ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

حلقهء مفقودهء جنبش سبز

عباس عبدی در گفت و گو با وبسایت جرس، در باب آسیب شناسی جنبش سبز به بررسی نکاتی می پردازد که شاید اگر چندین ماه پیش از این، مورد توجه نظریه پردازان جنبش سبز قرار می گرفت، هم شاهد حصول دستاوردهای ملموس تری برای جنبش سبز بودیم و هم چشم انداز روشن تری از آینده، پیش رویمان بود.
در قسمتی از این صحبتها، عبدی بیان می دارد که برخی از تاکتیک های اتخاذ شده از سوی طرفداران جنبش سبز در راستای استراتژی جنبش نیستند و اینکه علیرغم تأکید رهبران جنبش بر مسالمت آمیز بودن مبارزه، در پاره ای از اوقات، طرفداران جنبش سبز از این چارچوب فراتر رفتند. در این گفت و گو عبدی عنوان می دارد که:

«انتظار می رفت که با صراحت بیشتری توضیح داده می شد که تاکتیک های جاری در سطح جنبش تا چه حد مطابق و همسو با این راهبرد هست؟ و به طور مشخص و مکرر اعلام می شد که کدام یک از شیوه های جاری برخلاف این راهبرد هست و از فعالان جنبش خواسته می شد که به طور صریح و روشن از این روشها پرهیز کنند»

اما نکته ای که عبدی بدان نمی پردازد این است که چرا در طول یک سال گذشته،عمل تطابق تاکتیک های اتخاذ شده از سوی طرفداران جنبش با استراتژی راهبران، صورت نگرفته و اینکه وظیفهء تبیین مرزهای جنبش و تشریح استراتژی راهبران و تطبیق رفتار طرفداران با استراتژی فوق بر عهدهء کیست؟

یک نگاه به پشت میله های اوین

اگر به نامهایی نظر بیافکنیم که در طول یک سال گذشته به زندان رفته اند، علی الخصوص آنانی که به محکومیت های سنگین عقوبت گشته اند، درمی یابیم که حاکمیت با دقت و ظرافت فراوانی قریب به اتفاق روشنفکران و سیاستمدارانی را به بند کشیده که اگر امروز بیرون از زندان می بودند در تبیین خواسته های جنبش و اتخاد تاکتیک های مبارزه، یاریگر موسوی بودند.
امروز در پشت میله های اوین بیش از هر گروه و تفکر سیاسی، خیل عظیم اصلاح طلبان نامداری را می یابیم که درروزگاری نه چندان دور، به کمک احزاب و تشکیلات سیاسی، صدها هزار جوان ایرانی را در قالب کمپین حمایت از خاتمی و موسوی به نظم درآوردند. به بند کشیدن اینان، در واقع از هم گسستن تشکیلاتی بود که نقش اصلی آن برقراری ارتباط موثر مابین لایه های فوقانی جنبش با بدنهء اجتماعی آن بود.
تبیین شعارهای جنبش سبزو اتحاذ و ارائهء تاکتیک های مناسب و مراقبت از عدم انحراف جنبش از راهبرد رهبران جنبش بر عهدهء همان هایی است که امروز یا ساکن اوینند و یا از بیم اوین نشینی سکوت را پیشهء خود کرده اند.
در شرایطی که نظریه پردازان و تئوریسینهای اصلاح طلب به زندان افتاده اند، فضای رسانه ای به عرصه تاخت و تاز افراطیونی بدل گشته که در لباس جنبش سبز تئوریهایی ارائه می کنند که با هیچ یک از راهبرد های اصلی موسوی همخوانی ندارد. هر چند که پس از واقعهء عاشورا، موسوی تلاش فراوانی به خرج داد تا در قالب بیانیه ها و سخنرانی های خود قطار جنبش را بر روی ریل نگاه دارد، اما به نظر می رسد که برای ادامهء مسیر این جنبش، موسوی، به تنهایی قادر نیست که در دراز مدت، ضامن مصونیت این جنبش از انحراف باشد.
شواهد و قرائن نشان می دهد که پروژهء نفوذ در صفوف جنبش سبز و همرنگ شدن با مردم، کم رنگ نشان دادن نقش رهبری جنبش، دلسرد نمودن مردم نسبت به مسیر موسوی و پیشنهاد روشهای خشونت آمیز برای مبارزه و تأکید مکرر بر بی فایده بودن مسیر اصلاحات در چارچوب نظام، یکی پس از دیگری از سوی اپوزیسیون برانداز در حال پی گیری است.
در شرایطی که چهره های سرشناس اصلاح طلب به زندان رفته، رسانه هایشان معدوم شده و احزابشان به حالت تعطیل در آمده است، در داخل، رسانه های کودتا و در خارج، رسانه های اپوزیسیون برانداز، موسوی و اصلاح طلبان را آماج شدیدترین حملات خویش قرار داده اند. آیا جای تعجب دارد که در این جدال نا برابر، استراتژی موسوی بدل به تاکتیک نگردد؟

