۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

نشانه های زوال

مهم نیست که چه می گویی. مهم چگونه گفتن آن است. هیچ رسالتی هم از بابت انتقال حقیقت بر دوشت نیست. می توانی دروغ بگویی. دروغ بزرگ هم بگویی، باورپذیر می شود اگر که آن را درست بگویی. محکم و قاطع. با گردنی افراشته و با هیبتی مثال زدنی. این ضرب آهنگین ادای کلماتت هست که بر جان و بر دل می نشیند و نه مفهوم نهفته در پیام.

این منطق تمام آنانی است که دیگر کارشان با راستی، راست نمی آید. این روش همهء آنانی است که صداقت، منصب را از دستانشان می رباید. این مسلک همهء آنانی است که تنها ضامن بقایشان در قدرت، دروغ است و دیگر هیچ و این مرام تمام جباران تاریخ است.

رهبر امروز ایران، در خطبه های نماز جمعهء این هفته، به سان روزهایی که گذشت، این نمایش را بی کم و کاست، بر روی صحنه برد. با سری افراشته، صدایی ضرب دار و آهنگین و چشمانی که از آن برق اطمینان می بارید. رجز خواند و سخن راند و جماعتی که برای دیدن یک نمایش اقتدار سر از پا نمی شناختند، با تکبیرهای پیاپی، صاحب سخن را بر سر ذوق آوردند که یعنی قاطع تر رجز بخوان ای پیشوای بی همتا.

رهبر ایران، این بار هم چون گذشته، خود را در داخل و خارج از مرزهای ایران، مقتدر نشان داد و آمریکا را رو به زوال و فروپاشی، اروپا را سرسپردهء آمریکا و در شرف سقوط اقتصادی و ایران را رو به عزت و اقتدار و غربیان در هراس از ایران و ایران هم آرام و مطمئن.

وی در بخشی از سخنان خود گفت: «می خواهند به هر وسیله ثابت کند که در ایران بحران هست». سپس به همان سان که رسم تمام دیکتاتورهای رو به سقوط تاریخ است، با صلابتی کم نظیر ادامه داد: « کدام بحران؟ کشور آرام، ملت قوی، با نشاط....»

پرسش این است که آیا رهبر نمی بیند که ظرف ده روز چه بر سر پول ملی آمد؟ آیا نمی بیند که گماشته هایش برای حل بحران ارزی ، همچون سالهای جنگ هشت ساله، به دستگیری ارز فروشان و ضبط دلارهای آنان و تهدید رسانه های منتشر کنندهء نرخ ارز و دهها روش قرون وسطایی دیگر روی آورده اند؟ آیا نمی بیند که موسوی و کروبی، که بنا به ادعای حکومتیان، بیش از 14 میلیون رأی مردم را پشتوانهء خویش دارند، ربوده شده اند و دستگاه قضایی این حکومت مقتدر، حتی شهامت محاکمهء اینان را نیز ندارد؟ آیا نمی بیند که هنوز در هر مناسبتی که یادآور جنبش سبز مردم ایران باشد، فوج فوج روزنامه نگار و وبلاگ نویس و فعال سیاسی و دانشجویی است که بازداشت و زندانی می شوند؟ آیا فقر و تورم و فساد و اختلاس و ...را نمی بیند؟

نیک می بیند و نیک می داند. اما این رسم جباران تاریخ است که هر اندازه که در مصیبت و فساد فرو روند، از صداقت می کاهند و بر صلابت می افزایند.

نشانه های زوال حکومتهای خودکامه، بی نهایت شبیه و یکسان است. بزرگترین اشتراکشان ترس است و احساس حقارت. و همین ترس تا سرحد نابودی می کشانندشان. ترس از دشمنانی که هر روز بیشتر می شوند. ترس از دشمنانی که هر روز نزدیکتر می شوند. دشمنانی که در میان یاران نیز آمده اند. از این رو یاران را می رانند. از موافق، مخالف می سازند و از مخالف، معاند. حلقهء یارانشان قلیل می شود. به دور خود دیواری می شکند و از آن لحظه می شوند، ملعبهء دست همان یاران قلیل. سخنرانی هایشان را آنان می نویسند و حرفی می زنند که یاران می خواهند. آنان می شوند، مشاورانی امین و بیرون از آن، همه دشمن. همه در حال خدعه و توطئه. این یعنی ، پله پله تا زوال و نابودی.

والی پیر شهر ما، گرفتار آمده در میان خیل گماشته هایی که هر روز قلیل تر از دیروز می گردند، حتی باور ندارد که گرد پیری، قدرت خطابه و امکان فصاحت و بلاغت سخن را از وی ستانده. و والی نمی داند که چند صباح دیگر، همین یاران قلیل، که نیک تر از هر کس می دانند که در پس این صلابت دروغین، چه ترس و اندوهی نهفته گشته، چاره را در رفتن وی و آمدن چهره ای جوان تر می بینند که شاید ترمیم کند اعتماد از دست رفتهء مردم را.

و در روزهایی نه چندان دور، والی صورت در خاک می کشد با دلی نا آرام، قلبی نا مطمئن، روحی نا شاد و ضمیری نا امید به فضل الهی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر