قصدش استفاده از نیروهای ملی مذهبی در کابینه اش.
اما داستان سال 88 به گونه ای دیگر رقم خورد. روی آوردن مردم به موسوی، مبین این امر بود که ایرانیان با همهء وجود انحطاط روشنفکران دههء 80 را درک نموده اند. مردم ایران زمین نه تنها هیچ اقبالی به امثال گنجی ها نشان ندادند، بلکه حتی از کاندیدای پیشنهادی امثال زیدآبادی و عبادی و سروش هم رویگردان شدند. و در یک کلام محبوب ترین ایرانیان در نزد مردم، سیاست مداران اصلاح طلب گشتند و نه روشنفکران عقب مانده از جامعه.
امروز خون نداها و سهرابها بر زمین ریخته گشته از آن رو که روشنفکران ما 4 سال پیش نخواستند که به جای احمدی نژاد کسی چون معین سکان دار هدایت کشور گردد. صدها زندانی، هزاران اصلاح طلب آواره در سرتاسر دنیا، اقتصادی ویران و بازگشت از همهء دستاوردهای 8 سال اصلاحات که به قیمت جان کسانی چون سعید حجاریان حاصل گشته بود، تحفهء روشنفکرانی بود که فرقی بین احمدی نژاد و خاتمی نمی دیدند. شاید واژهء انحطاط ادا کنندهء حق مطلب برای کسانی که در وجب به وجب ویرانی کشور سهیمند، نباشد.
امروز که نهال جنبش سبز نیاز به آبیاری و مراقبت کسانی دارد که باید مبانی نظری این حرکت عظیم را تدوین و بارور کنند، نقد روشنفکران و صاحب نظرانی که بیشتر عادت به نقد کردن دارند تا نقد شدن، از اوجب واجبات است.
اگر روشنفکران و نخبگان جامعهء ما، مقتضیات امروز جامعه و پارادایم حاکم بر فضای سیاسی کشور را در نیابند، به جای آنکه پیشرو این جنبش عظیم گردند به مطرودانی بدل می گردند که تنها توان نظاره کردن امواج خروشان ملتی را دارند که از خلا نخبگان در رنج است و بی حاصل بر در و دیوار می کوبد.