چه باید کرد؟

اگر موسوی نتواند مشی مسالمت آمیز خویش را در پی گیری مطالباتش در چارچوب قانون، به شکلی ملموس و اجرایی به طرفدارانش ارائه کند، مخالفان اصلاحات در دو جناح حاکمیت و اپوزیسیون برانداز، از دو سو به ایجاد فاصله بیشتر ما بین موسوی و بدنهء اجتماعی جنبش سبز اهتمام می ورزند و تجمعات مردمی را به اعتراضاتی کور و بی هدف تبدیل می کنند.
بدیهی است که آن اعتراضی که از هیچ گونه نظمی نه در بعد سازماندهی و نه در بعد بیان مطالبات برخوردار نباشد، دیگر در خدمت جنبش نیست. یک شورش کور خیابانی است که زودتر از آنی که تصور گردد به خاموشی می گراید.
موسوی ناچار است تا شیوهء دستیابی به خواسته های 5 گانهء خود، از مسیر اجرای بی تنازل قانون اساسی را برای مردم تشریح کند و در این راه به همفکری و همراهی خیل عظیم روشنفکران و سیاستمداران اصلاح طلبی نیازمند است که امروز در کنار خویش نمی یابدشان.
شاید تنها راه در امان ماندن جنبش سبز از آفات رنگارنگی که در مسیر پیش رو، انتظارش را می کشند، تشکیل یک حزب فراگیر اصلاح طلب، در بیرون از مرزهای ایران است تا ضمن مصون ماندن از خطرات احتمالی بازداشت و تعلیق و .... نقش آن حلقه های گم شدهء ما بین موسوی و لایه های زیرین جامعه را بازی کند. حزبی ملتزم به قانون اساسی، معتقد به آرمانهای اصلاحات و هم پیمان با موسوی. حزبی که پیش شرط تشکیل آن، پیش قدمی نامداران اصلاح طلبی است که امروز در بیرون از مرزهای ایران در گوشه گوشهء دنیا پراکنده اند.
جنبش سبز برای ادامهء حیات، یاریگران اصلاح طلبی را می طلبد که اگر نیابدشان، تنها بدل به درسی و یا برگی از تاریخ می گردد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

خیانت در لباس خدمت

«دوستان ما رو گرفتند که ما بترسیم. هیچ دلیل دیگری برای دستگیری این دوستان وجود نداره. تصمیم گرفتند یه کارهایی بکنند. به تعبیر آقا سعید تصمیم گرفتند که کشور رو بفروشند. داد زدنند فریاد زدند که امتیاز نمیدیم حالا به یه جایی رسیدند که باید امتیاز بدند به خارجی. وجه المصالحهء امتیاز دادن به خارجی گرفتن ماهاست...» بخشهایی از سخنرانی عبدالله رمضان زاده یک شب پیش از بازداشت در خرداد 88

می گویند وقتی از وثوق الدوله پرسیده شد که چرا قصد آن داشت که با امضای قرارداد 1919 ، ایران را به مستعمرهء انگلستان بدل کند، پاسخ گفت که قصد وی این بود تا با این کار از تجزیهء قریب الوقوع ایران پیشگیری کند. وی مدعی گشت که حتی نقشهء 8 تکه شدن ایران را هم دیده بود و وی با علم به اینکه هیچ کشوری تا ابد مستعمره نمی ماند، از یکپارچگی ایران صیانت کرد.
روایت فوق به خوبی بیان می دارد که حتی خائن ترین سیاست مداران نیز در لباس خدمت به خلایق خیانت می کنند. بازخوانی همان روزهای تاریخ به ما می گوید که اگر قرارداد 1919 ناکام ماند، از آن رو بود که مجلس وقت، بز اخفش نبود و آزاد مردی چون مدرس در مجلس آن زمان، این ملت را نمایندگی می کرد.

اما داستان امروز، همانی است که عبدالله رمضان زاده به خوبی بیانش کرد. یک سال بگیر و ببند و دوختن دهان همگان، از جهت چوب حراج زدن به دار و ندار این مملکت بود، در لباس خدمت به خلایق. در طول یک سال گذشته تک تک اصلاح طلبان به پشت میله های زندان فرستاده شدند. آنهایی را هم که یادشان رفته بود، این روزها به سراغشان می روند. درست در همین روزها، آرمین به زندان می رود، سر تیم محافظان موسوی بازداشت می شود، مرخصی عرب سرخی تمدید نمی گردد و موسوی متهم به محاربه می گردد. تیتر مطبوعات که از شورای امنیت ملی به روز می گردد و مجلسیان هم که به لطف نظارت شورای نگهبان، همه چیز هستند غیر از نمایندهء ملت.

ظاهر قضیه این گونه آراسته گشته که انگار در اوج آمادگی جهانی برای تصویب قطعنامهء چهارم و درست در همان روزهایی که آمریکا اعلام می دارد که این آخرین فرصت دیپلماتیک ایران است، 2 عضو غیر دائم شورای امنیت به تهران آمدند تا مشکل سوخت راکتورهای تحقیقاتی ما را حل کنند. بوقهای حکومتی از فتح و پیروزی سخن می گویند و دستگاههای حکومتی گل و شیرینی پخش می کنند. آیا این تمام ماجراست؟
سرکوب داخلی و امتیاز به خارجی، دو رفتاری است که وقتی هر کدامش از حکومتی سر زد، از انجام دومی نیز ناگزیر می گردد. این دو آفت همچون باتلاقی است که اگر حکومتی بدان گرفتار آمد، راه خلاصی ندارد. وقتی مسیر امتیاز به خارجی گشوده شد حکومت مجبور به سرکوب همهء مخالفان داخلی می شود تا صدای هیچ اعتراضی شنیده نگردد و وقتی که مخالفان قلع و قمع شدند، پایگاه اجتماعی حکومت تضعیف می گردد و نیاز بیشتر به نیروهای خارجی، حکومت را به دادن امتیازهای بیشتر مجبور می سازد و امتیاز بیشتر یعنی سرکوب بیشتر در داخل. و این سیکل تا زوال کامل یک حکومت ادامه دارد.
یک نگاه اجمالی به تاریخ دو قرن گذشته مان کافی است تا فراوان بیابیم حاکمانی را که با ظرافتی هرچه تمامتر این دایرهء معیوب را طی نمودند و چند صباحی در قدرت ماندند و از ثروت ملت انبانی دوختند و برای آخرت خویش جز لعن و نفرین مردمان چیزی نیاندوختند.
ظاهرا دورهء عربده کشی و خط و نشان کشیدن آقای رئیس جمهور به پایان رسیده. روزهای پیش رو، روزهای درو کردن همان چیزی است که دولت کریمهء ایشان در 5 سال گذشته مشغول کاشتنش بودند. رگه های ترس و وحشت از بند بند بیانیهء تبادل سوخت ایران و ترکیه هویداست. مسیر امتیاز دهی آغاز گشته و این تازه ابتدای راه است. در طول 5 سال گذشته آن قدر دنیا بر علیه مان شده که غربی ها به گرفتن کمتر از ده برابر این راضی نباشند.
شاید خلع ید احمدی نژاد تنها راه پیشگیری از حادث گشتن ذلت بار ترین برگهای تاریخ ایران زمین باشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

تهران تسلیم شد


تهران تسلیم شد. بله درست است، آنکه سر تسلیم فرود آورده، تنها محمود احمدی نژاد نیست. یک ایران است که به تعظیم نشسته. 5 سال پیش سکان کشور را به دست کسی سپردیم که در جای جای دنیا به پشتوانهء مردمی که رئیس جمهورش خواندند، شرافتمان را مبادله کند. همهء ارمغانی که که نصیبمان شد، قطعنامه های رنگارنگ شورای امنیت و دستان برافراشته ای است که امروز نشان از تسلیم دارند و نه فتح و پیروزی.
همهء آن بزرگانی که گمان می بردند از رفتن خاتمی و آمدن احمدی نژادی گزندی به ایران زمان نمی رسد، کلاهشان را قدری بالاتر بگذارند. همهء آن منورالفکرانی که با تحریم انتخابات، نادان ترین قوم را به کرسی ریاست جمهوری نشاندند، بر خود ببالند. که اگر قدری شرافت در خود ذخیره داشتند امروز شرمسار آن می بودند که کرسی خاتمی را به دست نادان ترین دوران سپرده اند.
آنهایی که امروز هلهله سر داده اند و شادمان از به زانو نشستن رئیس جمهور جمهوری اسلامی، پای بر زمین می کوبند و در سر رویای فتح ایران می پرورانند، بدانند که مورخان، در کتاب امروز تاریخ، نگاشتند که:
تهران تسلیم شد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

میرحسین موسوی و تبیین مرزهای جنبش سبز

هرچقدر خواسته ها و مطالبات ما شفاف تر باشد، در انتخاب هدف و مسیر یک صدا تر و منسجم تر عمل می نماییم. حتی اگر ثمرهء تبیین مرزهای جنبش، ریزش بخش اندکی از نیروهای همراه باشد، در عوض بخش باقی مانده را متحد تر و منسجم تر می سازد.
کاری که میرحسین موسوی در بیانیه شمارهء 11 و 17 خویش به انجام رسانید، تبیین همین خواسته ها و شیوهء ارادهء آنان از حاکمیت بود. به خصوص بیانیهء شمارهء 17 که درست در بزنگاهی صادر شد که به دلیل اتفاقات پس از عاشورا، بیم آن می رفت تا ابتکار عمل به دست خشونت طلبانی بیافتد که در اردوی موافقان و مخالفان نظام کم هم نیستند.
بیانیهء شماره 17 موسوی، مانیفست اصلاح طلبی و بیان اعتراض مطالبه محور رهبران جنبش بود. هر چند که آن بیانیه، ابتکار عمل را از دست همهء گروههای خشونت طلب و برانداز به در آورد، اما در مواجهه با خواسته های رو به تعمیق جامعه و بدنهء اجتماعی جنبش سبز، سوالات فراوانی را بی پاسخ گذارد.
هرچند که حصول خواسته های 5 گانهء موسوی در بیانیهء شمارهء 17، تأمین کنندهء منافع بخش کثیری از پشتوانهء اجتماعی جنبش سبز است، اما مکانیسم دستیابی به چنین خواسته هایی در مواجهه با حکومتی که همهء روزنه های اصلاح را مسدود نموده، مهم ترین چالش چند ماه گذشتهء اصلاح طلبان با کسانی بود که روشهای اصلاح طلبانه را کارآمد نمی دانستند.

سخنان 22 اردیبهشت میرحسین موسوی، حاوی نکات جدیدی بود که بیش از هرچیز بیانگر به رسمیت شناختن همین دغدغه ها از سوی وی بود. میرحسین در این سخنان، ضمن تبیین شفاف هدفهای کوتاه مدت و بلند مدت جنبش، مسیر جنبش و مرزبندی آن با گروههای برانداز، به نکاتی اشاره کرد که نشان دهد مشی اصلاح طلبانه با علم به همهء دغدغه های نسل امروز اتخاذ گشته نه با نادیده گرفتن آن.

گسترش مطالبات مردم

مهمترین نکتهء این سخنرانی به رسمیت شناختن تعمیق و گسترش مطالبات مردم است. و دلیل آن را نه حادثه و اتفاق که تجزیه و تحلیل مسائل از سوی مردم می داند. راه حل موسوی برای پاسخ گویی به این مطالبات عظیم و ایجاد اجماع نسبی بین آنان، اجرای بی تنازل قانون اساسی است.
موسوی ضمن اینکه قانون اساسی را وحی منزل نمی داند و حق تغییر آن را برای مردم محفوظ می داند، تأکید می کند که:

«در موقعیت فعلی و در مسیر حرکت جنبش، بخشی از مطالبات را مطابق با قانون اساسی موجود، می توانیم مرتب تر و با پشتوانه بیشتری عنوان کنیم و بعدها بتدریج خواهیم توانست آنرا نیز با همان مکانیسمی که در خودِ آن است، تغییرش دهیم.»

اهمیت جملهء فوق به حدی هست که التزام یا عدم التزام بدان، به 2 مسیر و 2 هدف کاملا مجزا منتهی می گردد. به این ترتیب، همهء آنهایی که موسوی را صالح ترین سخنگوی جنبش سبز می شناسند، در کوتاه مدت، تنها اجرای تمام و کمال قانون اساسی را از حاکمیت طلب می کنند. با این فرض، هدف، نه براندازی نظام که حفظ نظام است. هدف، بازگرداندن نظام به آرمانهای همان روزهایی است که سبب ساز پیروزی آن شد. هدف، اجبار مجریان به اجرای قانون است. هدف، تصفیهء مجریان قانون شکن است. ناکارآمدی قانون زمانی احراز می گردد که بی کم و کاست به اجرا در آید. وقتی اراده ای به اجرای قانون نیست، مبارزه برای تغییر قانون، تنها اعمال هزینه به بدنهء اجتماعی جنبش است. در جامعه ای که قانون ابزاری برای توجیه رفتار حاکمان است، سخن گفتن از تغییر قانون بیهوده است.
خاتمی 8 سال تلاش خود را صرف این کرد که احترام به قانون بدل به یک فرهنگ گردد و در این راستا گامهای فراوانی نیز برداشت. اگر ماحصل تلاش جنبش سبز و رهبران آن ملزم نمودن حاکمان به اجرای بی کم و کاست قانون باشد، می توان گفت که تمام اهداف کوتاه مدت جنبش سبز، محقق گشته.
آن روز، روز سخن گفتن از تغییر قانون نا کارآمد است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

تساوی حقوق زن و مرد در فضای مجازی

فیلمی که این روزها در فضای مجازی به سرعت نور منتشر می گردد، برگ زرین دیگری است بر رفتار زن ستیزانهء جامعه ای که مردانش از شعار برابری زن و مرد، تنها ژستش را دوست می دارند. چند وقت پیش که شادی صدر سوزنی به وجدان خاک گرفتهء ما مردان ایرانی فرو کرد، فریاد غیورانهء ما گوش فلک را کر کرد که چرا شادی صدر این همه تلاش مردان ایران زمین را در تحقق تساوی حقوق رنان و مردان نمی بیند.
شادی صدر ما را به جوانی مان، به خانه هایمان، به محله مان و به خیلی جاهای دیگر ارجاع داد تا کمی بیاندیشیم به هزاران علتی که نمی گذارد جامعهء امروز ما محل امنی برای خواهر و مادر و همسرمان گردد، اما ما چنان برآشفتیم که گویا زنان ما در صفحات وبلاگها و بسایتهای اینترنتی تردد می کنند و نه در خیابانهای شهر. انگار که خانه و خیابان و محل کارمان را نمی شناسیم. انگار که دخترانمان در محل دفتر کمپین یک میلیون امضا رشد و نمو می کنند.
این روزها که فیلم دلاوری جوانان غیور محلهء خاوران را همچون صحنه های یک فیلم نیمه سکسی دست به دست می چرخد، ای کاش کمی رگ غیرتمان به جوش آید که چرا شنیدن ضجه های یک دختر، به جای آنکه دل کسی را به رحم آورد، به آن جوانان جسارت تعرض و تجاوز می دهد. جوانانی که بدون شک همگی غیرتمندند و متعصب. مردانی که مهم ترین رسالتشان حفاظت از لای پای خواهر و مادر و دخترشان است.
من نمی دانم این تاریخ و قدمت و افتخار و فرهنگ، کجا باید به کارمان بیاید. لابد این بار هم مقصر دولت هست و حکومت دینی. تا ما ایرانی های همیشه مدعی، درد و نقص و ایرادمان را نپذیریم، گامی از اینجایی که ایستاده ایم جلوتر نخواهیم رفت.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

دشمنان جامعهء مدنی

یکی می کشد، یکی می درد و یکی می شکند. اهل خرد و بصیرت در پستو و دنیا به کام مردان اعدام و اشغال سفارت که حیات هر کدامشان در گرو دیگریست. تاریخ صد ساله مان را که بنگری، تا بخواهی فراوان می بینی رد پای رجاله ها و فاحشه ها و سرچمبک ها و شعبان ها را. وچه مظلومند آنهایی که اهل اندیشیدنند و آرزویشان نفس کشیدن در میدان گفت و گو.
سالها می گویند و می نویسند و باز به طرفه العینی میدان می افتد به دست مردان سنگ و کلوخ. یکی این طرف می کشد و یکی آن طرف از دیوارهای سفارت بالا می رود و همچنان که تخم مرغی را روانهء کسی کرد، وهم برش می دارد که چه گام مهمی برداشته از برای تحقق دموکراسی.
می فهمم درد آن کسی را که از بسته ترین روزنه، دین را می شکافد تا دنیا و آخرتش را آن گونه که می خواهد به تصویر کشد. می فهمم درد آن کسی را که دین را پلکانی ساخته از برای فتح قدرت. چیزی که نمی فهمم حرف آن کسانی است که مسیر دموکراسی خواهی شان از آنارشیسم می گذرد. کسانی را نمی فهمم که می خواهند با شعار مرده باد و زنده باد برایمان کثرت به ارمغان آورند. کسانی را نمی فهمم که سرزمین موعودشان از خشم و نفرت و مرگ و نابودی و جنگ می گذرد.
فاتح میدان متحجران مخالف کش در حاکمیت و مردان سنگ و کلوخ و اشغال سفارت، همان هایی هستند که در همهء تاریخ معاصرمان، تیشه بر ریشهء ستونهای مدنیت ایران زمین کوفته اند. تا براین دو دوست به ظاهر دشمن فائق نیاییم، جنبش دموکراسی خواهی مان حتی یک گام هم به پیش نخواهد رفت.

نشانه های بیداری

وقتی درد را احساس می کنی معنایش این است که یک جای کار عیب دارد ولی اگر درد را احساس نکردی، هرگز گمان مبر که همه چیز بر وفق مراد است؛ شاید عصب هایی که باید درد را منتقل نمایند، از کار افتاده باشند.
جامعه ای که حاکمانش ناقض قانونند و می زنند و می برند و می کشند، اما کک کسی هم نمی گزد، جامعه ای بیمار است که عصب هایش برای انتقال درد ناتوانند. اگر اعدام و بازداشت و هزاران بلای دیگری که این روزها بر سر فعالان سیاسی این مرز و بوم می رود، با چنان واکنشی از سوی مردم ونهادهای مدنی روبرو گردد که عرصه را بر حاکمان تنگ آورد، قانون ناعادلانه به زباله دان تاریخ می رود.
واکنشهایی که این روزها به اعدام 5 تن از هموطنان کردمان شاهدیم، هر چند کج دار و مریض، اما نخستین نشانه های احساس درد یک جامعه است. هر چند هنوز هم معترضان راه را به خطا می روند. وقتی معترضان از معلم بودن فرزاد می گویند و از بی گناه بودن او، معنایش به رسمیت شناختن اعدام است و اعتراض به شیوهء دادرسی. ای کاش او معلم نبود، ای کاش وجدان جامعه فرزاد را گناهکار می دانست و باز هم از اعدامش عذاب می کشید. احساس درد می کرد و فریاد اعتراض بر می آورد.
اما هر چه هست این نشانه ها را به فال نیک می گیریم. شاید در فردایی نزدیک به جایی رسیم که جامعهء ما تاب بازداشت یک روزنامه نگارو یا یک فعال سیاسی و یا بستن یک روزنامه را هم نیاورد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

تئوریسین اسب تروا، "گاد فادر" جدید جنبش سبز

از قدیم گفته اند اگر آدمها کم صحبت کنند، جای دوری نمی رود. وقتی قرار باشد هر چیزی که به ذهنت رسید، مکتوبش کنی، آن وقت باید یکی را هم پشت سر خودت راه بیاندازی که اصلا خوب نیست. چون هم مصرف آبت زیاد می شود و هم باید زود به زود فلاش تانکت را عوض کنی.
یکی از مصیبت های خارج نشینی هم این است که مخارجت بالاست و برای اینکه دخلت به خرجت برسد ناچار از تولید انبوه هستی و حجم تولید هم که بالا رفت دیگر همه اش که در و گوهر نمی شود.
سید ابراهیم نبوی در آخرین بخش از تولیداتش خطاب به عطاءالله مهاجرانی سخنانی گفته که شنیدنش خالی از لطف نیست:

«داستان این است که مقادیر معتنابهی از نشریات مخالف جنبش سبز به نقل از مصاحبه مهاجرانی با روزنامه الوطن العربی نقل کردند که مهاجرانی گفته است "جنبش سبز ولایت فقیه را قبول دارد." من که نمی دانم این احساس چطوری به آقای مهاجرانی دست داده، ولی جنبش سبز که قطعا بنده و امثال من بیشتر از آقای مهاجرانی در آن نقش داریم و خودمان را صاحب جنبش می دانیم، اظهارات ایشان را تکذیب می کنیم و اگر چنین حرفی را گفته باشد، برای خودش گفته. جنبش سبز نه ولایت فقیه را قبول دارد و نه اصولا با رابطه دین و دولت موافق است.»

تا پیش از این گمان می کردیم که تنها رضا پهلوی و مسعود رجوی در توهمند، اما انگار هر که پایش را از ایران بیرون می گذارد، همچون اسبی که به هویجش خیره شده، گمان می کند که به همه چیز سیطره دارد. من نمی دانم که جنبش سبز ولایت فقیه را قبول دارد و یا خیر، اما به خدمت جناب نبوی عارضم که آن چک سفیدی را که ده ماه پیش تقدیم آقای موسوی کردی، هنوز نقد نگشته. بد نبود قبل از آنکه احساس جنبش سبز را رصد کنی، یک استعلامی، مشورتی، چیزی، هم از جناب موسوی می کردی. یا حداقل یک صندوق رأی می گذاشتی و یک رفراندومی برگزار می کردی. با نظر سنجی های وبسایت شخصی و نقطه نظرات پری رویان فیسبوکی که کسی پدرخوانده نمی شود پدر من.
یک چیزی هم آن آخرش گفتی که خیلی به دلم نشست:

«آقای مهاجرانی هم ده بار دیگر از این حرف ها بزند، آن وقت ممکن است آدم حرف هایی بزند که اصلا خوب نیست و اصولا چرا آدم باید حرف بد بزند؟ »

منتها جناب نبوی! مدتها هست که یک چیزی توی گلوی من گیر کرده. بعضی لباسها به تن بعضی آدمها کمی گشاد است. جملهء فوق هم خیلی زیبندهء تئوریسین اسب تروا نیست. 4 ماه تمام است که ما داریم روی اسب شما ماله می کشیم، هنوز صدرش به ذیلش، پنالتی می زند. مهاجرانی، هر کار بدی هم که کرده باشد، نظر خودش را گفته، برای جنبش که تاکنیک نداده. جملهء آخر را هم خطاب به خودم می گویم:
امیدوارم من از آن دسته آدمهایی نباشم که اگر کمی دور و برم شلوغ شد، ادعای پیامبری کنم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

وبسایت بالاترین و داستان زاییدن قاشق

می گویند روزگاری مردی به نزد همسایه خویش رفت و از وی یک قاشق به عاریت گرفت. فردای آن روز قاشق را به همراه یک قاشق کوچک به صاحب آن بازگرداند و مدعی شد که آن قاشقی که روز قبل امانت گرفته بود فرزندی به دنیا آورده و این قاشق کوچک همان فرزند است. همسایه، شادمان از این همه ساده لوحی، سخن مرد را پذیرفت و هر دو قاشق را پس گرفت. هفتهء بعد همان مرد بار دیگر به نزد همسایه آمد و این بار یک بشقاب نقره امانت گرفت اما دیگر باز نیامد. وقتی که همسایه پی گیر بشقاب خویش گشت، مرد به ظاهر ساده لوح مدعی شد که بشقابش مرده است. همسایه با خشم پاسخ گفت که ای مردک! مگر بشقاب هم می میرد. مرد پاسخ گفت:
وقتی قاشقی بزاید بشقابی هم می میرد.

چند روز پیش فردی در بالاترین لینکی فرستاد که به دلیل حضور کروبی در نمایشگاه، خبر از ازدحام در چهار راه پارک وی می داد و بیش از 70 نفر هم رأی مثبت خویش را به پای این لینک ریختند و فردایش رسانه های کودتا این لینک و امتیازهایش را سند دروغ پردازی جنبشی خواندند که حتی خبر از تغییر محل نمایشگاه ندارد.
متعاقب آن، برخی از کاربران بالاترین، بر آشفتند که چرا رسانه های کودتا فرق ارسال یک لینک توسط یک کابر را با جهت گیری کل سایت نشخیص نمی دهند.
واقعیت این است نه با ارسال این لینک فاجعه ای رخ داده و نه با 70 امتیازی که به پایش خیرات شده؛ چرا که این، اقتضای چنین وبسایتی است که کاربرانش محدود و آماتور هستند. نه لینک گذار یک خبرگزاری رسمی است و نه کسانی بدان امتیاز دادند، امکان تحقیق برای صحت و سقم آن را دارند.
فاجعه آن روزی رخ داد که کاربران فهیم بالاترین، زاییدن قاشق را با طیب خاطر پذیرفتند. فاجعه آن روزی رخ داد که شریعتمداری و 20:30 خبر از هدایت جنبش سبز توسط وبسایت بالاترین می دادند و آن روزها قند در دل کاربران این وبسایت آب می شد. فاجعه آن روزی رخ داد که کابران بالاترین، خواستند تا نمایندهء ملت ایران لقب بگیرند و در این راستا خود را عصارهء جنبش سبز دانستند. آنهایی که دیروز شادمان از زاییدن قاشق بودند، امروز از مرگ بشقاب بر می آشوبند.
اگر دیروز که رسانه های کودتا اذهان طرفداران جنبش سبز را به سمت بالاترین هدایت می نمودند، همین کاربران فهیم بالاترین، پاسخ می گفتند که:
"ما نه سخن گوی جنبش سبزیم و نه اتاق فکر آن. ما تنها عده ای مردم عادی هستیم و طرفدار جنبش سبز. تعدادمان حتی به ده هزار هم نمی رسد و هر لینک با نظر تنها 200 تن، برترین لینک می شود. ما نه منتخب ملتیم و نه منتسب رهبران جنبش. عده ای جوان بی نام و نشانیم که از شبکهء بالاترین برای انعکاس اخبار جنبش بهره می گیریم. شبکه ای که امروز در خدمت ماست و شاید فردا در خدمت ما نباشد"
شاید دیگر داستان به مرگ بشقاب نقره نمی رسید. اما این آغاز راه است.

بالاترین و بحران مسئولیت پذیری

همه می دانند که ایدهء اسب تروا را نبوی داد و جرس منتشرش کرد. اما کسی می داند که چه کسی آن را در بالاترین لینک کرد؟ کسی می داند که 175 رایی که در بالاترین به پای این لینک ریخته شد تا آن را به یکی از 10 لینک برتر بالاترین بدل کند، از کجا آمد؟ آیا کسی بالاترین را برای ترویج این نظر شماتت می کند؟ بالاترینی ها در شرایطی جرس را برای انتشار مطلبی به نام اسب تروا نکوهش می کنند که آن مطلب در خود بالاترین جزو 10 لینک برتر گشت.
بهمن 88، وبسایت بالاترین، مملو بود از کارشناسانی که خبر ورشکستگی قریب الوقوع بانکها و سقوط وحشتناک ارزش ریال می دادند. آن روزها همگان را تشویق به خروج پول از بانکها و خرید ارزهایی چون یورو می کردند. از آن زمان تا کنون، قیمت یورو از 1400 تومان به حوالی 1300 تومان رسیده. آیا کاربران بالاترین در برابر آن همه کامنتها و لینکها و رأی های خود مسئولیتی می پذیرند؟
مسئولیت، غریب ترین واژه در محیطی است که کاربرانش هیچ هویت و نشانی از خویش ندارند. می آیند و می گویند و می روند. امروز چیزی می گویند و فردا چیزی برخلاف امروز. حتی کسی به یاد هم نمی آورد حرف دیروز دیگری را. بر فرض هم که اگر بر کسی عرصه تنگ آمد، راهش آی دی جدید است و هویتی جدید و سخنانی جدید.

سطح کیفی کاربران


درست از همان روزی که برخی از کاربران بالاترین به جای انتشار لینکهای معتبر، سخنان و نظرات خویش را تحت لوای لینکهای یک خطی انعکاس دادند، افت کیفی بالاترین آغاز گشت. تنها ثمرهء تویتر نویسی تنزل کیفیت کل وبسایت بود. هرگز یک کارشناس سیاسی و اقتصادی، اقدام به تویتر نویسی و لینک کردن آن در بالاترین نمی کند. تویتر نویسی، صفت مشخصهء کسانی است که از ادارهء یک وبلاگ هم عاجزند. بالاترین مملو از کاربرانی است که بسته به شرایط آن روز، بدل به کارشناسان سیاست، اقتصاد و فرهنگ می گردند، بی آنکه دانش و یا تجربه ای اندوخته باشند. نکتهء تأسف بار، نفس پدیدهء تویتر نویسی نیست. وقتی که یک خط نوشته در تویتر 10 برابر سخنان یک کارشناس اقتصادی، با اقبال و رأی کاربران مواجه می گردد، تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.

بالاترین و دولت کودتا

اگر بالاترین نمونه ای از جامعهء ایرانی است، پس همهء دسته بندی های جامعه را نیز در خود دارد. یعنی اینکه، جمعی از کاربران، فهیم و صادقند، جمعی دانشمند و فرزانه، جمعی مزدور و وطن فروش و جمعی هم نادان و کوته فکر. انشاءالله که اکثریت این کاربران صادق و فهیم و فرزانه اند، اما مشکل آنجاست که این کابران فهیم و فرزانه، حقوق بگیر بالاترین نیستند و تنها از روی احساس مسئولیت در این فضا فعالند اما آن جمع اندک مزدور و حقوق بگیر، هم اتاق فکر دارند، هم سازماندهی و هم وقت بسیار. مسیر ورود به شبکه های جنبش را دریافته اند و به لطف همراهی آن بخش نادان و کوته فکر، رشد و نمو می کنند.
در نوشتهء پیشین نوشتم که پر رنگ کردن نقش بالاترین در جنبش، نه خواستهء مدیران سایت است و نه در حد توانایی شان. بیشترین گروهی که تمایل دارند تا بالاترین را اتاق فکر جنبش سبز بدانند، دولت کودتا است. نه از آن جهت که دل در گرو آن دارند بلکه از آن رو که قابل تسخیر ترین رسانهء جنبش سبز، همین بالاترین است.

بالاترین و جنبش سبز

بالاترین دارای هیچ هویتی نیست. اصولا نمی تواند صاحب هویت گردد. وقتی گروهی بی نام و نشان، بی هیچ مدرک و تخصص و تجربه، در وبسایتی که قرار است لینک دانی باشد فعالیت می کنند، چگونه می توانند از هویتی سخن بگویند که خود را هم عرض و یا برتر از برخی گروهها و احزاب سیاسی قلمداد کنند. آیا همهء اینانی که بی نام و نشان و با ادعای طرفداری از جنبش سبز، اقدام به تخریب و زیر سوال بردن احزاب، گروهها و رسانه های رسمی جنبش سبز می نمایند، به راستی طرفدار جنبش سبزند؟ آیا کسی هست که تنها صداقت این کاربران گمنام را ضمانت کند؟ صلاحیت اینان را چطور؟ اقتضای این جمع، سیالیت آن است. از کجا که بالاترین، از فردا در قبضهء طرفداران احمدی نژاد در نیاید. اگر 1000 نفر از طرفداران احمدی نژاد در این وبسایت صاحب آی دی گردند، دیگر هیچ لینکی از جنبش سبز به برترین لینک روز بدل می گردد؟ اگر هم راه ورود آنان مسدود گردد که دیگر نمی تواند مدعی آن باشیم که بالاترین نمونهء درستی از جامعهء ایران است.
کلام آخر اینکه اگر بالاترین را همان طور که هست باور کنیم، بهرهء فراوانی از آن برای پیش برد اهداف جنبش سبز، عایدمان می گردد. یعنی اینکه در این فضای سانسور و خفقان، بالاترین را مملو از هزاران وطن پرست آماتوری ببینیم که سعی در انعکاس و توزیع اخبار و تحلیل های بزرگان اقتصاد و سیاست دارد نه اینکه خود را صاحب هویتی بداند در عرض همهء گروهها و احزابی که عمری را صرف کسب تجربه و دانش نموده اند.
بالاترین می تواند گام مهمی در راه تحقق شعار "هر شهروند، یک رسانه" باشد. رفتن به سمتی که هر شهروند بخواهد یک تحلیلگر باشد و سیاست مدار و اقتصاد دان و رهبر، تنها زوال است و نابودی.